Friday, May 9, 2008

نقدی بر این سه زن

نقدی است که به اشاره یکی از عزیزانم دیدم درباره کتاب من [این سه زن] از آن جا که تصور می کنم خوب است که همه چیز و همه کس نقد شود و هر نقدی به شناخت بهتر واقعیت کمک می کند، این را از زندگی آموخته ام. می توانم پاسخی بنویسم اما تا آن زمان هم به هر حال بهترست نقد ها خوانده شود.

ادامه مطلب

Wednesday, May 7, 2008

با آلیس و اشکنازی

چهار ساعت، یعنی 240 دقیقه زمانی را که این دستگاه ارزان هدیه تولدم در اختیارم گذاشته تقسیم کرده ام به چهار بخش. بخش اول تجربه ولادیمیر اشکنازی است از شوپن، انتخاب دوم کمانچه اصغر بهاری است و کمی هم هابیل، برای فایل سوم امی واینهاوس را گذاشته ام با آن صدای خسته تن رها کرده اش، آتش به جان گرفته. و در بخش چهارم صدای ویالون نایجل را حبس کرده ام با آن چکمه های مسخره و آن استراداویوس چند میلیونی که در لحظاتی انگار صدا از چایکوفسکی، سیم و آرشه نیست و نه از نوازنده، که از چوب است، گوئی آرشه را با ضرب پاهایش روی پوست آدمی می کشد. روی عصب لخت.

حالا این چهار ساعت را گذاشته ام در جیب و با سیمی می رود در گوشم. و نشسته ام روی نیمکتی که در چهار سال گذشته شاید هر ماه بیست باری وزن مرا تحمل کرده باشد. و در این حال نه خبرم هست و نه کاریم هست که در جهان چه می گذرد. نشسته ام کنار این جنگل کوچک نزدیک، در نگاهم برکه محقری خفته. جعبه دیجیتال را روی زانو گشوده ام و می نویسم در آن. دارم آلیس را می نویسم. غرق هستم در او، به گونه ای که روز و شب نمی گذارد. روز و شب را کی
گذارم روز و شب. حتی آن مرغ آبی توی برکه که با آهنگی ناموزون آب را از لای پرهای خود عبور می دهد و به جوی باریک جلوه می فروشد، با همه جلوه گری که می داند کجا قادرست جدایم کند از آلیس و تب و تاب هایش، به خصوص که نواهائی هم از راه سیم جاری باشد در دلم. قصه آلیس را بعد پنج سال بالاخره نوشته ام. تمام کرده ام و حالا به سلمانی اش آورده ام در این ماه. اصلاحش می کنم به خیال خود، در حقیقت به وسواسی که در پیری گریبانگیر می شود با تک تک صحنه هایش لاس می زنم، با او ور می روم، عشقبازی می کنم.

آلیس
شب سوم شهریور 1320 است، آلیس همه نظم و قرارها و انضباط ها را هم ریخته، لباس مبدل مردانه بر تن، سبیلی قیطانی چسبانده بر پشت لب، در آخرین ساعات نظم آهنین رضاشاهی، آمده است به خانه ای در روستای جنگل، شمال بجنورد، نزدیک مرز. آمده تا پدرمرده هائی را که هفت سال است در این جا حبس اند، از موج خیز حادثه به در برد. آن ها که از همه جا، از جمله جنگ جهانی و اوضاع جهان و کشور بی خبرند.
صحنه ای که دارم می پردازم، وقتی نشسته ام روی آن نیمکت، با آن سیم در گوش و نوای اشکنازی همچون ماده ای سیال در گوشه و کنار جان به گردش، برای خودم صحنه ای سخت است: جمع تبعیدیان داشتند می رفتند تا شبی دیگر را با کابوس بی خبری و خطر بگذرانند، در خیالشان نمی گنجید که در بزنند، یکی از در درآید، که آلیس است، و خبری آورد که هنوز به گوش رضاشاه که سلطنتش به این خبر وصل است نرسیده و نه به گوش هیچ کس از آنان که در خانه های نوساز شهری و یا همان زاغه های هزاران ساله خفته اند. خبر یورش ارتش های روس و انگلیس به ایران، هم وحشت آورست و هم مژده آزادی با خود دارد. با چشمی خندان و با چشمی گریانش باید شنید و نوشت.

این بخش را دوباره سمباده می زنم، صاف و نرم می کنم، به خیال خود جلایش می دهم، و اضافاتش را می گیرم تا آن جا می رسم که تبعیدیان، در می یابند در حقیقت تا ساعتی دیگر زندانبانی ندارند و نگهبانانشان خود بزودی به دنبال سوراخی برای خزیدن و زنده ماندن خواهند گشت. تبعیدیان و پدرمرده ها با شایعاتی که درباره ارتش سرخ و بلشویک ها شنیده اند، در عین شادمانی از آزادی به خود حق می دهند که وحشت زده هم باشند. پس به سرعت جاسازی ها را خالی می کنند، نشانه ها را پاک می کنند، کاغذ نوشته ها را جائی دور پنهان می کنند. و همه چیز را به آسیدعلی می سپارند که از همه حیرت زده ترست. باید سوار استیشن چوبی مدل 1938 شوند که آلیس آورده و بروند به همان سوئی که قدرقدرت از آن خواهد گریخت، تهران. اسیدعلی تنها خدمتکار خانه که خود و خانواده اش تنها مونس جمع در همه این سال ها بوده اند، به حالی است که نتوان گفت. شادمان از این که قصه غصه فرزندان سرورالسطنه به سر آمد، نذر و نیازها اثر کرد، و گله مند از بخت که تنهایشان می گذارد دیگر کیست که به بچه ها درس بدهد و از روی کتاب علی اصغر را تعمیرکار ماهر هر وسیله برقی کند.تا آسیدعلی با قرآنی در دست می آید و زنش نرگس به دنبال او، کاسه آبی روی سینی نهاده و حلقه یاسینی در سینی . تا جمع کتاب آسمانی ببوسند و از درون حلقه یاسین بگذرند و آب پشت پایشان پاشیده شود به رسم ایرانیان.

حلقه یاسین
به این جا که رسیدم خوره ای به جانم افتاد. آیا آن باریکه پوست آهو که با مرکب کهنه مانده و رنگ باخته و قهوه ای شده، روی آن دعای حفظ و سفر نوشته، حلقه یاسین بود. تردید آمده است، باید از جائی چک کرد. در میان آن جنگل و کنار برکه اینترنتم کجا بود که در آن به جست و جو بروم. راه دیگری هم ندارم. اما چرا در جیبم یک وسیله است که به دنیا متصلم می کند گیرم وقتی می آیم تا با آلیس باشم خاموشش می کنم. حالا باید روشنش کرد. در لحظه ای به جای صدای ویالون اشکنازی گوش را به صداهای بیرون می سپارم. صدای مرغان و صدای بهار و سرانجام هم صدای مادر. نشسته غروب در تهران. حالتون چطوره.
مقدمات به شتاب طی می شود تا ..
- مادر حلقه یاسین ماهی جونم کجاست
در حقیقت دارم کلک می زنم؛ مانند همین مرغ آبی که گاه سرش را زیر آب می کند، دنبال طعمه ای است اما چنین می نماید که مشغول بازی و خوش باشی است.

- قلیاسین را می خواهی چکار مادر. باشد برایت پیدا می کنم ، مال ماهی جونت را داده ام به سودابه.
تردید بیش تر شد مادر یک کلمه تازه وارد سیستم کرد، قلیاسین. حالا باید بفهمم همان حلقه یاسینی که در خاطر دارم، در گردش عوامانه قلیاسین شده است، یا اصلا همین بوده است ورنه. گوش می سپارم به سخنانش تا دوباره هم بگوید و مطمئن شوم که همین است و جز این نیست. و سرانجام با وعده آن که حلقه یاسینی [یا قلیاسینی] قدیمی و روی پوست آهو برایم بفرستد این مکالمه تمام می شود. تلفن را می بندم، نوت بوک را هم، اما سیم را دوباره در گوش می کنم. این بار بخش دوم را از این جعبه صدای کوچک جیبی انتخاب می کنم. نه من، نه این مرغ آبی، و نه آن مرغان هوا، در دلشان جز هوای کمانچه نیست. و چون می پیچد در گوش روزگار کمانچه بهاری؛ بهار هم کش می آید به عشوه این کمان. حیف این خانمی که آمده سگش را گردش دهد نمی داند ورنه از او می پرسیدم چرا پیانو و ویالون و گیتار و تار و دنبک و دف همه را می زنند، اما این یک را می کشند. کمانچه می کشند.

به خودم جواب می دهم: لابد چون از جنس کمان است. تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم و من غمین. همه غمم بود از همین، که خدا نکرده خطا کنی.

غر زده بودی که چرا خبرم نیست. معتکف شده ام آیا. چرا نه چیزی می نویسم، نه چیزی می گویم. تهدید به قهر کرده بودی. این هم شرح یک روز عمر. من و آلیس، مرغ آبی، اشکنازی و قلیاسین. همین.

ادامه مطلب

Sunday, April 27, 2008

برای آزاده ها و پدرانشان

برای این هفته شهروند امروز نوشته ام

کتاب من منتشر شده بود "یادداشت های زندان" و چند وقتی هم گذشته بود که دیدمش. دخترک هفده هجده سالی داشت با برادر بزرگترش آمده، پرسان پرسان کلاس را یافته بود و نشسته بود به انتظار. دیدم به دستش کتاب سبز را. گفت اسمم آزاده است. و پرسید فامیلم را هم بگویم. با تاملی گفتم نه، منتظرت بودم دختر کجا بودی این همه وقت.

