Wednesday, August 20, 2008

پیش به سوی انجمن

آیاما روزنامه نگاران راست گفته بودیم وقتی طلب توسعه آزادی می کردیم و آن راخواستی عمومی می گفتیم، آیا راست گفته بودیم وقتی می نوشتیم نهادهای مدنی محافظ اصلی دموکراسی هستند. آیا درست بود که با شهادت طلبیدن از شهادت مظلومانه میرزا جهانگیر خان مدیر روزنامه صوراسرافیل، اولین روزنامه آزادی و قانون، ادعا می کردیم که ما را در صف اول مدافعان آزادی کشته اند و کاشته اند، و آزادی شربتی است که گلوی خلق را حلاوت و تازگی می بخشد.

آیا راست گفته بود حمید مصدق شاعر و روزنامه نگار که "من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه برمی خیزند"

اینک به خانه ما روزنامه نگاران، خانه صنف و دسته ما طمع برده اند. آیا ما باز بی اعتنا می مانیم. می گذاریم تا این خانه خراب شود و به رویمان بخندند آنان که می گویند آزادی درد نیست. آنان که می گفتند مردم درد نان دارند و ما نانشان می دهیم و دیدیم که آزادی را ستاندند نان هم ندادند و حالا باید تا نگذارند قلم از نان بنویسد.

امروز دومین باری است که مجمع عمومی انجمن صنفی روزنامه نگاران برپا می شود. دیری نیست که روزنامه نگاران ایرانی به جای سندیکایشان که یادگار چهل و اندی مبارزه اهل قلم با سانسور بود و بسته ماند، صاحب خانه ای شده اند. از به دست آورده های حماسه دوم خرداد. یادگار دورانی که دموکراسی ورد زبان ها شد و توسعه سیاسی در اول گام، به مطبوعات جانی داد و جانشان را روانی بخشید. اما اینک انحلال این خانه را در همت خود قرار داده اند. همان ها که در گوش خلایق خواندند دموکراسی فتنه است و زندگی و رفاه شما خوب است. و بدین فریب از مردم به هر گونه رائی ستادند و اینک که سه سال و اندی گذشته با انبوه بی سابقه ای از درآمد نفت با گشاده دستی در مصرف ذخیره ها، تورمی سهمگین و گرانی مهیب به میان آورده اند و در هر زمینه ادعائی از نوع "بهترین" و "بالاترین" به کار آورده اند اما چون به حاصل می رسد همان است که اینک در المپیک به دست آمده است. همان است که در ایجاد هماهنگی بین خودی ها ایجاد کرده اند. همان است که در حفظ منابع طبیعی می کنند، همان است که در قطع گاز و برق دیدنی است. تصویر خلاصه عملکردشان سدهای خالی و زمین های خشک و کارخانه های تعطیل و گروه گروه بیکارست که با دستکاری در آمار و اطلاعات پنهان می مانند تا ستوه آمدگان به فغان آیند و یا خود از بام به زیر اندازند.

این دستاورد کسانی که خود را خادم مردم می دانستند به قاعده راهکاری جز بستن منفذ سخن برایشان باقی نمی گذارد. انحلال انجمن صنفی روزنامه نگاران در حقیقت ایجاد رعب در دل آن هاست که باید قلم از حقیقت گوئی بشویند و به خدمت دستگاه های اداری در آیند که اول صنقه ای به سویشان بیاندازند و به خدمتشان بگیرند و بعد اگر خوب مدیحه نخواندند و خوب "سفیدنمائی" و "بهانه شوئی" نکردند به بهانه ای روانه خیابانشان کنند و دیگر نه حتی انجمنی برای دادخواهی و حق جوئی.

وزارت کار و امور اجتماعی در همین سرزمین روزی روزگاری چنان بود که به طعنه آن را وزارت کارگر می خواندند و صاحبان صنایع بزرگ فغان داشتند که هر کارگر که شکایت بدان جا می برد جز راضی باز نمی گردد. این وزارت قرار بود – در ضمن وظایفی که انقلاب برایش نوشت – اهل حرفه را یاری رساند تا در انجمن ها و نهادهای صنفی خود مستقر شوند تا حقشان ضایع نشود. اما دریغا که سی سال بعد از انقلاب، این جا هم بازوی دولت است که اربابی بزرگ تر شده و حکمرانی را آسان و بی گفتگو می پسندند. از آن قبیل که می پندارند رعیت را نباید گذاشت غیرت آورد که در روی ارباب بایستد و درشت بگوید و طلب کند. رعیت که باید بسازد و شکرگزار باشد و فرمانبر.

آیا راست می گویند و این ها شدنی است. آیا بستن انجمن صنفی به این راحتی امکان پذیرست. اگر چنین باشد پس راست گفته اند.

اگر امروز مجمع عمومی انجمن صنفی را از حضور خود مملو نکنیم و از حد نصاب نگذرانیم، اگر ما روزنامه نگاران نتوانیم، با برداشتن قدمی و حرکت به سمت خانه خود را نگهبان باشیم و بازش نگهداریم آن گاه حق با آنان خواهد بود که می گویند نه جامعه مدنی، نه حقوق بشر، نه آزادی بیان. به اعتقاد آنان این همه را باید پوچ شمرد و رها کرد خلائق را در دریای فریب و هیجان برانگیزی، پاشیدن اسکناس های هر روز بی ارزش تر شده. تا به قول آن سردار رمی "شهری سوخته از ما بماند که کس هوای جانشنینی بر سر راه ندهد و قصر و تخت ما را بماناد همواره".
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد


ادامه مطلب

Monday, August 18, 2008

جنگ سردي در راه نيست

آيا با حمله ارتش روسيه به گرجستان دوران پس از جنگ سرد پايان گرفت، آيا بار ديگر دوراني همچون جنگ سرد ‏آغاز شد. اين سئوالي است که در هفته گذشته بارها در رسانه هاي جهاني مطرح شده و دولتمردان در برابر خبرنگاران ‏ناگزير شدند که به اين سئوال پاسخ دهند. ‏

نکته اساسي بيشتر مقالات رسانه هاي معتبر هشداري است به غرب که انگار در قله قدرت تنها مانده پس ‏از جنگ سرد، که مبادا باز رقيبي بيايد و دنيا را هراس جنگ اتمي ديگر به وحشت اندازد. اين کابوس غربيان است.

اما جنگ سرد، فقط يک مفهوم سياسي تاريخي نيست. براي نسل من – زاده هاي پايان جنگ جهاني دوم و ‏همزادان جنگ سرد – اين اشارات زنده کننده خاطراتي ديگرست، خاطرات دنيائي که همچون فيلم هاي نسل اول سياه و سفيد ‏بود، هر کس از ديد خود، ساکن اردوي خير و دشمن شر. انگار هنوز رنگي نشده بود حيات، از سايه روشن ها مانند ‏امروز پر نبود. دست کم در جهان سوم چنين بود.‏

دو نسل جوانان بعد از جنگ جهاني دوم، اگر خانواده و سنت و عرف موفق نمي شد ترمزشان بزند و اگر با ‏شور ميان حادثات مي افتادند، دو راهي برابرشان بود يا بايد هوادار ديکتاتوري پرولتاريا می شدند با نگاهی به مسکو یا پکن، يا شیفته غرب سرمایه داری و دموکراسي ‏لييرال. جز اين سرنوشتی نداشتند. آنان راه زندگي را به کنايت از بين سطور کتابي، يا وقت تماشاي تئاتري، به اشارت ‏محبوبي، و يا به الگوئي به ارث برده از پيران خانواده انتخاب مي کردند. و گاه به همین اشارات در جوانی در خون می غاتیدند.‏

‎‎جنگ سرد جهانگير‎‎


دو جنگي که جهاني نامگذاري شدند، به راستي همه جهان را در برنگرفتند. بسيار بخش ها از کره زمين در صلح و ‏آرامش ماند. اما جنگ سرد که از خاکستر بمب هاي اتمي هيروشيما و ناکازاکي برآمد، هيچ گوشه اي از زمين را خالي ‏نگذاشت. هيچ عرصه بشري را رها نکرد. فقط سياست نبود. همه عرصه هاي زندگي جولانگاه جنگ سرد بود.

جنگ سرد بود که به روشنفکران فرصت داد تا جاودانه معترض بمانند و بنویسند که روشنفکر یعنی کسی که عليه سلطه برخيزند. برتران راسل فيلسوف و ‏رياضي دان بزرگ قرن از عناوين اشرافي و امتيازات خود گذشت تا بتواند همپاي ولتر و بزرگان افسانه اي تفکر ‏جهاني شود. سارتر فيلسوف غوغائي از خير جايزه نوبل گذشت تا بتواند فريادگر خشمگين جنگ شکر کوبا و جنگ ‏ويت نام باشد. بيانيه ژان پل سارتر در رد جايزه نوبل به تعبير يک نويسنده ايراني مانند نيزه اي به قلب اردوي راست ‏فرو نشست. چنان که چارلي چاپلين و ارسن ولز در قلب جهان سرمايه داري شايسته همه نوع افتخار شدند چون ‏‏"سلطان در نيويورک" و "همشهري کين" ساخته بودند. ورنه "پرده پاره" فيلمي عليه بلوک شرق براي آلفرد هيچکاک ‏فيلمساز بزرگ افتخار نياورد.‏

و پايان جنگ سرد بود که ناراضيان را از لخ والسا تا نلسون ماندلا در کاخ هاي رياست جمهوري جا داد، کاري که ‏در دوران جنگ سرد جز با کودتا و حرکت تانک ممکن نمي شد. و جنگ سرد پايان گرفته بود که برخلاف جهت ‏برتران راسل، آنتوني گيدنز جامعه شناس برجسته و مطرح ترين جامعه شناس جهاني را امکان داد تا جامه لردها به ‏بر کند. جز با رنگين شدن جهان پس از جنگ سرد، و پايان ارمانخواهان، و پايان جنگ ديو و فرشته هيچ يک از اينان ‏رخ دادني نبود. ‏

در دوران جنگ سرد چه آسان لقب تقسيم شد. "جهان آزاد"، لقبي براي کشورهاي با نظام دموکراسي ليبرال و "پرده ‏آهنين" براي کشورهاي عضو اردوگاه شرق. و ما شديم "جهان سوم" يعني جهان اولي هست و جهان دومي هست و ‏همين. و جهان سوم آوردگاه آن دو جهان ديگر بود و جنگ در آن جا خونين. در جهان سوم ادبيات رنگ چپ داشت و ‏فن سالاراني که مناسب براي دولتمردي فرض مي شدند بيش تر از جناح راست بودند. در يک سو نان و آب بود و ‏امکانات دنيا، در اردوي ديگر افتخار بود و زندان و شهادت که چه آسان بخشيده مي شد.‏

