در رگ تاک
وقتی "دیگه اون آق منصور نبود" را نوشتم، پیام های قبول و مهربانی رسید یکی هم نوشته دکتر عباس میلانی بود که به دل چسبید. و دیگر، در میان گپ و گفت ها، بیتی که دیروز به مرحمت گراهام بل به گوشم رفت. بگذارید برایتان نقلش کنم.
تازه من زاده شده بوده ام وقتی او از قالب یک فعال سیاسی به در آمده و رفته است تا از آرمان هایش بنویسد و نوشتن را برگزیده است. اولین کتابش همان سال منتشر شده. پیداست که آذر، ماه آخر پائیز برای لوندی نثر و تمرین رمانتیزم جادوئی مد روز نوشته نشده. اینک شصت و دو سال می گذرد از آن زمان، در همه این سال ها، آن آرمان را که به هوایش جوانی کرد و به حزب زد در لفاف کلمه پیچیده و نوشته، حقیقت را باز کرده و در هیات عکس هایش پیچیده و در فیلم هایش فریاد کرده. فریاد کرده تباهی را، صدا کرده است انسانی انسان را.
اینک در هشتاد و هفت سالگی با خروار خروار تجربه و خاطره، انبوه یادها، رنج و شکنج ها، به سکون دریای ورکور می ماند. وقتی کلامی می گوید مختصرست و همان است که باید.
هفته ای بود سراغ نگرفته بودم از ابراهیم گلستان. در بهت خانه داشتم، در سکوت، در آخ، در با تو خواهم ماند، در بیهوده نیست این رنج، در زندگی همین است. از زبان نیما می خواندم با رنج هایتان من رنج می برم، در دردهایتان من درد می کشم. همان که صدا ری را از پشت بندآب شنید. با صدای پیرمرد می خواندم در خود: ترا من چشم در راهم شباهنگام... قاصد روزان ابری داروک کی می رسد باران.
شرم کردم وقتی در پیامگیر شنیدم که "کجائی، البته چه سئوالی است می دانم کجائی و به چه حالی... خبری بده".
- سلام
- ای عجب کجائی پسر. اما چه سئوالی است می کنم، می دانم خیلی مشغولی.
- نه، دیگر نه، کاری نمانده است. زمانی گفته بودید گاه کلمه ها به عروسی می روند و جشن می گیرند گاهی به مجلس عزا.
و همین جا سخنی گفت ابراهیم گلستان که بهانه این نوشتارست. از اقبال یاری گرفت وقتی گفت:
گمان مبر که به پایان رسید کار مغان
هزار باده ناخورده در رگ تاک است
ادامه مطلب