دروغ نگفته بودم منتظرش بودم از یک سال قبل که آن تجربه غریب زندان پایان گرفت. تجربه ای که آتش به جان همه ما زد، به ويژه آن ها که تصوری از زندانی شدن نداشتند و نه تصوری از زندان. از آن تجربه هاست که تا اتفاق نیفتد تصویر کردنی نیست. من که سی سال پیش گزارشی نوشته بودم از زندان زنان و زنان نوجوانان، و گشتی زده بودم در شهری به نام زندان قصر، چرا بیهوده گمانم بود که می دانم زندان کجاست، زندانی کیست، و زندانبانان چگونه آدمیانی هستند
چرا منتظرش بودم. چون در کتاب نوشته بودم از روزی که مرخص شدم "...یکی از پله های بند 269 بالا آمد، و آمد تا بگوید که منوچهر سند سپرده است، بلند شوم و بروم. سنگین بلند شدم، آن که در من نهان بود و گمشده ای داشت که او به زندانش کشاند، هنوز در تخت دراز کشیده قصد آمدن نداشت. جل و پلاسم را مجتبی جمع کرد، دیوان حافظ را گذاشتم در بغل مهندس که با این همشهری مانوس بود، تا یاد شب های فال و غزل از یادها نرود. مهران را بغل کردم که بوی آن گرد را می داد، داریوش را می گویم. سرهنگ را چه کنم که مدام می گفت خدا را شکر تمام شد. فرشاد پسرم آرام بگیر، تمام می شود، سراغی بگیر، تلفنی بکن. بابا گرگان تو هنوز داری کار می کنی، لحظه ای بیا تا پیشانی ات را ببوسم – ماست بندی که یوم الادایش نرسیده، زندانی چک و سفته بود و در زندان هم باید خرج خانه را در می آورد با کار – آن پیشانی که جای مهر بی ریائی بر آن بود. لباس زار زندان را باید بگذارم و لباس خود بپوشم که بر تنم زار می زند. جلو بند پنج برگشتم به راهرو نگاه کردم و به چشم های حسرت زده ای که به من دوخته شده بود، نشد آرام بروم که چینی تنهائی این ها ترک نخورد. حالا صلوات است و دیده بوسی. چشمم به دیوار راهرو بود مونس شب های بیدار، آن گچ بری و خط نوشته که "گویند سنگ لعل شود..." در راهرو. شام شبانه بند را آوردند در دیگ های بزرگ. سهمیه ام از اتاق 99 کم شد. زیر هشت، نگهبانان با نگاه مهربان در انتظارم بودند. با این لباس در خیابان اوین بیگانه ام. باید رفت. داخل اتاق شیشه ای رییس زندان ایستاده، می آید بیرون. چه خوب که هست و می توانم خدا حافظی کنم و بگویم حالا می دانم چه شغل دشواری دارد. حلالی می طلبد. گفتم ما که از شما بدی ندیدیم رییس، شما حلال کنید. تا جل و پلاسم را که چیزی نبود جز چند دست ساخته زندانیان که محبت کرده بودند، مجتبی در مینی بوسی زندان بگذارد، رییس جلو آمد، یعنی زندانبان من، کیف خود گشود. در نظرم آمد هفت هشت ماه قبل که آمدم یکی مرا از زیر قرآن رد کرده بود، با کاسه آبی در دست. اما از کیف رییس کتابی بیرون آمد – این سه زن – می خواست برای صبیه اش امضا کنم و چیزی بنویسم. گفت انشایش خوب است و اهل نوشتن است. نمی گویم چه نوشتم و چه گفت، این قدر هست که در پایان کار، آن چنان به مهربانی دلم از جا کنده شد که هنوز وقتی به یادش می آوردم... بماند"

آن چه که ننوشتم در کتاب این بود که زندانبان من می خواست تا کتاب را به نام دخترش آزاده امضا کنم. از این که چنین نامی بر فرزند خود نهاده بود لرزیدم. نوشتم با دست لرزان که "دخترم نازنین آزاده، قدر قلم بدان، بنویس، راست بنویس، از راستی بنویس، مهربان بنویس، از مهربانی بنویس. دعایت می کنم که عاقبتت چون ما نشود."

امضا کردم و دادم دست رییس. اول بر دیده منت نهاد و بعد خواند و گفت زندان جای شما نبود، این را در عاقبت شما نمی نویسند. و چانه اش به طعنه به روزگار چرخید. و من آمدم. حالا آزاده زنده شده بود برابرم و برای معرفی خود همان کتاب امضا شده را آورده بود و هم کتاب سبز زندان را. گفتم من روزی روزگاری پدرت را خواهم نوشت. نه به نام و نشان. بلکه همه آن ها را که چون اویند.

نه من که همه ما که صد تائی شدیم در آن سال میهمانان زندان، وقتی به درآمدیم، نگاهمان به زندان و اهالی آن – چه آن ها که شب همان جا می خوابند و چه آن ها که گاهی به خانه می روند و نامشان زندانبان است – دیگر شد. آقا تقی، منصور، فریدون، این ها همه از دور مهیب بودند، از نزدیک مهربانانی شدند که تنگی معیشت بیشترشان را به کاری واداشته بود که در جهان سوم در نظرها شغلی سیاه است. با دنیا فرق دارد چنان که زندان، چنان که زندانی شدن.

[][][]

سال ها پیش برای تهیه فیلمی به آفریقای جنوبی می رفتم که هنوز گرفتار آپارتاید بود، ماندلا هنوز زندان، سووتو در آتش می سوخت، فیلمبردار فرانسوی همراهم وقتی دید مامور گذرنامه این همه گذرنامه اش را بالا و پائین می کند و این همه مظنون به او می نگرد با خشم به گفت من چهل سال دارم در هر گوشه جهان کار کرده ام و حتی یک بار با قانون درگیر نشده ام و به زندان نرفته ام، جرمی مرتکب نشده ام... نفر جلوتر از ما در صف، سیاه پوستی بود مرتب و آراسته، مانند وکیلان دادگستری بود رو به ما که دانسته بود روزنامه نگاریم گفت من چهل و دو سال دارم. قانون خوانده ام اما از چهارده سالگی تا به حال هفت بار به زندان رفته ام و به این زندان رفتن مفتخرم....

انگار کل داستان جهان با آفریقای جنوبی و حکومت تبعیض نژادی پلیدش در همین مکالمه نقش بسته بود. دو زندان بود، زندانی که ماندلا در آن بود، و زندانی که از بدکاران پر بود و هست. زندان اول کسانی را در دل می پروراند که عاشق آزادی هستند و آن را برای همه می خواهند، زندان دوم کسانی را که مزاحم آزادی اند و وجودشان دشمن آزادی. به همین نسبت زندانبابان هر دو زندان هم متفاوتند. تلخ تر حکایت جوامعی است که این دو، در هم می شود و مخدوش . پس زندانبانش هم مخدوش می شود و حقش خورده.

[][][]

ما زندانیان آن سال های تلخ در خود احساس وظیفه کردیم. احساس تلخی داشتیم از شرح زندانیانی که جایش در زندان نبود، مردمانی که بی خبری از قانون به زندانشان انداخته بود و به تعداد اکثریت بودند، و درد پدر آزاده ها، و دردی که این مردان می کشیدند و شغل پر دردسری که داشتند
از میان ما باقی سوزدلش بیش تر بود و پی گیر. اما و کاری ماندنی کرد. اما امروز باز به همان جا برگشته که روزگاری هر صبح بلند می شد با دفترچه ای و با این و آن گفتگو می کرد و در آن می نوشت.

ادامه مطلب

Monday, April 21, 2008

انتخابات

جمعه انتخابات دور دوم است، و من مرخصی هستم. یعنی نیستم که بگویم و شور بزند دلم، قول داده بودم که قصه سید احمد را بگویم - شیخ احمد را گفتم در صدای آمریکا- اما دیگر وقتی نمانده است . پس حوالتتان می دهم به مصاحبه ای که خانم محمدی کرده است با من. گرچه در پیاده کردن گفتگو معمولا ، گفته از نفس می افتد و بهترست که گفته شنیده شود و نوشته خوانده آید. اما به هر حال بهتر از هیچ است. نیست؟

ادامه مطلب

Wednesday, April 16, 2008

رهبر، مسوول وضعيت امروزي؟

چند روز بعد از انتشار نامه احمد قابل، پژوهشگر ديني که از رهبر جمهوري اسلامي به جهت "حکومت ‏يک باند بر کشور" و " استبداد به رأي يا‏‎ ‎ديکتاتوري" انتقاد کرد، اکبر اعلمي در آخرين نطق قبل از دستور ‏خود به عنوان نماينده مردم تبريز، آيت الله خامنه اي را مسوول وضعيتي خواند که توسط نهادهاي زير نظر ‏وي در کشور حاکم شده است.‏

در بخشي از نطق قبل از دستور آقاي اعلمي که مي توان از آن به عنوان تندترين نطق دوره هفتم مجلس ‏شوراي اسلامي ياد کرد، وی از آيت الله جنتي دبير شوراي نگبهان به عنوان "کسي که فرزندش عضو سازمان ‏مجاهدين خلق بوده و در بهمن سال 60 در اثر درگيري با پاسداران كشته شده است و عروسش نيز پس از ‏متواري شدن به خارج از كشور در بالاترين رده‌‌هاي سازمان مذكور به فعاليت ادامه مي‌دهد" ياد کرد و گفت ‏‏"چنين کسي مجاز نيست با قرار گرفتن در رأس نهادي و به كمك همفكرانش از جايگاه خدايي در چشم بر هم ‏زدني فرزندان انقلاب و كشور را به بي‌ديني متهم كند."‏

اهميت اين نکته بدان است که همين شخص [آيت الله جنتي] ده ها نفر را به دلايلي بسيار کم رنگ تر از اين از ‏نمايندگي مردم بازداشته، وگرنه در واقع ربطي به او ندارد که عروسش و يا حتي فرزندش کجا بودند و چه کردند. همه مي ‏دانند که بخش بزرگي از فرزندان و بستگان روحانيت به مجاهدين خلق مربوط بودند و خيلي ها مانند محمدي ‏گيلاني، مشکيني و ملاحسني به کشتن همان فرزندان رضا دادند، آقاي جنتي تنها نيست. اما از همان بيست و ‏چند سال پيش که اين رويدادها در جنگ بر سر قدرت رخ داد، برخی از روحانيون چون خود را تافته اي جدا مي دانستند ‏هر کس را که سر از فرمانشان پيچيد به همين اتهام منکوب کردند. روزي روزگاري پرونده هاي شوراي نگهبان ‏باز خواهد شد و در آن آشکار خواهد گرديد که ظلم و تبعيض يعني چه.‏

آقاي اعلمي که آخرين روزهاي نمايندگي خود را مي گذراند با يادآوري کشتارهاي وسيع پس از انقلاب کبير ‏فرانسه، شوراي نگهبان را با "شوراي گيوتين" در آن انقلاب مقايسه کرد و با اشاره به اصل 111 قانون ‏اساسي جمهوري اسلامي گفت "اگر رهبري آن از انجام وظايف قانوني خود ناتوان شود و يا فاقد يکي از ‏شرايط قانون اساسي گردد، خودبخود معزول و برکنار مي شود"‏

آن چه به نطق نماينده تبريز اهميتي بيش تر بخشيده آن است که با اشاره به "برابري رهبر در برابر قوانين با ‏ساير مردم " گفته "به اين معنا که متناسب با اختياراتي که رهبري خود و اشخاص حقيقي وحقوقي منسوب ‏ايشان در قبال مردم مسئول و پاسخگوي اعمال خويش هستند".‏

چنين تذکر و نقدي در بيش تر کشورهاي جهان، عليه بالاترين مقامات کشورها، امري عادي به شمار مي رود ‏اما به دلیل برخوردهای قوه قضائيه و گروه هاي فشار، در دوران رهبری آیت الله خامنه ای هر نوع انتقادي نسبت به وظايف رهبر و ‏طرز اعمال آن، مستلزم هزينه هاي سنگين بوده است. که البته اين تازه نيست.