اما جنگ سرد که چندان از کرانه هاي سبز مديترانه عبور کرد و به سرزمين هاي خشک آسيا و اروپا رسيد خونين شد ‏از شعر و ترانه گذشت به زندان و دار و جوخه اعدام کشيد. در شيلي هزاران گمشده بر دست خانواده هائي مانده که تا ‏زنده بود پينوشه را راحت نمي گذاشتند. و چنين بود در همه آمريکاي لاتين با حکومت هاي غربگرا و جوانان شيفته چه ‏گوارا. در دیگر سرزمین ها همین.‏

‎‎علي و آلن‎‎‏ ‏

در آخرين سال هاي جنگ سرد در نوشته اي نوجوانان جهان سومي را "علي " فرض کرده بودم و نوجوانان جهان اول ‏را "آلن". ‏

در گزارش بلند "علي و آلن" با اشارتي به زندگي ميليون ها نوجوان جهان سومي نشان داده بودم "علي" ها هر جاي ‏جهان سوم که به دنيا آمده باشند خيلي زود ديو و فرشته خود را مي شناسند و صاحب آرماني مي شوند و با جهان بيني ‏مشخصي در جنگ مي افتند و چه بسا هنوز دوران نوجواني به پايان نبرده با لبخندي بر لب به افتخار شهيدي از جهان ‏مي روند. اما "آلن" ها چند سالي بعد از مرگ علي تازه اولين حرکت اجتماعي خود را – مثلا در شکل انتخابات انجمن ‏دانشجوئي – تجربه مي کنند و سال ها بعد با عضويت در يک حزب، داوطلب سياسي گري مي شوند.‏

بر آن اساس زندگي علي هاي جهان سومي پر از آرمان و خواست، سرشار از هيجان و ستيز مي توانست بود، اما در ‏جهان اول آلن ها با عمرهاي دراز ، درگير تورم و رکود و تلاش براي خريدن خانه اي بزرگ تر و تعطيلات ‏خوش تر. علي ها و آلن ها بر اساس آن نوشته شباهتي به هم نمي بردند در دوران جنگ سرد.‏

وقتي عمر جنگ سرد به پايان نزديک بود، نماد بزرگش ديوار برلين فروريخت. در ميان اشک و ‏حيرت ميليون ها آرمانخواه که از دور و نزديک به تماشا مشغول بودند، ديوار توسط جواناني فروريخت که در برابر ‏ميکروفن هاي تلويزيوني جهان از استقبال کنندگانشان شلوارجين، سيگار مارلبورو و ويدئو مي ‏خواستند. برخلاف تصور ارمانخواهان غربي در کلام ديواريان "آزادي" شنيده نبود.‏

و اين زماني بود که ديگر زدن گيتار به سبک الويس پريسلي در مسکو عقوبت مرگ نداشت بلکه عکس و تصوير ‏جان لنون در همان مسکو در سالگرد تولد جان به ستون هاي خياباني و به ديوار همه سفارتخانه ها چسبانده شده بود.‏

‎‎سهم ايران‎‎

تا آخرين سال هاي جنگ سرد گفته مي شد ايران، آلمان و فنلاند نقاطي هستند که امکان دارد موجب آغاز جنگ جهانی تازه ای شوند، ایران از بقیه زودتر گرفتار شد ماجراي معروف به " ‏غائله اذربايجان" با تاخير استالين در بيرون بردن نيروهايش آغاز شد و تا يک سالي بعد از آن هم ادامه يافت. ‏حاصل ظاهريش ده ها هزار آواره که برخي هنوز در گوشه کنار روسيه و جمهوري هاي مستقل شده از شوروي ‏زندگي رقت باري دارند.‏

هفت سال بعد از آن با ساقط شدن دولت محمد مصدق و کودتاي 28 مرداد تکاني بزرگ در تاريخ ايران رخ داد که ‏هنوز جامعه سياسي ايران از بحث درباره آن فارغ نشده است. انقلاب ايران هم يکي از رويدادهائي است که نوشته اند ‏پيآمدش ترغيب کننده شوروي به حضور نظامي در افغانستان بود، همان حادثه اي که آغاز پايان جنگ سرد لقب گرفته است.

اما جداي از اين تاثير گيري، که حاصل داشتن نفت و قرار گرفتن در همسايگي شوروي [جغرافياي طبيعي و سياسي] ‏بود جامعه شهري ايران از جنگ سرد سودها برد. در آن دوران قلبش بيش تر شبيه به همنسلان اروپائي خود زد، تا مانند ديگر جهان ‏سومي ها. از روشنفکران ايراني که چشم به سارتر و برتران راسل داشتند تا چريک هائي که اگر در جزيره جوانان ‏کوبا تعليم نديده بودند باري همچون گروه هاي مسلح اروپائي و آمريکاي لاتين، جزوه مبارزه مسلحانه نوشتند . بيژن ‏جزني، پويان، حميد اشرف، مصطفي شعاعيان و مسعود احمد زاده در همشکل سازي با چه گوارا و ديگر نامداران ‏آن عرصه چيزي کم نگذاشتند. ‏

در زمينه نظريه پردازي هاي سياسي نيز، مقالات خليل ملکي چپ مستقل و منشعب از حزب توده ، حکايت از شناخت ‏دقيق او از جنگ سرد و موازين آن و بخش نرم بدن تمساح دارد.‏

کنفدراسيون دانشجويان ايران در آمريکا و اروپا، فعال ترين جنش اعتراضي دوران جنگ سرد عليه يک نظام متحد ‏غرب بود که در طول کمتر از بيست سال عمر خود يادگاران بزرگ نهاد. به زمان خود توانست در اروپاي ملتهب دهه ‏شصت جائی و مقامی و سکوئي مخصوص به خود داشته باشد.‏

آخرين تن از شاعران بزرگ ايراني معاصر، سقوط اتحاد جماهير شوروي را در غزلي "شکوه جام جهان بين ‏شکست" توصيف کرده است و اين زبان هزاران آرمانخواه بود که از سوي دشمنان به خيانت متهم بودند و رقيبان با ‏انصاف، آنان را خيالباف خوانده اند. از ديدگاه آرمانخواهان هم هواداران اقتصاد آزاد جز "خونخوار" و "بي درد" ‏لقب نگرفتند. چپ ایرانی حتي روزگاري دکتر مصدق را به دليل تکيه بر نظام پارلماني "لنگر سرمايه داري" دانست و نوشت "مطبخش ‏هميشه داير و اجاقش گرم و مستخدمانش دست به سينه" اند.‏

‎‎سوگواران مرگ جنگ سرد‎‎

آرتور کوستلر متفکر در کتاب خوابگرد ها روايتي دارد که آندره فونتن متفکر و روزنامه نويس فرانسوي آن را در ‏ابتداي فصلي از کتاب خود آورده که به بازي با اتم در جنگ سرد اختصاص دارد. آن جا که مي گويد "هيچ دوراني، ‏هر چقدر منقلب و ملتهب، نه براي انهدامي همگاني مانند دوران ما آماده است و نه براي دستکاري در نظام طبيعت اين ‏همه ابراز دارد. ويژگي بنيائي اين دوران بدان است که رشد ناگهاني و بي مانند قدرت مادي با انقلاب معنوي بي سابقه ‏در هم آميخته."‏

اين انقلاب معنوي بي سابقه، همان است که شصت سالگان امروز در مقايسه اش جهان آغاز قرن بيستم را خالي و پوچ ‏مي بينند. ازهمين است که هنوز دل آرمانخواهان جوان براي دوران جنگ سرد مي تپد. و همين است که با همه خون ها و ‏دارها و انقلاب ها و کودتا ها که داشت دوران جنگ سرد [ و قلب آرماني اش دهه شصت ميلادي] هنوز در روياهاي ‏آدمياني پير زنده است.‏

هيچ گاه بشر مانند دهه شصت پي گير، صلح ، حقوق بشر، حقوق زنان، جلوگيري از انفجار جمعيت و مصرف، طبيعت ‏گرائي و مبارزه با تخريب محيط زيست، مبارزه با گسترش اتم، و مبارزه براي برکندن فقر و گرسنگي فعال نبود.

شادماني جهان پيرامون [جهان سوم سابق] از احتمال بازگشت جنگ سرد شايد از آن روست که قانون اساسي جنگل را ‏می دانند که وقتي کرگدن ها و خرس ها و تمساح ها به هم مي آويزند، آهوان و غزالان دمي فرصت مي گيرند تا نفسي ‏بکشند و آرامش را تجربه کنند.‏

اما هنوز زودست براي آرمانخواهان که سرود استقبال بخوانند براي جنگ سرد که به گفته لنين تاريخ تکرار شدني نیست و اگر باشد بار دوم کمدي است. چنان که رويدادهاي جنگ سرد با وجود وسايل مخابراني و اطلاعاتي امروز، با ‏انتقال سريع اطلاعات که ابراز آن دم به دم در دسترس مردمان بيشتري قرار مي گيرد، ديگر آن نخواهد بود. چنان که ‏پوتين هم با همه هيبتي که می گیرد و کارتونيست هاي غربي هم همان را می پسندند ، با همه زحمت عکاسي کشید که از وي برهنه با ‏لباس کماندوئي در حالي ماهي گيري تصویری قدرتمند بسازد باز هم نه استالين است و نه حتی برژنف .

اين را که جنگ سرد بازگشتنی نیست فيدل کاسترو، آخرين بازمانده قهرمانان جنگ سرد، خوب مي داند که در مقدمه ‏يکي از نامه هايش به خروشچف نوشته است که دانستم اين دوران تنها دوران برشته کردن کوچک هاست تا بهتر بلعيده ‏شوند.‏

يکي از دلايل آن که جنگ سرد بازگشتني نيست، همين که نامداران عرصه سياست، بزرگاني که صندلي هاي صدارت ‏از آنان بها مي گرفت و قدر مي پذيرفت، لنين، استالين، هيتلر، چرچيل، موسوليني، ادنائر، دوگل، مارشال پتن، ‏چمبرلين، نهرو، نکرومه، تيتو، برانت، پالمه دیگر نیستند. آنانی که جز آن که بزرگ بودند تسلطشان بر معنا و کلام چنان بود که هر چه گفته و نوشته اند فشرده ‏تجربه تمدن امروز بشري است. چه شاهبت دارند کوتاله هاي عصر خاکستري به بزرگان جنگ سرد. جنگی که اگر هم بازگردد، به گونه ای دیگر و در ‏مفهومي ديگرست. ‏

ادامه مطلب

Tuesday, August 12, 2008

گروه فشار و سرنوشت آقای کردان ‏

رای دو روز پیش مجلس به آقای علی کردان خلاف اصل بود و گمان دارم که مجلسیان پشیمان خواهند شد و آقای کردان موفق ‏نخواهد شد انتخابات ریاست جمهوری را برگزار کند چنان که گروهی می خواهند. یک خطای نه چندان بزرگ، ناشی از نشناختن ‏فضای جامعه و کارکرد رسانه های امروزین، باعث شد که حالا یک گروه فشار خیلی قوی خواستار جداشدن این مدیر با سابقه از ‏سمتی شود که رییس جمهور برای وی در نظر گرفت.

و این همان گروه فشاری است که سه هفته گذشته بی سر و صدا آقای رحیمی را از همین شغل وزارت کشور محروم کرد. شناخت این گروه فشار دشوار نیست ‏چنان که درک این که هیچ شباهتی به آن گروه فشار ندارد که آقای عبدالله نوری را باز از همین وزارت محروم کرد.

اگر در کشور ما هنوز گروه فشار تنها به افرادی گفته می شود که رگ گردنشان قوی است و صدایشان بلند، در جهان چنین نیست. در ‏برخی از کشورهای جهان حتی در قوانین موضوعه از رسانه های عمومی، اتحادیه های کارگری و موسسات خیریه به عنوان ‏گروه فشار یاد می شود. در آمریکا به وضوح لابی های یهودیان را گروه فشار می نامند. در جوامع امروزی هر گروهی که بر مردم ‏نفوذ دارد و نه حکومتی است و نه انتخابی گروه فشار خوانده می شود و بار منفی هم ندارد.

یکی از مهم ترین حسن های انتخاب یک تن از جناح راست به ریاست جمهوری در سه سال قبل همین بود که در یک گام ‏ایران را از گروه های فشار همچون شعبان جعفری و محمود مسگر - و نمونه های معاصر آن ها با عناوین دکترا – عبور داد و ‏به دوران مدرن رساند. دورانی که اینترنت در آن از جمله اصلی ترین نظام دهندگان گروه فشار است. و این گروه فشار تازه ‏عبدالله نوری را حذف نمی کند بلکه امثال او را، هر چقدر هم گوشه بگیرند زنده می دارد اما در مقابل مانع از آن می شود که ‏کسی با جعل مدرک آبرومند بماند.

عملکرد گروه فشار اعزامی از سوی جناح ها و دسته های قدرت طلب برعکس این بود. آن ها به نماز جمعه اعزام شدند تا بلکه ‏از شر عبدالله نوری و دکتر مهاجرانی – دو وزیر آقای خاتمی - خلاص شوند. آن ها تا قبل از آن که آقای علی لاریجانی وزیر ارشاد شود [یعنی زمان وزارت آقای خاتمی و هم زمان معادیخواه] به دفاتر روزنامه ها و مجلات هم می ریختند و مدارکی می گرفتند که شب جمعه در کیهان چاپ می شد.

نیاز به نشانه های فراوان نیست برای درک این ‏که کدام یک از این دو نوع گروه فشار امروزین هستند و کدامشان از دل قرون آمده اند. آن که چاقو می کشد یا آن که در یک ‏ساعت مانند سیل به حرکت در می آید اطلاعات می ریزد، اطلاعاتی غیرقابل تردید و انکار، و قضاوت را به آدم ها می گذارد. ‏چنان که دیروز بر سر گزارش مدرک ادعائی آقای علی کردان آمد.

ساعتی بعد از آن که عکس این مدرک روی سایت الف قرار گرفت، ده ها و صدها کاربر از گوشه و کنار جهان مشخصات امضا ‏کنندگان، نمونه های دیگر مدارک دکترا، املای صحیح نوشته های غلط متن را پیدا کردند. سیل حقیقت یاب به راه افتاد و در ‏پایانش یکی نماند که بر اصالت مدرک شهادت دهد، مگر همان کس که تا این ساعت خبری از استعفایش نرسیده است. و همین ‏بودنش دیگر هزینه ای بزرگ است برای نظام. پیامک هائی که کاربران اینترنت پای مدرک این سایت گذاشته اند از متن پست ‏معنادارترست. نشانه ای از نوع حرکت این رسانه است که دو جانبی است. تولیدکنندگان یک نفر نیستند، خواننده یا کاربر هم در ‏تولید سهم دارد. ‏

این درست است که آقای زاهدی وزیر فعلی علوم هم با ادعای علمی کذبی وارد مجلس شد و رای اعتماد خواست و هنوز در ‏همان شغل مشغول تصفیه استادان و تغییرات دیگر و کوشش برای انحلال انجمن های دانشجوئی است، ولی وزارت کشور جای ‏دیگرست. موضوع لاف "مرد علم سال" زدن آقای زاهدی هم اهمیتی به اندازه دکترای افتخاری اکسفورد برای آقای ‏کردان نداشت. مدرک دکترای اکسفورد که اینک با توضیحی که دفتر دانشگاه داده تردیدی در جعلی بودن آن نمانده، علاوه بر آن ‏که نشانه یک حرکت مجرمانه است در درون خود یک نشانه دیگر هم حمل می کند و آن بی خبری آقای کردان از امروز جهان ‏است. ایشان به همین دلیل هم نمی توانست فارغ التحصیل اکسفورد باشد. آن ها که از اکسفورد گذر کرده باشند خوب می دانند که امروزه ‏روز با بودن اینترنت نمی توان دروغی به این بزرگی را در معرض مردم گشود و تصور کرد که همگان بی صدا می مانند.

دلیل مدعای اخیر این است که آقای کردان وقتی که در کمیسیون مجلس یکی از نمایندگان دست روی مدرک وی گذاشت می ‏توانست با یک عذرخواهی عبور کند. حتی می توانست مانند آقای زاهدی وزیر علوم با مسکوت گذاشتن موضوع چنان نمایش ‏دهد که معذرت خواسته است. اما چنین نشد. یعنی شد اما برای یک روز، که از قرار اطلاعات فاش شده، وی اظهار داشت که ‏از دکترایش دفاع نکرده است، به این ترتیب از خیر عنوان دکترا گذاشت. به همین هنر می شد از بند رست. اما موش با ‏هوش در یک جا ظاهرا گیر افتاد و فردای آن روز – باز بنا به اطلاعاتی که نمایندگان مجلس افشا کرده اند – حرف قبلی خود ‏را پس گرفت.

دلیل محکم تر برای این که وزیر فعلی کشور کارکرد رسانه های امروزی را نمی شناسد این است که ماجرا با سخنان رییس ‏جمهور و دفاع وی از سه وزیر پیشنهادیش ختم شده بودو علیرغم سخنان موثر آقای حسینیان و استدلال آقای توکلی، ‏نمایندگان به هر دلیل و به هر انگیزه رای داده بودند و ایشان وزیر شده بود. دیگر آن اعلامیه روابط عمومی وزارت کشور چه ‏داعیه داشت که قبل از حضور وی در ساختمان رفیع وزارت کشور صادر شد و تعقیب کنندگان موضوع مدرک را تهدید به ‏شکایت و تعقیب کرد. به خصوص آن اندرز آخری " با توجه به شرايط حساس كشور و لزوم حفظ وحدت و ‏انسجام اقشار مختلف به رسانه ها نصیحت کرده که از نشر مطالب كذب و شبهه افكنانه خودداري ‏نمايند‎."‎

با این ترتیب هم رییس جمهور مجبور شد که مدرک دکترا را ورق پاره بخواند و هم مدعیان ناگزیر شدند ‏تقاضا کنند عکس مدرک دکترا ارائه شود. که شد و رسوائی پس از آن رخ داد.

اما به باورم کلید ماجرا جای دیگری هم هست. آن جا که آقای کردان بدون توجه به آن چه بر سر رای ‏اعتماد به وی در مجلس گذشته و بدون عنایتی به روح یادداشت مدیر کیهان، ابراز داشت که به ‏داشتن موهبتی مفتخرست و آن هم قدرت و قاطعیت است. این گرچه پیامی بود برای رییس جمهور ‏که وقتی داشت چهارمین یا پنجمین کس را برای وزارت کشور تعیین می کرد دنبال کسی می گشت ‏که رعایتی از گروه های دیگر نکند و راه چهارسال بعد ریاست جمهوری را هموار کند. و این با روش آقای ‏پورمحمدی و هاشمی حتی عملی نبود. آقای کردان پیام فرستاد که من می توانم و گمان کرد با ایران در زمان شاه به سر می برد و افکارعمومی هیچ هستندو یادش رفت که او پنجمین کس است که آقای رییس جمهور برای این وزارت برمی گزیند و موفق نمی شود.

به این ترتیب الان برای افکارعمومی [تشکیل دهنده گروه فشار اصلی و واقعی] قطعی است که مدرک دکترای جناب کردان فقط برای فریب ‏ساخته شده، هر کس آن را ساخته باشد. حتی به فرض آن که تعمدی از جانب آقای کردان در کار نباشد و او هم قربانی یک ‏فریبکاری شده باشد. باز هم خرید مدرک قاچاق و این پافشاری و تناقض گوئی چند روزه اخیر، چیزی است که پاک شدنی ‏نیست. و راهی جز تن دادن به فشار افکارعمومی نمی گذارد.

از حالا به بعد با کارکرد دو روزه اینترنت، باقی ماندن آقای کردان در مقام وزارت حساس کشور وهنی است برای کشور. و ‏هزینه بسیار سنگینی برای رییس جمهور و رییس مجلس [ که به هر حال از دید افکارعمومی به درست یا غلط سابقه ‏همکاری آقای کردان با آقای لاریجانی در صدا و سیما در رای اعتماد مجلس بی اثر نبوده است] در پی دارد. به باور من حالا ‏که گرهی که به دست گشودنی بود به دندان حواله شد و گرفتاری آورد، شخص آقای کردان بهتر کس است برای تصمیم گیری. ‏چنان که اگر سه روز پیش این تصمیم گرفته بود طشت از بام رها نمی شد و وی از جمله مدیران ذخیره نظام می ماند.

کسی که باید استانداران و فرمانداران سالم و متفی تعیین کند و به دیدن خطائی از آن ها به بازخواستشان بپردازد با داشتن چنین ‏نقصی در پرونده خود نمی تواند تیغش برا باشد. کسی که ریاست شورای امنیت کشور را به عهده دارد با چنین تصویری که از ‏وی برملا شده نخواهد توانست با بدکاران و تروریست های مرزی که گروگان گرفته اند از بالا دست سخن بگوید.

اینک دولت در آستانه یک تصمیم مهم قرار گرفته و از قضا مخالفانش خشنود خواهند شد اگر همچنان بر نگهداشتن آقای کردان ‏پافشاری کند. چرا که در انتخابات آینده شعار راستگوئی و خدمت به مردم، با حضور آقای کردان ‏زیر سئوال می رود.

آن چه چنین استعفای آقای کردان را لازم می دارد گروه فشار اصلی [افکارعمومی] است که برخلاف گروه فشار اعزامی با ‏لابی با سران گروه ها به خانه بر نمی گردد. این گروه عملا در دو روز گذشته کار خود کرده اند و اینک این موضوع در بیش ‏تر خانه های شهری کشور کاشته شده است.