در دوران پادشاهي هم جز اين ‏نبود و يکي از دلايلي که اکبر گنجي براي به کار بردن اصطلاح سلطانيسم دارد همين شباهت است. در آن ‏دوران هم پاسبان اگر مي خواست از کسي باجي بستاند و او را بترساند مي گفت به اعليحضرت فحش دادي. ‏در اين دوران هم کسانی مانند صاحب اين قلم را آقاي مرتضوي دادستان فعلي به گناه نوشتن مقاله اي با عنوان "وارد ‏اين بازي نشويد آقا" به چهار ماه حبس محکوم کرد. چرا که به زباني مودب و نرم گفته بودم ورود به بازي سياسي ‏اصلاح طلبان و محافظه کاران برای کسي که در راس کشور نشسته شايسته نيست. ‏

در 102 سالي که از استقرار قانون در کشور مي گذرد، در سه قانون اساسي حاکم بر کشور [مشروطه ‏سلطنتي، جمهوري اسلامي اول و جمهوري اسلامي بعد از بازنگري ،همزمان با مرگ ايت الله خميني] تذکر و ‏نقد بالاترين مقام، منع قانوني و مجازاتي نداشته، اما در عمل هر نوع انتقادي از پادشاه و ولي فقيه توهين تلقي شده و حتي گاه مشمول عنوان مجرمانه "اقدام عليه امنيت ملي". اتهامي ‏که رسيدگي به آن همیشه در دادگاه هاي خاص صورت گرفته و شدت عمل در آن معمول بوده است.‏

براي گشاد کردن اين بخش از قانون به ترتيبي که هيچ کس جرات نکند از شاه يا ولي انتقاد کند، و برای آن که هاله اي از ‏قدوسيت دور او بسته شود، همواره کساني آماده بوده و هستند که سینه به تنور بچسبانند. اين ها به تعداد، بيش از کساني هستند که به مقام های عالی اندرز می دهند که ‏خود را گم نکنند. فقط جناح راست فعلي و از جمله هيات موتلفه اسلامي نيست که نظر دارد که اگر ‏مانند دوران دولت اصلاحات، وزيران به رهبر شکايت برند "حريم شکني" شده است. در همه دوران بودند ‏کساني که منفعت خود را در بستن هاله اي به دور بالاترين مقام بينند و البته بعضي هم از سر باور چنين ‏مي کنند. طرفه، حکايت آن هاست که چنين فضاسازي هائي را به وجود مي آورند و در حاشيه امن آن براي ‏خود خانه اي امن مي سازند و وقتي که صاحب هاله و مقام کاري عليه شان کرد، سر از او بر مي گردانند. از اتفاق ‏همين هيات موتلفه چند باري چنين چشمه هائي آمده در همين دوران سي ساله، البته که درباره بنيان گذار ‏جمهوري اسلامي و هنوز نوبت به رهبر فعلي نرسيده است. ‏

‎‎سابقه تاريخي‎‎

ميرزا جهانگيرخان مدير روزنامه صوراسرافيل و ملک المتکلمين واعظ مشهور که همزمان با به توپ بستن ‏مجلس و تعطيل اولين دوره قانونگراري در سال 1288 به دار آويخته شدند، بعد از پیدایش قانون اساسی در کشور اولين کسان بودند که جرم ‏بزرگشان انتقاد از محمدعلي شاه قاجار بود و آخرين آن ها احمد قابل که بعد از اشاره به نقش آيت الله خامنه ‏اي در نقض آزادي ها در يک مصاحبه راديوئي، زنداني شد.‏

روحانيون بلندپايه که به انتقاد از رهبر جمهوري اسلامي در دو دهه گذشته خطر کرده اند، ‏فراوان اند اول از همه آيت الله سيدحسن طباطبائي قمي همرزم رهبر جمهوري اسلامي و همانند وي از ‏سال 42 در حصر [خانگي]بود که چند ماهی از پیروزی انقلاب نگذشته بود که با چند انتقاد از بهشت بیرون رانده شد و در خانه ای را جوش دادند که هنوز هم مسدودست. بعد رديفي از بلندآوازگان حوزه ها مغضوب شدند تا آيت الله حسنعلي منتظري که به همين نشانه از ‏مقام عالي جانشيني [نايب رهبري] حذف شد و سال هاست حبس خانگي را تحمل مي کند، يا آيت الله آذري ‏قمي دبير پيشين مجمع مدرسين حوزه علميه قم مويد اصلي رهبري آيت الله خامنه اي و بعد منقد اصلی وی. اما منقدين غيرروحاني، ديگر از شماره بيرون اند. البته سخن از کسانی است که در داخل کشور بودند و چنین کردند ورنه آن ها که در بیرون گفتند و نوشتند، بسیارند.‏

سرخيل سياست پيشگانی که در ابراز نظر مخالف خود عليه حکومت ديني و دومين رهبر آن هيچ پروا نکرد، ‏داريوش فروهر بود که در قتل هاي زنجيره اي کشته شد که در پائيز سال 1377 يک سال بعد از روي کار آمدن ‏دولت اصلاح طلب محمد خاتمي، به دست گروهي از کارکنان وزارت اطلاعات شکل داده شد. گناه فروهر از ديد ‏قاتلانش چنان بزرگ بود که همسرش پروانه فروهر نيز همراه وي به طرز فجيعي کشته شدند.‏

در سال هاي اخير عباس اميرانتظام، محمد ملکي، محسن سازگارا و اکبر گنجي، داخل يا خارج از زندان اما ‏در داخل کشور، قبل يا بعد از تحمل حبس هاي طولاني در نامه ها و مصاحبه هاي خود از رهبر جمهوري ‏اسلامي به عنوان کسي که قدرت اصلي در دست اوست و مسوول شرايط ناگوار کشورست ياد کرده اند. گنجي و ‏سازگارا اينک در خارج از کشور به سر مي برند.‏

در آزادي هاي نسبي پديد آمده بعد از سال 1377 که با استقرار دولت اصلاح طلب خاتمي پديد آمد و در ميان ‏دويست روزنامه نگاري که به زندان افتادند، چند تني هم جرمشان توهين به بالاترين مقام جمهوري اسلامي ‏اعلام شد که اشاره به مقالات و گزارش هائي داشت که در آن ها به اشاره درباره نقش و مسووليت آيت الله ‏خامنه اي نکته هائي نوشته شده بود.‏

‎‎دشواري امروز‏‎‎

نطق قبل از دستور اکبر اعلمي با اشارات مستقيم وي به مسووليت قانوني آيت الله خامنه اي به ويژه در زماني ‏معنا مي يابد که دولت محمود احمدي نژاد با تحميل تورمي بي سابقه به اقتصاد و افزايش نرخ بيکاري و هم ‏بهاي کالاهاي مصرفي بی هیچ امیدی به رفتار بهتر، بر سر کارست، و اکثريت مردم معتقدند که او برکشیده رهبري است. طبیعی است که وقتی دولت مطلوب رهبر، به ‏ميزان زيادي محبوبيت خود [و به طور طبيعي حاميان خود] را از دست داده، و ايجاد هيجان ‏هاي منطقه اي و جهاني و شعارهاي مورد پسندان مسلمانان و تندروهاي عالم هم نتوانسته وي را نجات دهد، از این خسران سهمی هم نصیب رهبر می شود..‏

اين دولت که در عين حال از درآمد حاصل از فروش نفت [هر بشکه بالاتر از صد دلار] بهره مند بوده، در ‏تبليغات متعدد و گسترده ،و از جمله با گفته های شخص آیت الله خامنه ای، به عنوان دولت مطلوب رهبر مشهور گشته و در نتيجه مسووليت ‏ناکامي هايش متوجه آيت الله خامنه اي شده است. گرچه مقام رهبري جمهوري اسلامي و نقش قانونی و عرفی وی اقتضا کرده و مي کند ‏که از هر دولت و رييس جمهوری که از داخل چفت و بست هاي همين قانون به در آمده باشد دفاع و حمايت ‏کند، اما حمایت و پشتبانی از احمدی نژاد با ادبیاتی دیگر و زبانی دیگرست. کسي را گمان نبود که رهبر فعلي جمهوري اسلامي از محمد خاتمي و دولت اصلاح طلبان دلخوش ‏باشد، اما تاکيد هاي چند باره بر اين که دولت احمدي نژاد همان است که بايد باشد، و در اين مقايسه حتي ‏همراه قديمي انقلاب، یعنی هاشمي رفسنجاني را نيز متعرض شدن، جاي همان برداشتي را باز مي گذارد که در شايعات جاری است، ‏البته گاه بزرگ نمائي هم مي شود.‏

علاوه بر ناکامي سياست اقتصادي دولت، آن چه توده جوان و بخش عظيمي از زنان کشور را در صف ‏ناراضيان نگاه مي دارد، فشارها و محدوديت هائي است که به قصد ممانعت از شورش ها و اشکار شدن ‏نارضايتي ها، بر جامعه تحميل مي شود. فشارهائي که گرچه دولت تلاش دارد که دامن خود را از آن برچيند و ‏مسئوليت آن را برعهده بخش هاي ديگر حاکميت بیندازد، اما اين بزرگ ترين دستاورد حکومت يکدست است که ‏مردم را در مقابل دولت و حلقه بالاتر قرار مي دهد. بسیاری از مخالفان جمهوری اسلامی معقتد بودند باید فضائی ساخت که رهبر جمهوری مستقیما در برابر مردم قرار گیرد، نه این که دولتی مانند اصلاح طلبان ضربه گیر شود. به همین جهت یکدستی حاکمیت از ديد این عده مطلوب بود، و حالا فایده های خود را نشان داده است. همین معامله از دید اهل نظر پنهان نبود و سال گذشته ‏تذکرها دادند که مقبول نيفتاد.‏

انتخابات اسفند ماه هشتمين مجلس، که به عنوان بدترين تجربه انتخاباتي جمهوري اسلامي ناميده شده و ‏شوراي نگهبان در آن اجازه يافت که به دخالتي گسترده تر از همیشه دست زند، از ديگر انتقادهائي است که در بطن جامعه نسبت به عملکرد رهبر جمهوري اسلامي ‏وجود دارد. گرچه دولت در اين بازي سهم عمده دارد، اما رييس دولت با حرکت به سوي تغيير وزير کشوري ‏که از دفتر مقام رهبري آمده، مي کوشد تا دامن برچيند، کاري که به دشواري ممکن است. چرا که گفته اند ‏پيروزي صاحب بسيار دارد و شکست يتيم متولد مي شود. و در جوامع شرق، مردم در همان حال که دست ‏مي بوسند و اطاعت و تعظيم مي کنند، هدف شعارهای بعدي را هم تعيين مي کنند.‏