البته کار دیگری هم می توان کرد که بی شباهت به چاره یابی های رابرت موگابه نیست. و آن اختصاص بودجه ای برای محدود ‏کردن باز هم بیشتر سایت های اینترنتی است و از جمله قرار دادن سایت الف و امثالهم در فهرست فیلترینگ.

ادامه مطلب

Monday, August 4, 2008

سولژنیستسین، یکی از استخوانداران



مقاله ای درباره الکساندر سولژنتسین به مناسبت مرگ وی در کارگزاران.

الکساندر سولژنیتسین نویسنده سرشناس و ناراضی معروف روس، مشهورترین افشاگر جنایات های دوران استالین، دیروز در سکوت و در مسکو درگذشت، در حالی که جهان بیشتر سوگوار او شد تا مردمی که برای او برای آزادی شان آن همه سختی کشید و خطر کرد. عرق ریخت و نوشت.

سولژنیتسین از اواخر دهه شصت، دهه آرمان خواهی در جهان، بلند آوازه شد و شد لوگو [نشانه] ناراضیان در همه جهان. از آن پس، نام هر ناراضی را که خواستند بزرگ بدارند، به او گفتند سولژنیستین دیگر. این نام را در سال های اخیر رسانه های غرب به کسانی بخشیده اند غافل از این که سولژنیتسین با گولاک بود که چنین جایگاهی یافت. بی مایه فطیرست این نان که خیلی ها به هوایش به تنور افتاده اند. هم از این رو کس از مشابهات وی، سولژنیتسین نشد. و حتی خودش، در بیست سالی که در تبعید و در آزادی گذراند، چیزی بر نامی که داشت نیفزود.
پانزده سال بعد از او، هموطنش گورباچف هم نامی جهانی یافت، بزرگ تر از سولژنیتسین، نوبل گرفت و مرد قرن شد. اما سرنوشتی که شوروی بعد از اوج گیری نارضایتی ها یافت، چنان بود که سولژنیستین و گورباچف هیچ کدام در دل روس ها چنان نماندند که در خاطر جهان. گرچه ارزش آرمانی که در سرشان بود نفی شدنی نیست.
زندگی سولژنیتسین برای نسل امروز، فقط داستانی است که به خواندنش می ارزد، برای دیروزیان حکایتی تراژیک است. تناقص تلخ زندگی. او جوان بود که قصه های کوتاهی نوشت و در آن بعض اشارت ها کرد. افسر پرافتخار توپخانه بود، در همان جنگی که استالین را قهرمان بزرگ و پیروز کرد، اما در نامه ای به ژنرالیسم به تندی از وی و دستگاه رهبریش انتقاد کرد. و از همان موقع نامه سیاه شد. اما دست برنداشت بعد از آن به زبان روایت و قصه نوشت. دنیائی ساخت با شخصیت هائی که از آدم های واقعی به فاجعه نزدیک تر بودند. چند رمانش که منتشر شد دستگاه حکومتی تابش نیاورد، تبعیدش کرد. اگر چنین نمی شد کسی که امروز در مرثیه ها "داستایوسکی دیگر" خوانده می شود، یکی از هزاران می شد. اما دستگاه استالین تصمیم گرفت در رحمت خود بر وی بگشاید و گولاک را نشانش داد که هشت سال در آن جا زندان بود. پس دیگر هیچ عاملی نمی توانست مانع از آن شود که وی نامی بزرگ در جهان بنهد. مجمع الجزایر گولاک رمان بزرگی که به وی شهرت جهانی بخشید حاصل همین تجربه بود. چه رسد که بعد از زندان سرد به تبعید گرم فرستاده شد. "قزاقستان به راستی الکساندر را پخت". این جمله ای است که او خود به کار برد.
در قزاقستان که ذهن هم می پخت از گرما. طاقت کش بود و عشق کش و ذوق شکن، الکساندر به سرطان معده مبتلا شد و در آن جهنم فقر برای یک اسکلت سرطان دردمند چه باقی می ماند جز آن که شخصیت های خود بسازد، شخصیت هائی چنان مهربانی و چنان با گذشت که تنها در قصه جا می گیرد. خشونتی چنان تلخ و ناعادلانه که روح را زخم می زند. این بخش از زندگی اش که پانزده سال طول کشید از رنج و تجربه کم از دوران گولاک نداشت.
در 1962 رمان اثربخش و خواندنی "یک روز زندگی ایوان دنیسوویچ" را نوشت و نشان داد شایسته شانی است که ادبیات جهان به او داده، گام به گام داشت به پدر داستاننویسی روس داستایوسکی نزدیک می شد. این بار دستگاه رهبری شوروی مانع از انتشار همه کتاب های وی شد. اما جهانش دید و جایزه نوبل 1970 نصیبش شد. کمونیست های دو آتشه گفتند پاداشش را از امپریالیسم گرفت، و کرملین بعد کشمکشی، بیرونش فرستاد و در را پشت سر او بست. سوئیس دومین تبعیدگاه سولژنتسین شد.
در کوهستان های سویس، جائی که ثرومتندان جهان برای تفرج می آیند، در شاله ای نه چندان کوچک کنار شومینه ای گرم، وقتی به برف دامنه آلپ خیره می شد انگار در نظرگاهش زندگی مانند یک فیلم سینمائی در گذر بود. در آن حالت به جای نوشتن قصه ای دیگر، تاریخ روسیه را نوشت که شاهکار دوم اوست. اما سرزمین موعودش از راهی که او کوبید به سعادتی که او در نظر داشت نرسید. زنده بود و دید که میخائیل گورباچف برآمده، گمان نداشت که از کا گ پ مخوف کسی برآید که آزادی ارمغان آورد. هم از این رو سکوت کرد. همه هجوم بردند که سخن بگوید اما سکوت کرد. بعد ها معلوم شد که شرایط از تحلیل او خارج شده بود.
تا سرانجام در 1994 وقتی که بوریس یلیتسین به تخت رسیده، شوروی فروریخته و فدراسیون روسیه شده بود، سولژنیتسین به آرزو رسید و به مسکو برگشت بعد بیست سال. نوشتند بیست سال در قزاقستان تبعید بود که به جهنم شباهت می برد و بیست سال در سویس. اما برگشت و روسیه ای دید که نتوانست بماند. وطنش چنان نبود که می خواست.
در گردونه حوادث نه سولژنیتسین که گورباچف هم – که بار ها بیش از سولژنیستین قدر دید از جهان – نماندند. مردم روسیه همان هائی که به گورباچف که آزادیشان را آورد پشت کردند در انتخابات آخر قرن بیستم، سولژنیستین را هم از یاد بردند. این بار وقتی به مسکو برگشت و آن جا ماند دیگر جز برای اندکی از روس ها، در نظری عزیز نبود. تا سال پیش که ولادیمیر پوتین در آخرین سال ریاست جمهوری اش در مراسمی از وی تجلیل کرد. پیش از آن خواسته بود اتاق بریا [رییس افسانه دستگاه اطلاعاتی مخوف استالین ] را ببیند و دیده بود. این بار وقتی وارد کاخ کرملین شد که همه به احترامش ایستاده بودند. پیدا بود پیرمرد این را بیش از همه تجلیل های جهانی طلب می کرد. مراسمی باشکوه بود و بزرگ ترین مدال دولت روسیه را برای خلق آثار انسان دوستانه اش به او دادند. و این را کسی از او نمی توانست گرفت، "خلق آثاری انسان دوستانه". اگر هم روزی روزگاری می خواست ناراضی و مبارزش بخوانند، روزگار نشانش داده بود که در این مقام فضیلتی ماندنی نیست چرا که روزگار می چرخد. چرا که در ذات سیاست ماندگاری نیست. چنان که در ذات حکومت. اما ادبیات در ذات خود ماندگاری دارد. سولژنیستین پیش از این ها در صف ماندگاران جهان جا گرفته بود. همه آن ها که به او شباهت داده شدند، سولژنیتسین نشدند چون مجمع الجزایر گولاک ننوشته بودند و ننوشتند.
چنان که گورباچف در سیاست به جائی رسید که بالاتر از آن متصور نبود و امروز در آگهی لوئی ویتان با کیف های مجللش، نشسته در یک رولزرویس، دیده می شود. و این جهان، چرخ گوشت را ماند، تنها استخوانداران در آن له نمی شوند.

ادامه مطلب

Saturday, August 2, 2008

تا تعصب هست


این مقاله ای است که برای این هفته شهروند امروز نوشته ام.

اینک شادمان باشند عدالتجویان، و آن ها که خواستارمجازات ظالم و رد ظلم اند که رادوان کارادیچ رهبر صرب های بوسنی گرفتار شد. تیتر اول روزنامه ها شد دوباره بعد از سیزده سال،عامل کشتار آخرین فاجعه بزرگ انسانی قرن بیستم به دام افتاد و اینک دادگاه بین المللی لاهه یک نمونه دیگر بر نمونه های پیشین خود خواهد افزود.

رادوان کارادیچ موهای انبوهش تراشیده شد و به هیات یک زندانی درآمد، از آن حالت قدوسی به در آمد تا همان چهره معروف با موهای بلند ریخته در پیشانی را به دست آورد که به تصویر جهانی از یک بدکار و آدمکش نزدیک تر می تواند بود تا هیاتی که در آن دستگیر شد، همچون عارفان اهل مراقبه و اعتکاف.

اینک می توان شرحی نوشت و بدکاران و ستمکاران جهان را ندا در داد که چه نشسته اید که همان حلقه که بر گردن صدام افتاد و همان حبسی که نصیب میلوسویچ شد، در انتظار شماست. می توان شعرها گفت خاقانی وار و خواست که دل های عبرت بین از دیده نظر کنند به ایوان مدائن ویران شده. و به یادشان باشد که دندانه هر قصری پندی دهدت نونو، پند سر دندانه بشنو ز بن دندان. اما مگر نگفته اند شاعران و ادبیان همه جهان به همه زبان ها یا مگر کم گفته اند. مگر کم هشدار داده اند بشر را به پرهیز از ظلم و بدکاری. نگفته چیزی نیست. اما ما می شنویم.

دیوان بین المللی لاهه بر اساس برداشتی انسانی تر از همیشه تاریخ بنیاد شده اما نه برای محاکمه و مجازات ظالم تنها، که روزی شاید چنین شود، اما هنوز فاصله ها هست تا آن روز. و تا آن روز برسد این دادگاه و همه دستگاه های پی گیر عدالت تنها ظالمانی را به بند خواهند کشید که شکست خورده هم باشند. تا این جا ظالمان شکست خورده در خطرند. ورنه ظالم شکست ناخورده گاه حتی قهرمان می تواند شد، و گاهی ملت ها برایش هورا هم می کشند.

و نه تصور کنید که صدام حسین از آن رو به دار مجازات آویخته شد که هشت سال ویرانی آورد برای ایران و عراق و هزاران کشته کاشت و ثروت سالیان این مردمان نیازمند را از میان برد، این تصور خطاست چون که صدام در پایان جنگ هشت ساله شکست نخورد که. ایران با پذیرش قطعنامه او را رها کرد تا روزی که به کویت لشکر کشید و نفرین ایرانیان گریبانش گرفت ، دست در لانه زنبور کرد و ده سال بعد از آن هم برای حفظ غرور قادسیه از لج بازی با جهان دست برنداشت، تا آمریکائی ها با وجود انکار عمر صحاف وارد بغداد شدند. و صدام آن قدر به جائی که از نظر ما فریب خلق در آن است، مطمئن بود که تا فرزندان و حتی نوه را قربان نکرد، از مغاک بیرون نیامد. و سر آخر هم در دادگاه و در هنگام اجرای حکم همچنان قرآن مجید را دو دستی چسبید تا به آیندگان بگوید من صلاح الدین بودم و لابد جورج بوش هم ریچارد بود که با کمک مجوسان سرزمین مقدس بین النهرین را گرفت و من جان خود و فرزندانمان را بر سر پیمان نهادم.

و هیچ عجب نیست اگر سال ها بعد – بازی های جهانی هم اگر اجازه دهد - نوادگان صدام علم برافزازند و باز کسوت هامورابی به تن کنند و نوای قادسیه سر دهند و مردمی هم که ممکن است فریب لقب سیف الاسلامی اش خورده باشند و یا دل به سرداری قادسیه خوش کرده باشند، به قدومش قربان دهند. چنان که هم اکنون هزاران هستند که هر سال در مقابل کرملین با تصاویر بزرگ استالین راه پیمائی می کنند. چنان که هزاران بیش ترند که در خلوت خود تصویر و یاد عموآدولف را حفظ کرده اند.

و این راز بزرگ بازتولید میلوسویچ ها و کارادیچ ها و صدام هاست. مردمانی تعصب می ورزند، سیاستمداران برای سوار شدن بر آن مردمان، تعصبشان را پرچم می کنند و بر دوش می نهند. گاه خود از همان مردم اند و گاه از سر قدرت طلبی بدان جا رسیده اند. تفاوتی ندارد، از این مجموعه جز آتش نخیزد. آن تعصب که گاه گورهای جمعی را نه که تحمل پذیر می دارد بلکه راز ماندگاری قهرمانان می کند، هر چه جور فزون تر، هر چه درد بزرگ تر انگار ارتفاع مجسمه ها بلندتر. اگر آن دو دست شمشیر کشیده دروازه بغداد را دیده باشید، اگر آن مجسمه های کلاه خودی صدام را دیده باشید، اگر در همین شمال ایران مجسمه طلائی ترکمان باشی در نظرتان افتاده باشد. این ها که از اول ساخته نشدند تا بازیچه کودکان کوی شوند، و روزی در خیابان هایشان بشکنند، بلکه صاحبانشان روزی باور داشته اند که دارند عهدی بزرگ، رسالتی درخشان و ماندگار را به جا می آورند.

چنین کسانی حتی اگر روی آن صندلی های آبی لاهه هم بنشینند و عنوان جنایتکار جنگی بگیرند باز معلوم نیست پشیمان بوده باشند.

خطاست اگر گمان رود که کارادیچ همه این سیزده سال، به راستی از نظرها پنهان بوده و کس از صرب ها نمی دانسته آن سپیدموی عارف شمایل کیست، و همه همسایگانش در بلگراد باور داشته اند آن که همیشه می خندد و شعر می خواند و با داروهای گیاهی شفا می بخشد نام واقعی اش دراگون دابیچ است.

درست تر آن است که قبول کنید او همان بلگراد را انتخاب کرد چون از آن جا امن تر جائی در دنیا برایش نبود در حالی که سرش هم قیمت داشت. در آن جا راحت عارف و شاعر و حکیم شده بود و نه تنها سرطانی ها و بیماران سخت را با شربت ها و روغن های معطر شفا می داد بلکه با شعر و خوشباشی روانشان را هم شاد می کرد. یازده سال گذشته را در محکمه جدید خود با منشی زیبائی که گویا دلداده او هم هست، سر کرد و مانند سنتی ترین صرب ها هر عصر به میخانه محله رفت که بوی دیوارکوب های چوبی توسکا را خوش داشت ، و چون سرمست شد با آنان کولو رقصید.

تا دو شنبه پیش که سوار بر اتوبوس عمومی شهر، دستگیر شد و در لحظه ای عکس و تفصیلات وی همه جهان را در بر گرفت. وکیلش رفت که به دستگیریش اعتراض کند اما در آخرین لحظات پیام فرستاد که رها کن. و حالا با همان دخترک رفت تا دادگاه لاهه. بی تردید دل هزاران صرب خون است و می توان دید پیرزن ها که بر ضریح و سقاخانه سنت نیکلا دخیل بسته اند که نجات یابد رادوان شفادهنده .

و چنین است که تمام آن شعرها و هشدارهای تاریخ ادب و تفکر بشری ناشنیده می ماند. هر کس تازه می اید و خشتی تازه بر دیواره ظلم می گذارد، به گمانش ظلم نیست و عین عدل است، از همین رو مانند هیتلر عشق هم می ورزد و وفای به عهد می داند و چنان مهربان است که اوابراون دم آخر به عقد او در می آید و بعد با هم از دنیا می روند. چنین کسی را خیال ظلم کجاست. و همین است که می ترساند.

در همه این سیزده سال هم کارادیچ در دل شهری که مرکز کارش او بود. حتی گفته اند شب ها در پاتوقش، شعرخوانی برپا می کرد و شعرهای خود را هم می خواند. شعرهایی که از این پس بی توجه به این که چه بر سر گوینده اش آید، در خانه هائی دست به دست خواهد شد. همان شعرهای رمانتیکی که در یکی از آن ها گفته است به امید آن که نگاهم کنی، از دریای خون گذر کردم.

کارایچ به ظاهر این شعر را خطاب به نیکلای مقدس، قدیس صرب ها سروده، همان که روزه های هشتم دسامبر و ششم ژانویه برای اوست. همان که حتی تیتو کمونیست کروات هم در اجابت خواست مردم برایش ضریح ساخت و گنبد و بارگاه آورد. اما تیتو این کرد تا بتواند همان جمله معروف را بیان کند "بوسنییائی ها و مسلمانان فدراسیون یوگوسلاوی مانند دانه محبتند که میان صرب ها و کروات ها کاشته شده اند". و کارادیچ این کرد تا نسل بوسنیائی ها را براندازد. تیتو آن گفت تا بتواند چهل تکه صربستان، اسلونی، بوسنی و هرزگوین، کرواسی، مونته نگرو و مقدونیه با هم در درون مرزی نگهدارد. آن ها که تیتو را از نزدیک دیده اند می دانند، از جمله شکارچیان ایرانی که با او همراه می شدند گاهی، که او بی محافظ سوار بر یک جیپ که خود می راند، در سارایوو می رفت.

به مسجد کوچک روستائی نزدیک سارایوو یک چراغ گرما بخش دیدم که متولی اش گفت ژنرال به ما هدیه داده است. در آن منطقه که از زیباترین نقاط اروپاست مردمی در آرامش و راحت و امن می زیستند. می آمدند و به ژنرال سلامی می گفتند تعظیمی می کردند و گاه می افتادند پایش را ببوسند در آن زمان به نظر حاضران می رسید که متملقند و قدرت پرست. اما دو سال بعد از مرگ تیتو که چهل تکه به هم ریخت و قرار در هیچ تکه اش نماند، و چنان سبعیتی از دل اختلافات مذهبی و قومی سر بر آورد که فاجعه کمترین توصیفش بود، معلوم شد که مردم از چه رو تیتو را قدر می دانستند.

به ويژه برای کسی که سی و پنج سال یک نفس قدرت راند، با غرب و شرق جهان هم درگیر شد. در سینه استالین ایستاد چنان که در مقابل آمریکا، از هر دو اردو ناسزا شنید اما جنبش غیرمتعهدها مدیون اوست – در دهه شصت، دهه آرمانخواهی ها رهبران باید قدی بلندتر داشتند تا امثال جورج بوش و گوردون براون و سارکوزی، در آن دهه بود که تیتو و نهرو و نگرومه و ناصر، با تاسیس جنبش غیرمتعهدها نشان دادند که بزرگی تنها سهم کشورهای بزرگ نیست. که جهان مانند امروز از بزرگان خالی نبود.

تیتو که قدرش در نبودش دانسته شد هم در جهان بزرگ بود و هم در درون فدراسیون بزرگ یوگوسلاوی حفظ آرمان کرد، و در عین سلامت هم بود. پارسال زنی در وسط همین شهر بلگراد به سخن آمد و معلوم شد جوانکا آخرین همسر تیتو ، همان که به عنوان همسر تیتو در جهان شناخته می شد، بیست و سه سال بعد از مرگ آن مرد؛ همچنان در طبقه سوم آپارتمانی کهنه در ساختمان بی گرما و بالابر زندگی می کند و همه این سال ها، تا لب به درخواست از کسی نگشوده باشد بافتنی کرده است و همین راوی بافته های او را در بازار فروخته و غذائی برایش فراهم آورده. وقتی این زن به سخن آمده بود که جوانکا به بیماری صعبی دچار شده داشت می مرد.

بیهوده نیست که در تمام استان های یوگوسلاوی که حالا کشوری شده اند برای خود، هنوز کوچه ای و تئاتری یا بنای هر چه کوچکی به نام تیتو هست که این را دیگر قدرتی نگهبان نیست و مردم نام گذاشته اند یعنی به یادش بوده اند در دوران سختی که بعد از او طی کردند، البته صدها مجسمه اش را هم شکسته اند به روزگار آشوب.

پایان کارادیچ و صدام و میلوسویچ و ظالمانی که در این سال ها کارشان به رسوائی کشیده، گرچه اینان تمام ظالمان نیستند، جای شکر دارد. نمی توان انکار کرد که همین اندازه عدالت ورزی، غنیمتی است که از جنگ جهانی دوم به دست آمده مانند خیلی از پیمان ها و عهدها بعد جنگ که از دستاوردهای والای بشری است. تا چراغ عدالت خواهی در دل جهان خاموش نماند و این برای بشری که در همه سوی زمین تاریخش را با ظلم نوشته، با برده داری پایه ریخته، با زور و جنگ مرز کشیده و اگر دل به مذهبی هم سپرده باز از سر قدرت جوئی و مصلحت اندیشی بوده است، غنیمت است. امثال منشور جهانی حقوق بشر، دیوان بین الملی لاهه، سازمان ملل، آژانس بین المللی انرژی اتمی و صدها مانند این بزرگ ترین نشانه ها عقل بشری است.