برگزاري انتخابات اخير که مي توان آسان از پس لرزه هايش گذشت و آن را به زمان سپرد که فراموشکارست، در عالم واقع خلاف نظر میانه روان و آرامش طلبان با سردي جامعه شهري – به ويژه در شهر بزرگي مانند تهران – روبرو شد،آن هم به زمانه ‏اي که دولت و نظام از کيسه خلق خرج ها کرده و مي کنند تا هيجان زنده بماند و فريادها در گلو نخشکد. پس ‏در اين ميان اگر يک چهارم واجدين آمدند، این يعني شکست. و مقايسه اش با جهان راقيه درست نيست که ‏بگوئيم در بريتانيا و آمريکا هم گاه نسبت راي دهندگان همين است. آن جا هیجان دائمی و شبانه روزی نیست و این همه خرج هیچان سازی و به میدان آوردن مردم نمی شود.‏

‎‎سکوت مصيبت‎‎

گفتند مردي که کنار يک مدرسه بزرگ منزل داشت، بامدادي از جا پريد که واي مصيبت چه بزرگ است. ‏گفتند از کجا مي گوئي. گفت از آن جا که صدائي نيست. گفتند مگر بي صدائي مصيبت است گفت آن جا که ‏شمائيد نه. اما اين جا که منم، که اين طايفه جز با فرياد و فغان روزشان نمي گذرد، سکوت مصيبتي است که ‏من مي دانم و آن کس که به مصيبت گرفتار آمده است.‏


‏ و حالا که چنین شده است، گمراهی است اگر اختیار به هواداران "حریم" سپرده شود، بلکه راه درست این است که جلو غيرت نمائي متملقان گرفته شود تا گفتن و شنیدن این سخنان عادي ‏شود. چرا که اينک همگان مي دانند که مقاله عاليجناب سرخ پوش با آقاي هاشمي کاري نکرد که دستگيري ‏گنجي کرد. و آن قدر مسلم است این قاعده که بدبینان گمان مي کنند محاکمه و آزار و اعتصاب غذاي گنجي کار حساب ‏شده کساني بود که همان زمان آماده بودند که شخص هاشمي را هم به محاکمه بکشند.‏

اما آگاهان معتقدند اين بار و از زوايه اي کاملا متقاوت، مقامي که بيشترين اختيارات قانوني تاريخ ايران و هم ‏بيش ترين ميزان اختيارات گردآمده در يک شخص در قوانين اساسي جهان را دارد، بايد ‏راه را باز کند تا بر اعمال وی و نهادهای تحت نظرش نظارت شود. باید تصميم هاي رهبری که با سرنوشت مردم و نسل ها بستگی دارد نقد شود. کاري که تاکنون کسي ‏برايش پا جلو نگذاشته و خطر نکرده اما شايد از اين پس داوطلباني داشته باشد. ‏

در مجلس خبرگان که جنجالي هائي مانند مصباح در آن کاره اي نيستند، پختگاني مانند مهدوي کني و ‏هاشمي رفسنجاني شايد بتوانند روزني پيدا کنند و گورستان فيل ها را به سناي رم تبديل کنند که عظمتش بدان ‏بود که در موقع لازم تصميم هاي دشوار مي گرفت.‏


ادامه مطلب

Monday, April 7, 2008

خارج از تحليل

خبرنگار انگليسي مي پرسد وقتي جنگ شد شما چکار مي کنيد. مقصودش حمله آمريکا با يا بي اسرائيل به ‏ايران است. مي پرسم مگر جنگ مي شود. دلايلي دارد که همه را در روزنامه ها خوانده ايم. اطلاعاتمان به ‏اندازه هم است. اين دفعه من مي گويم حمله اي به ايران نخواهد شد. مي پرسد از کجا مي گوئي. دلايل من هم ‏تازه نيست همان هاست که او در روزنامه ها خوانده و در انيترنت ديده. در ماجراي آيا بايد در انتخابات ‏شرکت کرد يا آن را تحريم کرد مگر جز اين است. اين قطار که سالي يک بار به راه مي افتد و ظاهرا کاري ‏جز به راه انداختن همين بحث ها ندارد. ‏

واقعيت اين است که ادامه يافتن حکومت جمهوري اسلامي [که برخي دو ماه حداکثر زماني بود که به آن مي ‏دادند]، و به همين نسبت سي ساله شدن مهاجرت ها، تغيير بافت و بطن جمعيت کشور، تغيير صورت مساله ‏مشکلات دروني جامعه، کشدار شدن مساله هسته اي ايران، يازده سپتامبر و آغاز مبارزه با تروريسم و آمدن ‏غرب به همسايگي ايران و ده ها مساله ديگر، کار را به جائي رسانده است که تحليل تازه اي حتي در نشريات ‏و منابع معتبر بين المللي درباره آينده ايران و ايراني به چشم نمي آيد. همه تحليل ها داده شد، همه بازجوئي ها ‏صورت گرفت، همه اطلاعات رد و بدل شد، حالا عده اي در زندان منتظر پايان دوران محکوميت مانده اند و ‏بقيه در حال نشخوار همان ها و نوشتن همان ها. فرق ندارد اين سو يا آن سوي ديوار.‏

‏ پس چه عجب اگر هاشم آقا دوتا باغچه مهريه طلعت سادات را به يک پزشک و يک مغازه دار که مي ‏خواهند خانه دومي به سليقه خود در دو ساعتي تهران درست کنند، فروخته و با پول آن – که در حساب سپرده ‏يکي از بانک هاي خصوصي گذاشته - خودش و دو فرزندش که زن گرفته اند، نيازي به کارکردن ندارند، ‏تازه به اسباب خانه، سه تا آنتن ماهواره هم اضافه شده است. بقيه مسائل را هم همان طور که مدام در فيلم ها ‏و کتاب ها و نماز جمعه ها تکرار مي شود خدا خودش حل مي کند. ‏

خانواده هاشم آقا در ظاهر در بيش تر مسائل با دو همسايه جديد تفاهم دارند، در بقيه مسائل هم براي یکذیکر ريا مي ‏کنند. از هم تاثيرهائي مي پذيرند در اين حد که شهري ها مدتي است در جلسات و ميهماني ها، همان حرف ‏هاي سابق را از زبان خانواده هاشم آقا بيان مي کنند. هاشم آقا و پسرانش هم در اوقات گپ و گفت محلي، همان ‏حرف هاي قبلي خود را با استناد به گفته هاي آقاي دکتر و آقاي مهندس بر کرسي مي نشانند. همه چيز هم که ‏هست گيرم گران است، ديگر وضعيت از تورم ده هزار در صدي موگابه که بدتر نيست.‏

در چنين وضعيتي است که چپ ها معتقدند "از تحليل خارج شد". خودماني ها مي گويند "بابا ولش زده به ‏خاکي". جبهه رفته ها اشاره مي کنند که "اوضاع موجي است".‏

پس روشنفکران بهترست به ترجمه کتب مهم و علمي و به خصوص جامعه شناسي مشغول شوند. نقاشان هم بهترست ‏چيزي بکشند که در حراج دوبي بتوان فروخت، فيلم سازها دنبال فيلمي نروند که مانند آب خوردن مجوز ‏بگيرد، روزنامه نگاران هم چه بهتر که مترصد شغل آبرومندي باشند، به خصوص آلان که کساني در مديريت ‏ها نشسته اند که درد نداري را مي دانند و با تلفن حاج آقا عسکراولادي که هميشه براي کار خير آماده است، يا ‏با توصيه باهنر بالاخره در اين اقيانوس دولت [آب باريکه سابق] يک تخته پاره اي به تو مي سپارند که گليمت ‏را روي آن از آب بکشي، بهتر از آن است که قلم صدتا يک قاز بزني و دائم تنت یا دلت بلرزد، گيرم همان اول کار ‏بهترست مقاله اي بنوبسي عليه اصلاح طلبان و لگدي به رييس بزني، ديگر من و تو که از خانم کروبي ‏نزديک تر و واقف تر و بي نيازتر نيستيم. حالا گيرم چند تا سفرنامه هم راجع به اين رييس مي نويسيم. مگر ‏آن ها چه گلي به سر ما زدند. بله؟ ‏

مصاحبه خبرنگار با من تبديل به گفتگوئي فلسفي، فکاهي، گفتگوي تمدن هائي شد و از درونش اين پيشنهاد ‏بيرون آمد که خواننده غربي علاقه مند به دانستن همين هاست، پس مي شود کتابي برايشان تدارک ديد. چنين ‏بود که مصاحبه يک خبرنگار انگليسي با يک به اصطلاح کارشناس مسائل ايران، به خير و خوشي بدون ‏نتيجه تمام شد. رضايت طرفين حاصل آمد. خبرنگار با هوش موقع خداحافظي کشف کرد، پس اين طوري هم ‏شدني است که کار آدم درست نشود، مقصود حاصل نشود، تفاهمي هم صورت نگيرد، پاسخي هم به هيچ ‏سئوالي داده نشده باشد، اما طرفين معامله خوشحال هم باشند. گفتم درست شبيه به وضعيت ما.‏

مگر بقيه تحليل ها و تفسيرهائي که درباره ايران، فعاليت هاي هسته ايش، نفوذش در منطقه، روابطش با ‏آمريکا، روسيه، بريتانيا، فرانسه و... مي شود به جز اين است. به نظرم اين موقعيتي ويژه براي همه ‏تحليلگران و مفسران سياسي جهان است که مي توانند هر وقت دنيا سوژه بهتري تعارف نکرد، قلم بردارند و ‏درباره ايران و رابطه اش با هر يک از اين کشورها بنويسند. تفاوتي هم نمي کند که نوشته شان از اين ديد ‏باشد که جمهوري اسلامي برنده بازي جنگ عراق است يا از اين زاويه که آمريکائي ها نمي گذارند جمهوري ‏اسلامي بازي شان را به هم بزند. از هر دو اين کالاها در بازار فراوان است. از اين جهت موقعيت ويژه اي ‏است براي کساني که تز دکتراي خود مي نويسند، اگر با هوش باشند، اول نظر استاد راهنماي خود را کشف ‏مي کنند، بعد تزي بر همان اساس مي نويسند: خطر ايران براي صلح جهاني. اگر استاد از روشنفکران ‏اروپائي باشد حتما بايد نوشت "خطر نومحافظه کاران آمريکائي براي صلح جهاني" اما اطلاعات و زمينه ‏هاي تحليل يکي است، فقط ماخدها کمي تفاوت مي کند.‏

چنين نوشته هائي حتي خطر آن ندارد که تاريخش منقضي شود. درست است که شاعر گفته "چنان نماند چنين ‏نيز هم نخواهد ماند"، اما شاعر جای ديگري گفته "شود وليک به خون جگر شود"

ادامه مطلب

Sunday, April 6, 2008

به یاد ثمین



در رثای ثمین باغچه بان می باید می نوشتم، راستش نمی دانستم چه باید نوشت.جای خاطره نویسی نیست، باید سوگواره ای نوشته می شد. چند خطی نوشته بودم از نگاه کودکانه اش به زندگی، به هنر، به ادب و حتی به منازعات ادبی که نیمه کاره ماند. امروز که نوشته مهراد واعظی نژاد را خواندم دیدم بهترین سوگواره همین است از زبان کودکانی که با لالای او به خواب رفتند.