و این در کار انسانی است که هنوز تعصب می پسندد، و هنوز در بخش عمده ای از زمینش تعصب ورزی حسن است و از صفات پسندیده، حال آن که به قرون و اعصار، بزرگان گفته اند تعصب خامی است و برای فهم درست سخن خود نشان کرده اند که : تا جنینی کار خون آشامی است. یعنی به هر قوم و مرام و مذهب و آئین باش اما خود را چندان به حق مبین که ریختن خون همه دیگران برعهده ات و در وظیفه ات افتد، وگرنه همه این خونخواران – از تیمور و چنگیر تا نمونه های مدرنشان هیتلر و استالین – برای کشتاری که برعهده گرفته اند و برای زجری که به آدمیان داده اند، دلایل قوی داشته اند. گاهی به همین علت ها پرستیده شده اند توسط هم کیشان و هم مرامان خود. گاه به همین دلایل مجسمه شان برپاست و تنها به این دلیل که شکست نخورده اند در کنار میلوسویچ و صدام جا نگرفته اند.

چیست که این دور را از تسلسل می اندازد جز خبر. گستراندن بال خبر و اطلاع ، چنان که جهانیان با هم و همانند هم ببینند تنها وردی است که آن جادو را از نفس می اندازد. تنها آگاهی است که انسان را از جنینی رشد می دهد و چون رشد می دهد، از او موجودی نرم خوتر و متحمل تر می سازد. و وقتی خبر رسید، انگشت آن صرب از روی ماشه بلند می شود. نعره نمی کشد وقت کشتن همسایه . از شادی مست نمی شود وقت تجاوز به دخترانی که گناهشان این است که به مذهبی دیگرند. و این گام بلند به سوی دنیائی است که گرچه هنوز بعید می نماید اما دور تر از دیگر آرزوهای بشری نیست که در همین صد سال جامه عمل پوشیده است.

می شود به امیدش بود. و ما این جائیان و امروزیان، با همه بدی ها که کرده ایم به خود، به زمین و به عدالت، باز سزاوارترین نسل زمینی برای رسیدن به آرزوهای انسانی هستیم . به همان جایگاه که جنگ هفت و دو ملت را ندیده بگیرد، به عذر آن که حقیقت ندیده اند ره افسانه زده اند. و حق است که ما امیدوارترین جانداران تاریخ باشیم با همه رذالت ها و پوچی ها و هیچی ها.

تا قصه تمام کنم، بگویم این کارادیچ دختر زیبا نازک بدن و نازک دلی داشت که در اوج فاجعه انسانی کشتار سارایوو، در حالی که شاگرد دانشگاه بلگراد بود و ادبیات می خواند خود را کشت. و این زمانی بود که صرب ها، پدر او را قهرمان و نیکلای ثالث [ثانی اش میلوسویچ بود] می خواندند. نامه ای که انجلیکا برای رادوان پدر خود نوشته بود هرگز افشا نشد. ولی به باورم هر کس دستی به ادب دارد می تواند در خیال خود آن نامه را بنویسد. چنان که یاینا همین کار را کرده در کتابی به نام بیگانگان صبح . او دختری است که به او بیش از سی بار توسط نیروهای کارادیچ تجاوز شد و آخر سر هم نمی داند که یکی از آن مردان جوان رحم آورد که گلوله را نه در سر بلکه در شانه او شلیک کرد. دو روز غرقه به خون در گودالی میان ده ها جنازه ماند تا به معجزه ای نجات یافت و حالا در منجستر زندگی می کند. یلینا [اسم مستعار] کتاب خود را به دختر کارادیچ هدیه کرده است

ادامه مطلب

Tuesday, July 29, 2008

شکوه جام جهان بین دارد می شکند


شهروند امروز صفحه ای دارد به اسم عکس نوشت. این هفته بر ذیل عکسی که می بینید این را نوشته ام.

این عکس سیاه و سفید که از اجزای آن دو نفر سمت چپ زنده اند و دو نفر سمت راست مرده، در یک سو رونالد ریگان و مترجمش راسکفسکی را نشان می دهد و در چپ میخاییل گورباچف و مترجمی که نامش را نمی دانم. اهمیت عکس بدان است که به گفته تحلیلگران در همین گفتگو جنگ سرد پایان گرفت. به زبان دیگر حاصل همین گفتگوها بود که جهان ناگهان دگرگون شد.

گرچه تا پنج سال بعد از این اتحاد جماهیر شوروی زنده بود اما همچون بنائی کهنه بود که بر سر خراب کردنش تفاهم جهانی وجود نداشت. همه می ترسیدند از سقوط دایناسوری با هزاران کلاهک اتمی و آمادگی شدید مافیاگری، تا مبادا جهان به آشوب کشیده شود.

در عکس پیداست که هر دو رییس تمام حواسشان را داده اند به مترجم هایشان که دارند تعارف های قبلی را ترجمه می کنند، اما آن چه تاریخ را تغییر داد گفتگوهائی است که چند دقیقه بعد از این عکس، با بیرون راندن خبرنگاران و عکاسان شروع شد و شرحش را نوشته اند چند تن از حاضران. در آن جلسه گورباچف با همین مترجم حضور دارد و ریگان را یک گروه هجده نفری از استادان دانشگاه و متفکران سیاسی و اقتصادی آمریکا همراهی می کنند. گورباچف با هوشی که داشت، با اطلاعاتی که داشت، با خبری که از اهمیت کارش داشت نیازی به مشاور نداشت. او درست بیست سال کوچک تر از ریگان بود، و برخلاف ریگان که همه عمر را به بازیگری و نمایش گذرانده بود و هنوز هم داشت نقشی را بازی می کرد، گورباچف هیچ لحظه ای از عمر را انگار به هدر نداده بود. تا روزی که سوسولف مغز متفکر شوروی بعد از استالین، به پولیتبورو سالخورده و زنگ زده حزب کمونیست گفت اگر امیدی هست به همین جوان است.

سوسلف وصیت کرد و درگذشت، چنان که چرنینکو سالخورده هم. پس شوروی از سی سی یو به در آمد. سر دو راهی بودند، بنا به وصیت سوسولف نه حیدر علی اوف بلکه میخائیل گورباچف برگزیده شد. و تا او به اتاقی وارد شود که قبل از وی لنین، استالین، خروشچف ، برژنف و کوتاه مدتی سوسولف و چرنینکو در آن نشسته بودند، سفری رسمی به لندن کرد، که انگلیسی ها در شناخت چم و خم کرملین خبره بودند. دستگاه اطلاعاتی بریتانیا کشفش کرد و همان ها وی را به دیدار خانم تاچر به خانه شماره ده داونینگ استریت بردند. عکسش به جهان مخابره شد تا روزی که به رهبری رسید جهانیان از ارشیوهای خود آن عکس را بیرون بکشند.

از همین رو، در اولین برخورد ریگان و گورباچف در نوامبر 1985 در ژنو، دستگاه اطلاعاتی آمریکا به هم ریخت. چیزهائی می شنیدند و کسی را می دیدند که توقعش را نداشتند. اوج رویاروئی دو ابرقدرتی بود که از آخرای جنگ جهانی دوم رقابت را شروع کرده بودند، از همان روزهائی که متحد هم بودند و هنوز هیتلر زنده بود. اما حالا همان روس ها نه یک پیرمرد دنیاشناس همچون سنگ [همچون گرومیکو] بلکه یک جوان پرشور و پرتلاش را به رهبری برگزیده بودند که تا در ژنو با ریگان روبرو شد دستش را پیش آورد و گفت آمده ام خبر بدی به شما بدهم . می خواهم شما را از داشتن یک دشمن بزرگ محروم کنم .

مترجم ترجمه کرد و ریگان تعارف هالیوودی نثار کرد و ندید که چانه گورباچف چرخید از نومیدی. نومیدی از این که چنین فرصتی دارد از دست می رود. اما در روزهای بعد چنان که نوشته آمده ریگان از نزدیکان ترین همتایش یعنی خانم تاچر خواست و به اطلاعاتی دست اولی درباره وضعیت شوروی و نظرات گورباچف دست یافت که کارهای بعدی را زمینه ساز شد. باید او را باور می کردند.

حاصل آن اطلاعات، اجلاس ریکیاویک بود. یکی از مشاوران ریگان جک متلوک در کتابی به نام "ریگان و گورباچف .چگونه جنگ سرد به پایان رسید"، با همه علاقه ای که به رییس سابق خود دارد فاش می کند که در ریکیاویک گورباچف به تنهائی یک هیات بیست نفره دانشمند و متخصص آمریکائی را از نفس می انداخت و به تعجب وامی داشت . اما راست نوشته است افسوس، آن ماشینی که گورباچف فرمانش را به دست گرفته بود به روغن سوزی افتاده و مشکلاتش تلنبار شده بود. گورباچف می دانست که این ماشین فقط می تواند تخریب کند و مهابت رزمی خود را بفروشد. آمده بود بگوید برای همه بهترست که تمامش کنیم.

حاصل این دیدار فقط دیواری نبود که در برلین فروریخت و جهانی را به شگفتی انداخت. فقط فروافتادن یک به یک دیکتاتوری های نوع روسی در اروپای شرقی نبود. بیش از این ها بود و بیش از آنست که تصور می رود.

در دو سوی جهان دو قطبی شده بعد از جنگ جهانی دوم، هزاران و میلیون ها آرمانخواه بودند. بسته به این که سهم کدام سوی جهان شده بودند، بسته به این که در شرق افتاده بودند یا در غرب سیاسی عالم، بسته به این که حکومت بالای سرشان رو به کعبه کرملین داشت یا رو به معبد واشنگتن، رویائی دیگر داشتند. رویای نبرد آخر حق و باطل. و باطل از دید آرمانخواهان همان بود که حکومتشان با آن نبود. پس در ایران و اردن و یونان و اسپانیا و آمریکای لاتین با حکومت های هم پیمان واشنگتن، آرمانخواهان چپ در زندان بودند. در لهستان و بلغارستان و چکسلواکی و سراسر جمهوری های شوروی آرمانخواهان لییرال و دموکراسی طلب به بند کشیده بودند. همین ها گاه از زندان به حکومت می رسیدند، در اثر انقلابی و یا کودتائی، و بازی تکرار می شد. جنگ سرد بازی را تمام کرد.

اگر در زبان فارسی دنبال معادل و شاهد بگردیم نوشته نورالدین کیانوری است که همزمان با اجلاس ریکیاویک در زندان اوین بود، اعتراف هایش را کرده و می خواست جوانان و توده حزبی را از زیر ضربه ها به در برد و تنها امیدش به مسکو بود. می پنداشت جنگ ایران و عراق و ملاحظاتش، فشار آمریکا بر جمهوری اسلامی همه و همه تهران را وادار می کند که رعایت مسکو را بکند. و تا جنگ سرد زنده بود، می پنداشت می تواند خیلی نگران نباشد. اما وقتی ماه ها بعد از اجلاس ریکیاویک شنید که چه شد. چاره ای نماندش جز همان که گفته است" یلیتسین مامور سازمان سیا آمریکاست، حتی گورباچف هم بعدا فاش خواهد شد که از خودشان است."