ثمین رفت. آنقدر آرام و بی هیاهو که صدای رفتنش را هیچکس نشنید. او باغچه بان باغ هزار رنگ و هزار آوای کودکی مان بود. وقتی رفت آنقدر آهسته و بی همهمه رفت که از خیل کودکان به خواب رفته با لالایی رنگین کمونش یکی از خواب نپرید.
ثمین رفت. و چه عجیب بود رفتنش چند ساعت مانده به نوروز که آن همه شوقش را داشت. می گفت:‌ "من در هر نوروزی از نو کودک می شوم. پسرکی چهار پنج ساله می شوم. چشمم، گوشم، دماغم، دهانم، و پوستم کودک می شود. صدایم هم کودک می شود."
تو گویی تن خسته از سال ها، این نوروز، دیگر تاب این همه شوق کودکانه را نداشت. می گفت: "در هر نوروزی گوشم پر می شود از صدای جغجغه ها و گنجشک ها ... فرفره چارپر کاغذی می شوم. در باغ کودکستان می لرزم و می چرخم ... و در مشت های کوچکم برای جوجه ها شعر و دانه می برم." گویی این نوروز، آن قلب خسته اما پرمهر را، دیگر، یارای تپیدن به پای چنین تکاپوی کودکانه نبود.
چند ماه پیشتر بود که با او تماس گرفتم. به دنبال فرصتی برای دیدار. صدای جدی اما مهربانش گفت فکر مصاحبه را رها کن. گفت: "در به رویت باز است اگر میهمانی. چایی می نوشیم و صحبتی می کنیم. گفتگو برای این و آن را رها کن اما."
به گمانم خسته بود. نه از کار، شاید از فراموشی دسته جمعی ما. می‌گفت: "وقتی سرگرم کار هستم دنیا و همه چیز را فراموش می کنم. این به خاطر اهمیت کارم نیست، به خاطر نتیجه ای هم نیست. چون کاری جز کار ندارم کار می کنم."
زندگی سالیان دراز در استانبول، این همه نزدیک و این همه دور از خانه، غمی نهان در او نشانده بود. چند سال پیشتر در نامه ای به یک آشنا نوشته بود: "دلمان برای زندگی گذشته مان و دوستانمان چنان تنگ است که گفتنی نیست. افسوس که مسافرت به ایران و دیدن چهره دوستانمان تقریبا عملی نیست. در آنجا جایی هم برای ماندن نداریم، حتی یک خشت که بتوانیم روی آن بایستیم."
ثمین باغچه بان - که قلبش بیست و نهم اسفند هزار و سیصد و هشتاد و شش در آستانه هشتاد و سومین نوروز زندگی اش از کار ایستاد - به قول خودش زاده کودکستان پدرش بود.
"پدرم در سال ۱۳۰۱ از شهر زادگاهش ایروان، به سرزمین اجدادیش آذربایجان کوچ کرد ... در تبریز باغچه اطفال تبریز - یا کودکستان - را تاسیس کرد و با الهام از عنوان باغچه اطفال، باغچه بان را به عنوان نام خانوادگی انتخاب کرد."
سه سال بعد از این مهاجرت ثمین در (۱۳۰۴) در تبریز به دنیا آمد، اما اقامت خانواده اش در این شهر نیز دیری نپایید. "من و خواهرم ثمینه، گرچه در تبریز به دنیا آمده بودیم، اما در شیراز چشم به دنیا گشودیم و زبان باز کردیم ... {اما پدرم که در این شهر کودکستان تاسیس کرده بود و برای کودکان شعر و نمایشنامه می نوشت} ... در سال ۱۳۱۱ کودکستان شیراز را به شیراز هدیه کرد و راهی تهران شد."
ثمین تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در تهران گذراند و در حالی که نام پدرش، جبار باغچه بان، رفته رفته به خاطر ابتکار و تلاش بی سابقه اش در آموزش کوکان کر و لال ایرانی شناخته می شد، با بورسی برای تحصیل موسیقی به ترکیه رفت. در استانبول بود که با همسر آینده اش، اولین، آشنا شد. این دو در بازگشت به ایران در مدرسه عالی موسیقی مشغول به کار شدند. ثمین کمپوزیسیون و کونترپوان تدریس می کرد و اولین استاد آواز و پیانو بود.
در کنار کار موسیقی ثمین باغچه بان آثاری از بزرگان ادب ترکیه چون ناظم حکمت را نیز به فارسی برگرداند و او بود که عزیز نسین و طنزهای تلخش را به خوانندگان ایرانی معرفی کرد. در دهه سی و چهل خورشیدی با الهام از موسیقی و آیین های محلی ایران آثار متعددی - از جمله بومی وار - ساخت.
او که عشق به کودکان را از پدر آموخته بود، همچنین به خلق آثاری برای کودکان پرداخت که یک داستان به نام "نوروزها و بادبادک ها" در سال ۱۳۵۴ از سوی شورای کتاب کودک به عنوان کتاب برگزیده شناخته شد. در همین دوران همسر و همراه همیشگی ثمین مامور تشکیل یک گروه کر کودکان می شود.
اولین، همسر او بیش از دویست بچه پرورشگاهی را از شهرها و روستاهای مختلف گرد هم می آورد و آموزش آنها را در شرایطی پی می گیرد که حتی ثمین هم - به اعتراف خودش - در توان یادگیری "حتی یک نت تردید داشته است."
همین گروه کر سه سال بعد بهانه ساختن اثری شد که نام ثمین باغچه بان بیش از هر چیز با آن شناخته می شود: رنگین کمون. این اثر کم نظیر در موسیقی ایران که با اشعار ساده اما با یاد ماندنی خود ثمین همراه است، تنها یک بار و آنهم خارج از ایران ضبط شد. پس از انقلاب سال ۵۷ اگرچه این اثر در داخل ایران تکثیر و توزیع شد، اما از جایگاه رفیع رنگین کمون در ذهن هزاران کودک ایرانی و علاقمند موسیقی، نشان چندانی در زندگی خالق عزلت گزیده اش به چشم نمی آمد.
برای من و هزاران کودک از نسل من، اما، ثمین بیش از این ها بود. او آفریننده دنیای رنگین و آهنگینی بود که، به کودکی، تیرگی و بدصدایی وحشت آور جنگ را - برای چند لحظه ای هم که شده - از یاد کوچکمان می برد. دنیایی که در آن ترس اگر بود، ترس خیس شدن گنجشکی بود که "پر زده و رفته است." و ما دل نگران می خواندیم که "گنجشک اشی مشی ... می ترسم مریض بشی ... تو دشت و تو بیابون ... می باره برف و بارون." آن باغچه بان که رفت، به کودکی مان، خالق جهان پرنغمه و پرنوری بود که غبار و غوغای زندگی بزرگترها را از برابر چشم و گوش کوچکمان می زدود. در این جهان غم اگر بود، غم تب کردن عروسکی بود که "خوابش نمی برد" و ما لالایی ثمین را برایش می خواندیم که "عروسک جون، عروسک جون ... دیگه شب شد لالا ... به قربون دو چشمونت ... لاااالا کن لاااالا." ثمین باغچه بان - با دنیایی که برایمان آفرید - برای من و بسیاری از هم نسلان من، نشانی یکجای همه خاطرات پراکنده ای است که با آن زندگی می کنیم: از "روزهای برفی"، از "ترن های چوبی"، از "باغ درندشتی که پرچین دارد و ایوانش دماوند است"، و سرانجام از "نوروز و نرگس هایش" که بار دیگر "در راه" بود آنگاه که قلب ثمین ایستاد.
رنگین کمون او کودکی ما بود. ما بزرگ شدیم، او رفت. رنگین کمون او اما خواهد ماند تا سال ها - و هر نوروز کودکی کودکان سرزمینش خواهد شد.

ادامه مطلب

Sunday, March 30, 2008

در رثای فریدون آدمیت


مرگ چنین خواجه نه کاری است خرد

نسل امروز بداند، این آگاهی ها که امروز دارد، یا ندارد اما می تواند داشته باشد، از کجا آمده است. نسل امروز خوب است بداند تصویری که از گذشته خود و تاریخ خود دارد، اصلا شناسنامه واقعی و نه تخیلی که دارد حاصل تلاش های بی دریغ معدود کسانی بوده است که آخرینشان همین مرد که دیروز در گذشت. فریدون آدمیت.

ملت ها را به حرکت هائی که می کنند، به برخوردهائی که با روزگار داشته و دارند، چه در زمينه هائی که خود می سازند، یا در بستری که دیگران آماده می کنند، به پیشقدمی شان در گشودن گره های ذهنی بشر، به پیشگامی شان در ساخت وسایل و کشف راه های تازه اندیشه، به چراغی که پیش پای نسل ها می افروزند، به نقشی که در تمدن بشری ایفا می کنند، به تصميم های درستی که در لحظات خطیر می گیرند، و سرانجام به انسان های بزرگی که از میانشان برمی خیزند، ساخته می شوند، آوازه می گیرند، و موجب افتخار کسانی می شوند که در آن سرزمين بعدها متولد خواهند شد و به آن زبان سخن خواهند گفت. و این مجموعه داد و ستد، می شود تاریخ هر ملت. ورنه هر گل و لجنی، لولو و مرجان نشود.

وگرنه دیده اید ساکنان غمزده گوشه گمشده ای از آسیا را که سر به زیر ترین مردم جماهیر سوسیالیستی بودند و صدای آخشان به گوش کسی نرسید، اینک مجسمه ای در میدان بزرگ ساخته اند و دنیا را به تماشا خوانده اند که مائیم که از پادشاهان باج گرفتیم، چرا که چنگیز مغول از ما بود.در گوشه ای دیگر از اروپا، باز گوشه مهجوری، مدعی اسکندری شده اند. تا بدانی که هر قوم و هر دسته ای را به افتخار نیازست. و تا بدانی که تا چه اندازه می توان با نوازش گوش موجودات افتخار طلب، بر دوششان سوار شد . که شده اند.

ما ایرانیان، در سده های خلاء، نه فقط خلاء قدرت و جنگاوری، بلکه خلاء اندیشه و حرکت، تاریخ را گم کردیم و دل بسته مرده ریگ هائی شدیم که بر آنان هم دقیق نشده بودیم و اصالتشان و تعلقشان به ما محرز نبود. این بیماری مهلک شلختگی و قضا قدری این نیز بگذرد– تلاشی نباید کرد چو هر کس که دندان دهد نان دهد – خطرش آن نبود که تیری نفکندیم و غزالی نگرفتیم بلکه آن جا بود که عادت تفکر از ما دور شد. قهرمانان ما شدند یا موجودات افسانه ای برساخته ذهن و ذوق های هنرمندانه، که تاریخشان پنداشتیم و یا مترسک هائی که ارتفاع قامتشان به اندازه فریادهائی بود که می کشیدند و یا گشاده دستی بود که از خزانه غارت شدگان داشتند. تا شاعران و مداحان به نامشان سکه ادب بزنند.

اگر امروزه روز، بخشی از ما شهامت می کند و این می نویسد که خلائق مبادا به لالائی این افسانه ها به خواب روید، از آن روست که کسانی کوشیده اند تا تاریخ بی دروغ این کشور را از میان انبوه افسانه ها باز شناسند و بیرون کشند. چه تلخ کلامی است این که بدانیم لالائی قرون دور – لالائی کورش و داریوش با افسانه هائی پیرامون آن ها که هر چه دورترند، بزرگ تر جلوه کنند – چنان خوابمان کرد که از قهرمانان واقعی سال های نزدیک تر غافل ماندیم.

در نیمه قرن نوزدهم، که ساخت راه آهن و کشتی های بحرپیمای بزرگ و در نتیجه گسترش رفت و آمدهای انسانی، آدم ها را از حادثه ای که در فرانسه رخ داده بود – انقلاب علیه استبداد – با خبر کرده بود، ایران در موقعیتی به بدی پانصدسال قبل خود نبود. به محروسه ای که شمشیر آقامحمدخان قاجار تعیین کرده بود - گرچه بعد هفده شهر قفقاز از دست رفت- و در اثر فراوانی تخم و ترکه جانشین آقامحمدخان، مملکتی شکل گرفته و نخ هایش به بک مرکز متصل شده بود. اروپائی ها سفارت مقیم در تهران برپا داشته بودند. این می توانست شروع پرواز باشد. در این زمان حساس، دو مرد بزرگ به هم خوردند، تراژدی همین گونه ساخته می شود.

تراژدی برخورد ناصرالدین شاه و امیرنظام، اگر کسی مانند شکسپیر وجود می داشت، کم نبود از همه تراژدی هائی که شکسپیر از دل تاریخ جزيره زادگاهش بیرون کشید. امیرنظام بزرگ بود و از اهالی روزگار خود بود، نماسیده بود در قرون ماضی. به زودی زود این بخت یافت که قاجارهای عاقل او را معلم شاه آینده کردند، پسر جوانی که می باید در موقعی چنان حساس حکم براند بر سرزمین ایران. امیرنظام این بچه را نه فقط ساخت که از میان دسیسه های رقیبان فامیلی هم گذراند. همه برادران و عمویان مدعی را در روز موعود از دم تیغ گذراند تا مگر شاگرد خود را بر تخت بنشاند و با میلی که به پیشرفت در دلش کاشته بود سرنوشت ایران را تغییر دهد. اما چنین نشد، مناسبات قبیله ای رشد نکرده، در جامعه استبداد زده، دخالت های متمدنان اروپائی که به یارگیری به میان مناسبات قبیله ای آمده بودند، همه و همه چنان کرد که در نهایت ظلم به ایرانیان شد. آن شاگرد، معلم خود را – که به پاداش خدماتش تنها خواهر شاه را هم به او داده بودند –به اصرار مادر احساساتی شده بی فکر و خدعه سفارت فخیمه حیله گر عزل کرد و کشت. و خونی بر دستانش شتک زد که با وجود پنجاه سال کوشش برای امیرنظامی کردن نظام، تاریخ با او یکدله نشد.

امیرکبیر به دست شاگردش کشته شد اما آرمان هایش کشته نشد و در دل همان شاگرد ماند. این درسی است که باید گرفت از تاریخ. ناصرالدین شاه به همان نهالی که امیرکبیر در دلش کاشته بود، شد اولین پادشاه ایران که به طور رسمی به جهان سفر کرد. جهان را دید. نهادهای مدرن مانند دولت، پست، بیمه، بانک، استخراج معادن، بازرگانی خارجی، بودجه نویسی، تشکیل خزانه ای برای کشور آورد. – تا پیش از آن خزانه مال شاه بود و با مرگ وی میان مدعیان، بر سرش کشمکش در می گرفت. این اول بار بود بر اثر آن چه امیرکبیر گفته و شاگردش پذیرفته بود، این خزانه ماندگار شد و به ارث نرسید، تا بعد در زمان رضاشاه که شد پشتوانه اسکناس و هنوز هست.

اما چندان که امیرکبیر در حمام فین کاشان رگش گشوده شد، اسمش انگار از صفحه روزگار پاک شد. چرا چون قاجار سلطنت داشت. متملقان نقاشی های امیر را سوزاندند و عکس هائی که از وی گرفته شده بود نیست. می گویند در موزه ای در مسکو یکی هست. و هیچ کس نام از وی نبرد. حتی وقتی که یازده سال بعد از مرگ ناصرالدین شاه، انقلاب مشروطیت شد، زبان ها باز شد. گرچه مردم چنان آزاد شدند که برای قاتل ناصرالدین شاه مراسم بزرگداشت گرفتند، اما در جائی ثبت نیست که نامی و یادی از امیرکبیر برده شده باشد. حتی کسی نگفت آن ام الخاقان [مادر شاه وقت] که ازادی خواهان دشنامش دادند دختر دردکشیده امیرکبیر، اولین مصلح بزرگ تاریخ ایران است. نام و یاد امیرکبیر فقط در دل همان کس زنده بود که فرمان قتلش را داد. در نامه های ناصرالدین شاه هست که تا زنده بود حسرت نظم امیرنظامی می خورد و دیگر از بستگان امیر در فراهان کسی نمانده بود که به تهران نیاورد و قدر ندهد و بر صدر ننشاند. که تاریخ از این دست تراژدی ها بسیار دارد. به باورم این تراژدی از تراژدی بد پرداخته شده رستم و سهراب بیش تر به جان تراژدی نزديک است. هملتی و یا شاه آرتوری به ذهن می رسد.

باری ملت ها را تجربه ای که از گذشته شان میگیرند می سازد. سلسله ای می شوند که پیوند دارند، منقطع نیست تاریخشان. اما از تاریخ ایران، کسی به بزرگی امیرکبیر پاک شد. تا صدسال بعد، زمانی که ملت نیاز به قهرمانان واقعی داشت، نام بزرگش مفقود بود. گم بود و ماند تا جوانی که آزادی خواهی را از پدرش آموخته و شرح بزرگی امیر را در نهانخانه ها شنیده بود دامن همتی به کمر زد. این جوان در دارالفنون درس خوانده بود که یادگار امیر بود گرچه افتتاحش به او نرسید، پس وقتی در وزارت خارجه استخدام شد و راهی لندن و همزمان در مدرسه معتبر علوم سیاسی و اقتصاد لندن نام نوشت، برای تز دکترای خود همان را برگزید. کتاب امیرکبیر و ایران نوشته آن جوان، دکتر فریدون آدمیت، شصت سال قبل چاپ شد. به این کتاب مردم ایران، قهرمان بزرگ تاریخشان را نه افسانه گونه، بلکه بر اساس سند و تحقیقات علمی شناختند. و این نخست بار بود که قهرمانی از تاریخ ایران، نه از میان شعر و منظومه و افسانه پردازی ها، بلکه از میان سندها سر باز می زد. این خدمت از دکتر فریدون آدمیت سر زد. همان که دو روز پیش در بیمارستان تهران کلینیک تهران درگذشت.

گرچه امیرکبیر و ایران – که تلخ باید گفت که تا انقلاب شش چاپ شد، و از آن زمان به محاق توقف رفت تا نزدیک سی سال – بزرگ ترین اثر آدمیت است، اما بی اشاره به کارهای وی شناخت ایرانیان از مشروطیت کامل نیست. مرد بزرگ بعد از امیرکبیر و ایران متوجه همه آن تحولی شد که بعد از امیررخ داد، پس زمینه جنبش مشروطیت را تنها آدمیت بود که باز کرد، چنان باز که برخی از بازماندگان مشروطه تاب نیاوردند. اما مرد کار خود را کرد. آن چه نوشته در سرفصل تحقیقات تاریخی و تتبعات علمی تاریخ ایران جا می گیرد.

سخت گیر بود، شاگردی نساخت، معتقد به مراد و مرید بازی نبود. بیست و چند سال گذشته را پیر و دردمند در طبقه دوم همان خانه ساده یوسف آباد گذراند. نادر کسانی مانند علی دهباشی به قلعه اش راه داشتند. به کمتر کسی اعتماد داشت جنان که به دهباشی. به مقاله ای که علیه سامانه های حقوقی و قانونی جمهوری اسلامی نوشته بود حقوق بازنشستگی اش را قطع کردند. اما بر دامن کبریائی اش گردی ننشست. در همه این سال ها تندروها، به طرز خطرناکی با وی دشمن بودند. به طرز باورنکردنی این دشمنی را از یاد نمی بردند. سرنوشتش بود که مانند مقتدایش امیرکبیر، با استبداد درگیر باشد.

کارها باید کرد تا نسل آینده بداند، آن ها که قهرمانان بزرگ ملت را چنان که هستند به آن ها نشان می دهند و می شناسانند، کارشان کم از قهرمانی نیست. فریدون آدمیت این مرد مغرور و دیررام معامله نمی کرد. چنان که در مخالفت با استقلال بحرین نامه ها نوشت که موجب شد از مقامات عالی که در زمان پادشاهی داشت معزول شود، و پس از نظام پادشاهی هم نامه ها نوشت در تطبیق نداشتن قانون اساسی جمهوری اسلامی با دموکراسی و با خواست یک صد ساله مردم ایران. اما در عین حال همه مغروری، افتادگی علمی داشت.

روزی در خانه اش، چون از اهمیت و ارزش امیرکبیر و ایران می گفتم، که به باورم بیش از تاریخ مشروطیت کسروی و میراث خوار استعمار دکتر مهدی بهار بر روشنی فکر ایرانیان اثر گذاشته است، گفت نه، روزگار عوض شده بود اگر من هم نمی کردم، بزودی چنین کاری به ذهن دیگری می زد و می نوشت. شاید هم بهتر.

اما بهتر و دقیق تر و راهنما تر از آن چه آدمیت در باب ریشه های اصلاح طلب، تفکر مدرن، جنبش مشروطه و زمینه های آن نوشته، نوشته ای در زبان فارسی نیست. نامش بزرگ باد.

ادامه مطلب

Saturday, March 22, 2008

صندوق رای، زبان خوش جهانی


این گزارش سال جهان است که برای اعتماد سال نوشتم
آنتوني گرملي مجسمه ساز متفکري که با حجم کاري مي کند که متفکران نمي کنند، سالي که گذشت همزمان با نمايشگاهش در لندن، مجسمه انسان ها را از فلز ساخته بود، در اندازه هاي طبيعي خود و اين مجسمه ها را بر بالاي ساختمان هاي بلند شهر در اطراف پل واترلو روي تيمس گمارده بود. روزي در ميانه تابستان مردم لندن وقتي از پل واترلو مي گذشتند ناگهان با آدم هايي روبه رو شدند که ايستاده بودند و آنها را مي پاييدند؛ تجسمي از انسان شهرنشين امروز. نفس گير، به فکر برنده، که تا روزها و روزها وامي داشت که آدمي به دوربين هاي پليس که همه جاي شهر هست توجه کند و خبر روزنامه ها را درباره انگشت نگاري و آزمايش دي ان اي براي کارت هاي شناسايي بخواند.