این تنها مفر باقی مانده بود برای نسلی از آرمانخواهان چپ که پیرانه سر شاهد آن شدند که شکوه جام جهان بین شکست.


ادامه مطلب

Friday, July 25, 2008

از خراباتیان


قصدم این نبود که از خسرو شکیبائی یاد کنم وقتی که همه به دنبال مرگش به یاد او هستند، و به اندازه از او و مزیت های هنری اش می گویند. خسرو را که نادره ای بود می ستایند، و این رسم زمانه است. و چه خوب که از رسوم قدیم این یک را نگاه داشته ایم که وقت رفتن از خوبی ها یاد می کنیم. قصدم نبود و جایش هم نبود که تاثر خود را در میان نهم. اما نوشته داریوش مهرجوئی زخمه ای زد به این ساز شکسته. آری خسرو نمرد، کشته شد.

اولین بار که خسرو را دیدم – و موقع فیلمبرداری دادشاه بود و معرفش حبیب کاوش کارگردان آن فیلم – بیش از آن که بازیش در چشمم تیز بنشیند، و یا صدایش در گوشم خوش بپیچد، شباهتش به پرويز باعث شد که حلقه چشم تنگ کردم. راست نیست اگر بگویم از همان زمان بر او زار زار گریستم، شاید بر خودمان اسف برده باشم که باز یکی می رسد از راسته عاشقان، از ذات ذات هنر، یکی می رسید از نسل خراباتیان، یکی می رسد و تن رها می کند، و چون به او دل می سپاریم دیر نمی ماند. تازه خسرو دیر ماند. پرویز فنی زاده کوچک تر بود وقتی هستی و دنیا را تنها گذاشت. چنان که فرزندان شکیبائی تنها مانده اند حالا.

روزگاری را از یاد نمی برم که یکی – چرا نگویم، آل احمد– به ساعدی و سپهری گفت اگر به خود رحم ندارید به آن هائی رحم کنید که منتظرند از زیر دستتان شاهکاری بیرون بیاید. همو روز دیگر به یکی از همین دو گفته بود هستند که شلاق بر گرده ات بکشند، دیگر خودت نزن. و این زمانی بود که قصه ای خوانده بود از او، و هی با پشت دست روی صفحه کاغذ می زد و می گفت همینه... همینه ... آره ... آره. و دیدیم که ساعدی گوهرمراد با خود چه کرد.

و چند بار همان تحسین را همگان نثار خسرو کردیم ، موقع دیدن چند فیلم گفتیم همینه ...
آره . به حس و حالی که به نقش می داد. به نرمی و فاصله معناداری که به کلام می داد.
اگر خطا نروم، آخر بار شبی در خانه دوستی. آمد و مهربانی کرد و در گوشم گفت راست است. معلوم بود از داستان سفر بهجت اثر ارمنستان می گوید، به همان آرامی در گوشش گفتم آره راست است... سری به تحسر و حیرت جنباند. آهی بلند کشید و یک مرتبه تصمیمش را گرفت و بلند پرسید آقا نصرت هم بودند. مقصودش نصرت رحمانی بود. گفتم نه در رشت آمد تا به اتوبوس سوار شود اما نشد. حالش مساعد نبود.

تا این را گفتم یک پالتو از روی صندلی برداشت و انداخت به دوشش، اما نه کامل، جوری که انگار الان دارد می افتد و فقط به یک شانه اش بند بود. در همان حال لنگری به اندامش داد، پالتو را از این شانه به آن شانه رد کرد و خمار و خراباتی گفت زمین چون لکه خون بود ... زدم به قلب لجن.

و این اشعار بی معنا را چنان خواند که انگار نصرت، طی الارض کرده از رشت ظاهر شده در فرمانیه. و مجلس از کف رفت. به قول کسی کافه کوفه شد. حال آن که هیچ گاه نصرت را ندیده است. از تعریف ها که کرده بودیم، از شعرهائی که از او خوانده بود، نقش ساخت. نقش را برابر ساخت. حس را می شناخت. حس نصرت بودن را می شناخت. و می خواست تاثر خود را از سئوالی که کرد و جوابی که شنید نشان دهد. می خواست رد گم کند.
شعر نصرت را می خواند. انگار هم الان است. هر سه نشسته اند: پرویزفنی زاده، نصرت و خسرو.

لیلی
چشمت خراج سلطنت شب را
از شاعران شرق طلب می کند.
من آبروی عشقم
هشدار... تا به خاک نریزی.
پرکن پیاله را
آرام تر بخوان
آواز فاصله های نگاه را
در باغ کوچه های فرصت و میعاد
بگشای بند موی و بیفشان
شب را میان شب
با من بدار حوصله، اما نه با عتاب.
رمز شبان درد
شعر من است.
گفتی گل در میان دستت می پژمرد
گفتم که خواب در چشم هایت، به شهادت رسیده است.



ادامه مطلب

Sunday, July 13, 2008

گفتم و گفت

می گوید می ترسم، می گویم به نظرم نترس. می گوید جنگ می شود، می گویم به نظرم نمی شود. می گوید اگر شد چه، می گویم یقه شان را می ‏گیریم که قرار نبود داستان را به گونه ای پیش ببرند که جنگ بشود. می گوئیم همه این داستان ها برای این بود که با به دست ‏آوردن فن آوری هسته ای، امنیت و رفاه بیش تر برای کشور فراهم آید، قرار نبود برای تامین امنیت ناامن شویم و در پی قرار ‏بی قرار شویم که.

می گوید وقتی جنگ شد دیگر چه فایده که گریبانشان را بگیریم یا نگیریم. می گویم جز این برای رسانه ها و حتی اهل سیاست ‏کاری متصور نیست. در بقیه دنیا چه می کنند مگر. همین الان رسانه ها و اکثریت مجلس آمریکا علیه جنگ هستند، ولی اگر ‏صورت گرفت چه می توانند بکنند، نمی توانند حقوقی را که مطابق قانون به رییس جمهورشان داده اند پس بگیرند که. در ایران ‏هم تعیین سیاست های کلی با رهبری است و سیاست های کلی و اجرای آن ها با رییس دولت.

می گوید آخر بدبختی این است که اگر جنگ شد اکثریت مردم برای دفاع از کشور در مقابل بیگانگان می ایستند و فرصت گفتگو ‏نمی ماند. گفتم به نظرم باور نکن که هر جنگی با هر کشوری رخ داد، مردم چشم بسته به جبهه ها هجمه برند و حکایت سال های شصت را ‏تکرار کنند. آن جنگ میهنی بود و صدام به ایران تجاوز کرد بی هیچ گفتگوئی، و دیگر آن که شور انقلاب و باور کامل ‏مسوولان، باور این که گردی بر دامن کبریائی هیچ یک از روحانیون نیست، همه دست به دست هم داد و مردم را دعوت کرد تا ‏به سنگر ها پناه برند.

باز می گوید اگر شد چی. باز می گویم خیلی ها سرنوشت خود را به این ماجرا گره زده اند، اگر جنگ شود بازی را خواهند ‏باخت. ما نباید بگذاریم که باختشان را زیر هیاهوی دفاع از کشور پنهان کنند. این بار کارشان دشوارست. اما نه چنان که ‏تصور می رود. آقای احمدی نژاد آینده خود و گروه و دسته و دولتش را به این موضوع گره زده است. اگر جنگ شود بی توجه ‏به نتیجه اش، که نه برای جهان و نه برای ایرانیان دلچسب نیست، احمدی نژاد بازنده است. اگر هم استعفا ندهد در انتخابات آینده ‏نخواهد توانست خیال پیروزی به سر راه دهد.

می گوید هیچ کدام از این ها برای حسن رسن نمی شود. وقتی که جنگ شد حالا بیا دولت را ساقط کن، به هر حال عده ای کشته ‏شده اند و کشور باز هم ویران. می گویم به نظرم اگر هم قرار بود برای هر تهدید کشوری و جامعه ای از خواست هایش دست بردارد که ‏مبادا جنگ شود پس نیروی مسلح برای چیست، جوانان برای چه به سربازی می روند. در ثانی اگر قرار بر این باشد که با ‏نهیب هر طرفی کسانی که منابع طبیعی بسیار دارند کلید چاه های خود را دو دستی تقدیم دارند که سنگ بر سنگ بند نیست. می ‏گوید حالا که دنیا همین است. می گویم اولا نه به این شوری. دیگر این که حتی اگر چنین باشد نمی توان تحسینش کرد، و نمی ‏توان تحسین نکرد کسانی را که نمی خواهند همیشه تاریخ بره بمانند.

‏ اصلا تاریخ به همین چالش ها شکل می گیرد.

می گوید چرا همیشه ما، چرا ما باید بار تاریخ بکشیم، مگر فقط ما هستیم که ظلم را می فهمیم و با ظلم درگیریم. چرا نمی ‏گذارید یک چند هم دیگران با ظالم درگیر شوند و ما کمی استراحت کنیم. می گویم به نظر من از اتفاق تاکنون هر چه کردیم استراحت بود و ‏خود ندانستیم. تاریخ دیگران را بنگر، هر کدام از جوامع که به بزرگی می شناسی، آن قدر بر سر حق خود ایستاده اند، و ما ‏چندان نیایستادیم و اگر این بار بایستیم ترک عادت است به گونه ای.

می گوید پس باید از شلیک موشک ها و تجهیز ادوات جنگی خوشحال باشم. می گویم دست کم بدین خاطر که تا حالا جنگ را ‏دور کرده است باید خوشحال بود. تاکنون عوامل بازدارنده مانع جنگ شده یکی هم تجهیز و آمادگی.‏

می گوید ولی دنیا علیه ایران به اجماع رسیده است می گویم حرفمان همین جاست. گاهی نادرست کاری دولت باب مصالحه و ‏مذاکره را بسته، گاهی دهان های گشاد مانع از آن شده که حرف حقمان هم شنیده شود، گاهی خنده ها و مراوادات بی جا عقبمان ‏گذاشته ، لج بازی و رندبازی به دردسرمان انداخته. این ها جای اعتراض دارد و داریم . این ها زیانی چشم گیر برای کشور ‏دارد و داریم. تا همیشه نمی توان مردم را گول زد و نادرستی های خود را درست جا زد. مثالش هم این داستان های جعلی و بی ‏مقدارست درباره میزان محبوبیت فلان که الان دیگر مهرش به دل فرماندهاان آمریکائی هم سرایت کرده است. همان سفری که ‏قرار بر ترور بود حالا ادعای آمدن فرمانده و عکس یادگاری هست. سفری که ناسزاها نصیب مقام منتخب کشور کرد شده است ‏فتح الفتوح و سفری که از شدت سردی و نهایت تحقیر باعث شد که سفیر را برکنار کنند، و کسی هم نپرسید چرا رفتید که جای ‏هم اندازه موگابه شوید، حالا فرصت داده اند همان سفیر برکنار شده داستانسرائی کند که محافظت امنیتی چنان بود که گوجه ‏فرنگی به سر ایشان نخورد. اما حیا نکند و به دنیال همین سخن اضافه کند که این سفر تماس و شناخت مردم مقصودش بود که ‏حاصل آمد.