گرملي در عين حال در داخل نمايشگاهش در اتاقي شيشه يي چنان بخار مي دميد که مانند مه غليظي چشم چشم را نمي ديد و مانند رمان کوري، گويي همگان به کوري سفيدي مبتلا شده بودند و همديگر را صدا مي کردند و دور هم مي چرخيدند. و آن طرف چهار انسان را در وضعيت طبيعي خود ساخته بود وقتي که به يک طناب از سقف آويزان شده اند؛ يکي طناب بر شانه هايش، ديگري بر زانوانش، آن ديگري به دور گردنش و اينها را جاذبه زمين نگه مي داشت و تماشاگر را انگار ايستاده در موزه عبرت تهران به فکر مي برد. همين هنرمند در ليورپول در نمايشگاهي يک انسان را به صليب کشيده ساخته اما صليبش آنتن هاي ماهواره يي است؛ همين صفحات نوري. جاي تفسير ندارد. چنان که مجسمه جمجمه دامين هرست با نام عشق خدا، که هشت هزار الماس روي جمجمه کاشته شده در حفره خالي چشمانس و دهاني که در آن دندان هاي سالمي هست. مجسمه را پنجاه ميليون پاوند حدود صد ميليون دلار گفته اند.

روسيه با انرژي بازي مي کند که مهم ترين وسيله پوتين بوده است در راهي که تاکنون پيموده و نامي که از خود در تاريخ روسيه و منطقه گذاشته است. پوتين با مديريت گاز و نفت و اتم روسيه و همسايگانش، موقعيت از دست رفته روس ها را ترميم کرد و به انتخابات رفت.

طالبان و بمب اتمي سرمايه پرويز مشرف اند که در گوش جهان مي گويد در سرزميني که بيشتر از هر جاي دنيا مسلمان تندرو دارد، قوه قاهره لازم است و موقع رقابت هاي سياسي نيست.

اما اين هر دو نظامي نتوانستند استدلال هاي خود را به جهانيان و به مردم خود بفروشند و جواز فترت و ادامه قدرت خود بگيرند. حتي اگر انتخابات آنان را در موقعيت خود مستحکم کند و به قدرتشان براي سال هاي ديگر مشروعيت بخشد باز از آن رو که انتخابات است و شور و شعف مردمي به دنبال آن، گامي است به جلو.

اين موقعيتي است که سران کره شمالي و کوبا و زيمبابوه در نمي يابند. از همين رو با شعفي که هر چند سال از مردم خود دريغ مي دارند، هم بر آنان ستم مي کنند و هم چاره يي جز انهدام خود، چاره يي جز انفجارهاي بزرگ باقي نمي گذارند، چنان که صدام آنقدر ماند و به انتخابات قلابي متوسل شد که سرانجام جهان بر سرش خراب شد و بر سر مردمي که از زماني که عراقي ها به ايران لشکر کشيدند آب خوش از گلويشان پايين نرفته است. که مي گويند گواراترين آب ها چندان که از چشمه انتخابات و با گذر آزادانه از صندوق هاي راي جاري نشود در نهايت تلخ و دلگزاست.

انگليسي ها دوران خوش اقتصادي توني بلر را فروختند و زندگي سخت تر را خريدند تا هم از ماسيدن يک گروه بر قدرت جلوگيري کرده باشند و هم آن را که مظهر خاطره ناشاد بود از خانه شماره ده داونينگ استريت رانده باشند. خاطره رفتن به دنبال امريکا به عراق. فرانسوي ها غروري را که ژاک شيراک و آخرين مانده هاي دوگل برايشان خريداري کرده بودند نخواستند و راي به سارکوزي دادند که به امريکا نزديک شود و رونق بازار بياورد. ايتاليايي ها چندان که معمول شان هست، بعد از دو سال دولتي را سرنگون کردند تا شايد برلوسکوني بازگردد که حضورش شادماني و مد و رقص و فوتبال دارد، گرچه ناپلي هاي پرحرف، مافيا را هم دست در دست صاحب تيم محبوب فوتبال شان مي بينند. استراليايي ها خارج شدن جان هوارد نخست وزير محبوبشان را از قدرت چنان جشني گرفتند که انگار نه روزگار خوشي را در اين سال ها گذرانده اند. تغيير را برگزيدند. تا قرن بيست و يکم هم شاهد باشد که انتخابات حتي درمان درد دلمردگي ملت هاست.

تغيير، از راه انتخابات آزاد شيرين ترين و راضي کننده ترين پديده يي است که در دنياي امروز جواب مي دهد، به گردشي که در مي اندازد، به وعده هاي تازه و به خون تازه يي که در رگ ها مي دواند. سال 1386 سال انتخابات بود، در آخرين روزهايش، انتخابات امريکا هم از نخوتي 30 ساله خارج مي شود. از درون سيستم، براي چاره کردن درد نارضايتي و خشمي که از جنگ عراق در دل طبقه متوسط افتاده است اين راه را برگزيده اند و چنان شيرين کاري کرده اند احزاب براي بخشيدن جذابيت به انتخابات رياست جمهوري که گفته مي شود احتمال شرکت بالاتر از 70 در صد واجدين شرايط در راي گيري مي رود. و اين شور را نه تبليغات بلکه اصالت کار به راه انداخته است؛ اينکه براي اولين بار زني - هيلاري کلينتون - به سوي کاخ سفيد کورس بست، اينکه براي اولين بار سياهپوستي - باراک اوباما - از پدري گينه يي و مسلمان در کاخ سفيد را مي زند. در کشوري که تا 40 سال قبل رنگين پوستان و سفيدان در اتوبوس هاي مختلف مي نشستند و توالت هاي عمومي مجزا بود، در کشوري که در اساس خانم ها را چندان بي پروا در فعاليت هاي مختلف نمي پسندد و به چهره سنتي خانم ها دلبسته است، اين هر دو حادثه به اندازه کافي برانگيزاننده هست. چه رسد که حزب ديگر غجمهوريخواهانف هم يک هفتاد و يک ساله قهرمان جنگ ويتنام را در برابر گذاشته که وعده مي دهد از حضور نظاميان در عراق پيروزي بسازد. و اين تنها يک معنا دارد. در تنها کشور دنيا که با آزادي متولد شده و هيچ پيشينه استبدادي ندارد، باز هم انتخابات و شور آن درمان دردهاست. مگر نه که نومحافظه کاران با شرايطي که در دنيا رقم زدند، جامعه امريکايي را به اندازه بعد از شکست ويتنام دلگير کرده اند. انتخابات آزاد جز خوني که به رگ ها مي فرستد و ابتکارها که نو مي کند، اين ويژگي را دارد که خطاهاي جمعي را مرهم مي نهد. شرح جهان در سالي که گذشت مي گويد که اين درک در همه جا يکسان نبود.

زيمبابوه - موگابه

از بدترين جا که زيمبابوه باشد مي توان آغاز کرد، نگاه به سال را. همان جايي که يان اسميت آخرين نخست وزير دوران تبعيض نژادي اش درگذشت، همان که در دهه 60 ميلادي از جمله چهره هاي جهنمي دنيا بود. اما در همان سرزميني درگذشت که به دوران رياست وي رودزيا نام داشت و بعد از برافتادن نظام تبعيض نژادي شد زيمبابوه. يان اسميت نژادپرست از سرزمين خود فرار نکرد با همه خطراتي که در اين سال ها هواداران موگابه برايش فراهم کردند بلکه توانست در دو راي گيري هم از مردم راي بگيرد. اما رقيبش قهرمان وي که رابرت موگابه باشد، که سخت ترين مبارز عليه آپارتايد بود - جايگاهي به اندازه ماندلا- اينک با برگزاري انتخاباتي دروغين تلخ ترين روزهاي خود را مي گذراند که هيچ شباهتي به روزهاي ماندلا ندارد. موگابه روزگاري از محبوب ترين چهره هاي آفريقا بود، بر دوش ميليون ها سياه تا قصر رياست جمهوري رفت تا اعلام دارد که ديگر برده سفيدها و آفريکانر ها نيستيم. اما روزگار چنان نماند.

موگابه بر اريکه قدرت، ديکتاتوري از کار در آمد که هيچ راي و نظري را احترام نگذاشت. بيشترين توجه خود را نثار مديست هاي رم و پاريس کرد که بايد هر روز برايش لباسي از گران ترين لباس هاي دوخت مارک هاي مشهور مي رسيد. آن هم در سرزميني که با آمدن موگابه روز به روز فقيرتر شده است تا امسال که با تورم 10 هزار درصدي

- اوج بيماري هلندي - کار به جايي رسيده که براي خريد يک وعده غذا براي دو نفر 10 ميليون اسکناس لازم است. و واحد پول زيمبابوه شده است يک دلار برابر يازده ميليون. سرعت تورم از سرعت چاپ اسکناس بيشتر شده، ده ها نهاد خيريه جهاني به فرستادن غذا و لوازم زندگي به منطقه سبز و خرم زيمبابوه مشغولند اما فقر همچنان کشتار مي کند و نه فقط شکم هاي گرسنه ها، بلکه کشاورزان را، سفيدان را، کارخانه داران را و اين کار گرسنگان نيست بلکه کار لمپن هايي است که براي موگابه هورا مي کشند و به همين کرشمه از مجازات معاف مي شوند و در نتيجه جنايت هاي باور نکردني رخ مي دهد. ما به ازاي سرنگون کردن اقتصادي و منهدم کردن جامعه يي فقط يک دستاورد است. موگابه بيگانه ستيزي مي کند و به حکومت هاي جهان از آن رو که سفيد پوست در راس آنهاست، ناسزا مي گويد. از تحريم آنها استقبال مي کند. در اين ميان انتخاباتي هم براي زينت برگزار شد که به تصديق همه جهانيان، نمايشي بود براي سرگرمي مردمي که گرفتار ايدز و فقر مانده و مدام براي کسي که کت و شلوار هاي شيک مي پوشد و مخالفان خود را شکنجه مي کند و فقري چنين را به مردم تحميل مي کند، هورا مي کشند از شدت بي سوادي و بي خبري. باور دارند که اين سرنوشت را دشمنان به آنها تحميل کرده اند.

نقطه مقابل - ماندلا

تا بداني که يک موجود تا کجا ظرفيت دارد و تا کجا مي تواند در سعادت يا ادبار يک جامعه موثر باشد، مي توان مقايسه کرد موگابه را با نلسون ماندلا. ماندلا تحسين شده ترين موجود زنده عالم است، که بي شک اگر ده تن را به عنوان بزرگان تاثيرگذار جهان استفاده کنند، يکي هم اوست. همان که خيرخواهان جهان همه در انتظار ايستاده اند تا مگر با تن رنجورش که کهولت و اثر سال ها زندان ديگر چيزي از آن باقي نگذاشته، بر آنها گذري کند. رونق و اعتبار به آنها ببخشد در کارهاي نيک و خير. همان که دولت بريتانيا در سالي که گذشت مجسمه وي را کنار مجسمه قهرمان مشهورشان ژنرال نلسون و قهرمان ديگرشان وينستون چرچيل در بزرگ ترين ميدان شهر علم کرد و افتخاري براي لندن خريد. سال آينده از هم اکنون تمام دولتمردان و هنرمندان جا ذخيره کرده اند که در لندن نود سالگي ماندلا را برپا دارند. ماندلا تفاوتش و تفاوت عمده اش با موگابه نخست در صداي خيرخواه اوست، او هنوز در سلولي بود که سال ها در آن ماند که گفت ما سياهان زمان براي کينه ورزيدن نداريم و بدين گونه کشور بزرگي را که نگين آپارتايد بود از آن رنج نجات داد و همه عزت خود را هزينه آن کرد که خوني از بيني کسي جاري نشود. مبادا همرنگ هاي او به تقاص سال ها آزاري که ديده بودند، سفيدها را فراري دهند. پس کشور را از اين گذرگاه سخت گذراند.

و سياهان را همچنان که در جواني وعده داده بود از گذر خطرناک گذراند، بي آنکه علم و سرمايه سفيدها را هم از دست داده باشد. بي آنکه ميليون ها نفر از کشور گريخته باشند. اين همان هنري است که موگابه نداشت.

هنر دوم ماندلا اين بود که وقت زمان قانوني تعيين شده پايان گرفت، شرايط انتخابات آزاد را فراهم کرد، مي توانست اما هيچ منفذي باقي نگذاشت که بر سر کار بماند، در قدرت بماند، به زير آمد و از آن پس نقش جهاني دارد. موگابه برعکس تمام افتخار دوران مبارزه خود را به عشق به قدرت فروخت. دختر ترسا چنان فريفت که ديگر کسي ياد از آن دوران نمي کند.

انتخاباتي که در طول همين سال در زيمبابوه برپا شد که بار ديگر موگابه را در قدرت نگاه دارد، صندوق گذاري رسوايي بود که کسي را نفريفت، فقط عده يي کشته شدند.

کره - کيم جونگ ايل

ديگر نقطه يي که انتخاباتي رسوا برگزار کرد که به همه چيز جز انتخابات شباهت مي برد، متعلق به آخرين استالينيست عالم است. کيم ايل دوم غجونگف که رهبري مادام العمر کشوري فقير را از پدر به ارث برده است، در حالي که آسياي جنوب شرقي در سي سال اخير به همت و پشتکار نژاد زرد، بند عقب افتادگي پاره کرده و اول با داشتن قطبي مانند ژاپن و اينک با داشتن الگويي مانند چين، غم ندارد، کره شمالي مانند جزيره يي از فقر و استبداد در آن ميان تنها هنرش ساخت و آزمايش موشک هاي دوربرد است. در حالي که در اين فاصله فقرش چنان سنگين شد که فن سالاري هسته يي اش را به نان فروخت. کره شمالي يک زيمبابوه ديگر است، منتها در آسيا.

کوبا - کاسترو

مشابه ديگر، از ميان آنها که انتخابات را به مسخره گرفته اند يا تزئين يا وزن زائد شعر، کوباست که روزگاري حماسه مقاومتش در برابر امپرياليسم امريکا، دل در سينه جوانان جهاني و از جمله ايران بي قرار مي داشت. حماسه جنگ شکرش را کسي مانند سارتر نوشت، تحسين نامه اش را همه نام آشنايان دهه شصت امضا کردند و دو نسل بلکه سه نسل برايش سرود خواندند و آفرينش گفتند. ارنست همينگوي گفت و مارکز و صدها و هزاران صاحب نام ديگر، به روزگار خود جزيره جوانان که مرکز تربيت ياغي و معترض براي جهان بود. همان کاسترو که پنج سال بعد از کودتاي مرداد 32 در ايران و زماني به قدرت رسيد که او را تجسم همه آرزوهاي قهرمانان جنگ سرد دانستند؛ سمبلي که با عبدالناصر، نهرو، تيتو، نکرومه، بوتو، سوکارنو، هوشي مين، جياپ، مائو و چوئن لاي هم عصر بود و از همه آنها - حتي عرفات که به دوران خود مظهر مقاومت و مظلوميت بود - بيشتر جذابيت داشت و تازه آرمانخواه تر از وي دوستش چه گوارا که چهل سال بعد از مرگش هنوز مجسمه طغيان است و بر سينه و سر و دست و کلاه و پيرهن جوانان تصويرش ماندگار شده. کاريکاتور انتخابات در همان سرزمين برگزار شد که روزگاري نزديک بود بر سرش جهان به ورطه جنگي ديگر در افتد.

نوشته اند کاسترو وقتي سفيرش در مسکو خبر داد که بهتر است ديگر براي گورباچف نامه ننويسد و به او درس ندهد چرا که تا هفته ديگر نه از شوروي نشان خواهد بود و نه از حزب کمونيست، مانند روساي شکست خورده قبايل سرخپوست در امريکا و کانادا، از خانه محقرش در هاوانا به زير آمد و به بالاي کوهي رفت که چهل و اندي سال پيش از آن فرود آمده و آوازه اش در جهان پيچيده بود؛ سيراماسترا، همان کوهي که روزگاري شاعر لبناني کوه طور کاسترو خطابش کرد. انتخابات از پيش معلومي که نزديک نيم قرن در کوبا برگزار شده و همانند مهر پلاستيکي همواره هر چه کاسترو خواسته را تصويب کرده امسال چندان که موقعش رسيد با خبر شد که رئيس در مقاله يي در يک روزنامه منويات خود را ابلاغ کرده است. و آنجا از مجلس خواسته از اصرار دست بدارند و رائول را برگزينند؛ بديع ترين نوع کناره گيري براي کسي که حاضر نبود مرگ را پذيرا شود و تازه اگر مي خواست هم، کپي هاي مسخره تر از اصلي مانند چاوس پيراهن قرمز ونزوئلايي حاضر نيستند قبول کنند که فيدل مردني است. اما سخن همان است که آن کمونيست قديمي ايراني نوشت که با سوز نوشت «رفيق بمير». قهرمانان هر کدام عاقبتي دارند، همواره بخت مصدق ندارند، که مرقد ساده و محقرشان زيارتگه رندان جهان شود و از بارگاه هاي باشکوه چيزي نماند. برخي مانند ميلوشويچ در گوشه زندان مي ميرند و يا مانند صدام به حلقه دار، برخي هم مانند کاسترو مي پوسند که سرنوشت بشر همين است اما آن انتخابات شيرين را بگو که به فرمان ابلاغ شده در مقاله، جاي کاسترو را به برادرش رائول داده و به اين ترتيب به قول رئيس مجلس کوبا فيدل از کارهاي اداري کناره گرفت اما رهبر ايدئولوژيک که هست.

روسيه - پوتين

در ميان انواع جا به جايي در قدرت، حادثه يي که در آخرين ماه سال در مسکو رخ داد، بهتر نشانه دگرگوني جهان بود. بداعتي داشت که آشکار مي کرد سرزمين تزارها هم، با همه آنچه مي گويند، از بازتوليد ابرقدرتي و بازگرداندن غرور ملي، سربرآوردن خرس هاي قرمز، اما باز ناگزير از رعايت اصول است چنان نيست که همانند سرهنگان برمه يا موگابه، کره شمالي يا کوبا بتواند بن هور وار ارابه مقدس را با شعار حفظ امنيت ملي به جايگاه دلخواه براند.

درست در سالي که بوريس يلتسين پدرخوانده ولاديمير پوتين درگذشت، مهلت قانوني رياست جمهوري پوتين هم پايان گرفت. ماه ها بود که همه مي پرسيدند پوتين چه خواهد کرد و کسي را گمان آن نبود که پوتين با ساماني که به بافت از هم دريده قدرت مرکزي داده، با تسلطي که بر مافياي قدرت و ثروت يافته، آن دفتر دويست متري طبقه سوم کاخ کرملين را رها کند. جايي که اثر انگشت پطر، تزار نيکلا و حتي صداي فرياد راسپوتين هنوز در آن حبس است و از آنها هيجان انگيزتر، همان جايي که لنين هشت سال تمام روز و شب را کار کرد و در همان آپارتمان کوچک پشت دفتر دو ساعتي روي مبل سرش را به پشتي گذاشت. همان دفتري که استالين هم ريبن تروپ فرستاده هيتلر را به حضور پذيرفت و هم از پنجره اش تماشا کرد که ارتش نازي در مسکو است. دفتري که خروشچف و برژنف، چرنيکف و سوسلف و گورباچف از آن بر نيمي از جهان حکم راندند تا آنقدر کوچک شدند که کسي که کوچک تر از وي در همه محدوده اداري مسکو نبود رياست گرفت.

پوتين رياست را هشت سال پيش نه از يلتسين بلکه از نظام خشمگين و از هم پاشيده کرملين تحويل گرفت، در حالي که يلتسين آن مقام را به رياست جمهور فدراسيون روسيه فروکاسته بود و تازه با فقر و از هم پاشيدگي از اين هم کوچک تر. وقتي يلتسين که بيمار و بر تخت بيمارستان بود و الکل در تمام اجزاي وي اخلال کرده، ناگزير شد دولت را به اين عضو کوتاه قد اما قوي کاگ ب بسپارد پيدا بود مردم غرور باخته روسيه و دستگاه اداري وحشت زده از ترس انهدام به سرعت پشت سر منتخب يلتسين مي روند، اما آشکار نبود که وي بتواند چنين پرشتاب خرس را آرام کند و بر او سوار شود که شد. هنري کيسينجر سياست ساز افسانه يي دهه شصت امريکا در شماره مخصوص مرد سال مجله تايم که پوتين را به عنوان مرد سال 2007 برگزيد در مصاحبه يي بر اساس چند باري که وي را ديده، ديدگاه خود را درباره او بازگفته؛ «بايد پوتين را يک اصلاح طلب بزرگ دانست همانند پطرکبير يا کاترين کبير. اما وقتي وي را در زمينه استانداردها و ارزش هاي غربي قرار دهيم بايد گفت هنوز براي قضاوت زود است. قدر مسلم اينکه پوتين دموکرات نيست. براي دادن راي نهايي بايد صبر کرد و ديد. معيار اصلي هم؛ همچون هر رهبر ديگري در جهان به ميزاني که نظامي که مي سازد مستقل باشد و بتواند بدون او اداره شود و راه رود. من با چشماني باز به ماجراي سال آخر حکمراني وي نگاه مي کنم. بايد ديد.»

هنري کيسينجر که به وي معجزه گر سياست گفته اند در زماني اين سخن را به رامش راتنثار دبير مجله تايم