می گوید پس حالا باید شعارمان چه باشد مردم از سه دهه زیستن در بحران به تنگ آمده اند می گویم شعارمان مرگ برجنگ ‏است، ضد جنگ هستیم و می مانیم. البته این بدان معنا نیست که همیشه به کوچک بگوئیم ای زرد روی عاشق تو صبر کن وفا ‏کن. به هر حال باید بدانند که اکثریت مردم وقتی زمانش رسید جمع می شوند و باز نمی گذارند. دعواهای داخلی به سرعت کنار ‏نهاده می شود. می گوید اگر نشد. می گویم می شود. اما جنگ نمی شود. نگران نباش.

ادامه مطلب

Monday, June 16, 2008

این اول موبایل است

آن چه پريروز در زنجان اتفاق افتاد، بايد از خوابمان بيدار کند. نه دفعه اولي است که يک صاحب مقام دست به دامن يک ‏دختر زده است، نه مخصوص ايران است، و نه رياکاري در امثال معاون دانشگاه زنجان يا آن فرمانده نيروي انتظامي ‏خلاصه شده است که خود را متعبد و مومن، دلخون و فدائي نهي از منکر نشان دهند اما چون به پنهان مي روند آن کار ‏ديگر مي کنند. سابقه اين تزوير اگر از همان زمان حافظ شروع شده باشد هم دست کم ششصد سال تاريخ رياکاري است.

حتي بهره گرفتن گروه هاي سياسي از اين گونه حوادث براي کوبيدن رقيبان هم تازه نيست اما آن چه تازه است اين که يکي ‏با موبايلي که همه در دست هايشان هست از صحنه فيلم بگيرد و يکي آن را با فشار دادن دکمه اي در يوتيوب قرار دهد و به ‏مدت چهار ساعت سي هزار نفري تماشا کنند. يعني حاج آقا تير از کمان گذشت. گير افتادن مچ جناب معاون دانشکاه ‏منصوب آقاي زاهدي وزير علوم دولت احمدي نژاد عالمگير شد. اگر بپرسيد متهم را چرا اين گونه
نشاني دادم در حالي ‏که آقاي زاهدي و آقاي احمدي نژاد را در اين ماجرا تقصيري نيست، پاسخم اين است: چون همين ها هستند که الهي بودن ‏دولت و هزينه کردن در راه امام زمان را به رخ مي کشند و دنيا را به علت شيوع فساد به سخره مي گيرند. چون همين ها ‏هستند که خود را مرکز دايره امکان گرفته اند و تا کسي با آنان هست از همه بدي ها برکنارست و اعتبارنامه اش را امام ‏زمان امضا کرده اما چندان که برگشت آقاي جوانفکر براي همين است که قلم را بگرداند و شبانه دانش جعفري جاه طلب بي ‏سوادي شود که براي نزديک شدن به دشمن امام زمان را رنجانده است. پورمحمدي هم دست کم از او ندارد. تازه چه بگوئيم ‏از کساني مانند طهماسب مظاهري که هنوز هم مقاومت مي کنند و دل امام زمان را خون. از اين روست که نام اينان آورده ‏شد در ماجرائي که به ظاهر تقصيري در آن ندارند.

هر کس و هر جامعه با يک صدا بيدار مي شود. برخي با صداي زنگ کليسا و برخي با اذان موذن، عده اي با صداي وزش ‏نسيمي از خواب مي گذرند. و هم کم نيستند که مانند شاه سلطان حسين زير منبر مي خوابند و فرمان مي دهند که بر منبر ‏نفس به نفس روضه عاشورا بخوانند چنان بلند که در تمام محلات اصفهان شنيده شود، و چنان کردند، پس نشنيدند صداي ‏ستوران محمود را. قشون محمود – سلف طالبان – نيامده بودند روضه بشنوند براي غارت آمده بودند. پس پاتخت صفويه ‏جايگاه شيخ طوسي را محاصره کردند. چندان گرسنگي حاکم شد که نوشته اند موش و گربه خوردند مردم اصفهان و کشيش ‏شاهد نوشته دخترکي درگذشت پدر سينه وي به خنجر دريد و در دهان گذاشت به سد جوع. شاه خواب زده که فخرش به اين ‏بود که مردم او را نه شاه سلطان حسين بلکه ملاحسين بنامند ناگزير تاج سلطان اسماعيل محبوب ترين شاه همه تاريخ ايران ‏و تبرزين شاه عباس سازنده ترين شاه همه تاريخ را خود دو دستي تقديم محمود کرد که مادرش در حال گاز زدن ترب سياه ‏در عقب قافله مي آمد.


به همين کرشمه و شلختگي تمدني که نشاني هايش را فرنگيان داده اند در کتاب هايشان اگر بخوانيد، به باد رفت. اگر ثبت ‏تواريخ را درست بدانيم سه بار هر بار سي و چهل قاطر آثار هنري و جواهر و طلاي ساخته که پاره اي از تکه هاش هم ‏اکنون در موزه هاي عالم هست بار شتر شد و به قندهار رفت و از آن جا تکه تکه شد و به کجا رفت و يا در کدام خاک ‏پنهان ماند چه کس مي داند. مهم نيست اين ها، مهم آن آرامش و تمدني است که فکر مي سازد و سازندگان انديشه را در دل ‏خود جا مي دهد، قرار و استقرار و نظمي که جامعه را از وضعيت قرون وسطائي به موقعيت فرهنگساز ترقي مي دهد... ‏همه رفت و رفت و رفت تا چشم گشوديم قرن معجزه بار نوزدهم به نيمه رسيده بود و معجزه يک نفر بود آن هم نامش ‏ميرزا تقي خان اميرنظام بود، همو که نه مي گذاشت به بهانه روضه خواني کار آبله کوبي تعطيل شود و نه به مداح صله مي ‏داد. او را کشتيم و چهل سالي ديگر خفتيم که به بيداري حاجتمان نبود.

‏ اما به هر حال آئين چراغ خاموشي نيست. بيداري حاجت انسان است و اگر بيداري در آئين ما باشد بايد يکي از همين ‏صداها بيدارمان کند لابد.

ما که ايرانيان باشيم، حتي بدون نيازي به تاريخ باستان که چيزي از عظمتش براي ما به جا نمانده و چيزي از افتخاراتش به ‏نسل ما نرسيده، بدون نيازي به آن تاريخ که هر از گاه براي فريب خلق بادش مي دهيم، خلقي هستيم با سر سوزن علاقه اي ‏به اين وطن و خرده ذوقي، و هنري. بي آن که هنر نزد ما باشد و بس، ديگر نمي توانيم در حجر زندگي کنيم. موبايل فقط آن ‏نيست که از جعبه بازش مي کنيم و به برق مي زنيم و با فشار تکمه اي از احوالات ضعيفه در خانه با خبر مي شويم، و ‏امکان مي يابيم که خبر نزول وجود شريفمان را به گوش خدمه برسانيم. موبايل يعني فيلم، يعني عکس، يعني بگير و دکمه ‏اي را بزن و رفت به جائي که ديگر بازگشتش نيست. حالا تو به صلابه بکش. فرمان بده عاملش را پيدا کنند. دستور صادر ‏کن که سايتش را هک کنند. فتوا بده به راحت کردنش از زندگي، چنان که شده است و مي دانيم. اما کار به سامان نمي رسد. ‏يعني مي رسد اما از اين راه نمي رسد.

در فيلمي که در يوتيوب هست، بدون آن که کار ما باشد داوري، که قضاوت کار قاضي است و کار هر کس نيست، اين که ‏شخصي که در مقام معاون دانشگاه تا يک لحظه پيش هارت و هورت مي کرد و براي دانشجوها خط و نشان مي کشيد حالا ‏در برابر بچه ها مانند جوجه اي به دام افتاده و هي به در و ديوار مي زند، براي آن موبايل است. پيش از آن صداي سم ‏ستوران محمود افغان را نشنيده، فکر اين بخش را نکرده بود.

در همين هفت هشت سال که اينترنت عمومي و ملي شده در ايران، نگاه کنيد به اثري که در رفتار اجتماعي ما گذاشته. يکي ‏اش اين که همه کساني که در مقام و موقعي بودند و هستند تا همين اواخر به آساني به ديگران فقط به صرف اين که ‏مخالفشان بودند تهمت هاي بزرگ مي زدند، اما حالا ديگر مي ترسند از تهمت زدن. مگر آن که مانند کيهان و کيهانيان ‏فرمان عاقبت خود بريده باشند.

اگر محاسبه شود که هر يک از صاحب نامان در سي سال گذشته در نماز جمعه و يا مصاحبه ها و يا سخنراني هاشان، چه ‏تهمت ها به آدم ها زده اند که عملا بعدا خلاف آن ثابت شده، تعدادشان قابل شمارش نيست. و کسي هم قصد شمارش نداشت ‏و به نظر مي آمد که اصلا نه آخر پايئزي هست و نه شمارشي. اما نگاه کنيد که همين کسان در سال هاي اخير چند خطابه ‏درباره ضرورت خودداري از اتهام، ضرورت رعايت آبروي مردم ادا کرده اند. و اين تازه اول موبايل است.‏
کوتاه تر از ديوار آقاي امامی کاشانی ديواري نمي شناسم مثال را از ايشان قرض مي گيرم. ‏
آيا آقاي امامی هيچ قابل شمارش مي داند مواردي که اتهامي به کسي زده، بدون آن که مطمئن باشد. به نظرم قابل شمارش ‏نيست و ميزانش بسيار زيادست اما حالا يک تن پيدا شده، که عباس پاليزدار نام دارد و رفته در دانشگاهي و انطاقيه فرموده و ‏از جمله نام از آقاي امامی را هم آورده در ميان مفسدان البته که در مملکت اسلام کسي چنين مزخرفاتي را پخش نمي کند از ‏صدا و سيما و جرات ندارد چاپ کند در نشريات، اما دکمه اي و فشاري و ارسال به يوتيوب، آن وقت ماجرا جهانگير مي ‏شود. گوش کنيد در نماز جمعه اين هفته آقاي امامی بدون آن که نام بياورد از موضوع، از ته دل چه نفرين ها کرد. چه وعده ‏هاي سخت و تند داد تهمت زنندگان را.

از مکر خداوند ترساندشان که بالاتر