Thursday, July 2, 2009

در رگ تاک

وقتی "دیگه اون آق منصور نبود" را نوشتم، پیام های قبول و مهربانی رسید یکی هم نوشته دکتر عباس میلانی بود که به دل چسبید. و دیگر، در میان گپ و گفت ها، بیتی که دیروز به مرحمت گراهام بل به گوشم رفت. بگذارید برایتان نقلش کنم.

تازه من زاده شده بوده ام وقتی او از قالب یک فعال سیاسی به در آمده و رفته است تا از آرمان هایش بنویسد و نوشتن را برگزیده است. اولین کتابش همان سال منتشر شده. پیداست که آذر، ماه آخر پائیز برای لوندی نثر و تمرین رمانتیزم جادوئی مد روز نوشته نشده. اینک شصت و دو سال می گذرد از آن زمان، در همه این سال ها، آن آرمان را که به هوایش جوانی کرد و به حزب زد در لفاف کلمه پیچیده و نوشته، حقیقت را باز کرده و در هیات عکس هایش پیچیده و در فیلم هایش فریاد کرده. فریاد کرده تباهی را، صدا کرده است انسانی انسان را.

اینک در هشتاد و هفت سالگی با خروار خروار تجربه و خاطره، انبوه یادها، رنج و شکنج ها، به سکون دریای ورکور می ماند. وقتی کلامی می گوید مختصرست و همان است که باید.

هفته ای بود سراغ نگرفته بودم از ابراهیم گلستان. در بهت خانه داشتم، در سکوت، در آخ، در با تو خواهم ماند، در بیهوده نیست این رنج، در زندگی همین است. از زبان نیما می خواندم با رنج هایتان من رنج می برم، در دردهایتان من درد می کشم. همان که صدا ری را از پشت بندآب شنید. با صدای پیرمرد می خواندم در خود: ترا من چشم در راهم شباهنگام... قاصد روزان ابری داروک کی می رسد باران.

شرم کردم وقتی در پیامگیر شنیدم که "کجائی، البته چه سئوالی است می دانم کجائی و به چه حالی... خبری بده".

- سلام
- ای عجب کجائی پسر. اما چه سئوالی است می کنم، می دانم خیلی مشغولی.
- نه، دیگر نه، کاری نمانده است. زمانی گفته بودید گاه کلمه ها به عروسی می روند و جشن می گیرند گاهی به مجلس عزا.

و همین جا سخنی گفت ابراهیم گلستان که بهانه این نوشتارست. از اقبال یاری گرفت وقتی گفت:

گمان مبر که به پایان رسید کار مغان
هزار باده ناخورده در رگ تاک است


ادامه مطلب

Sunday, June 28, 2009

دیگه اون آق منصور نبود

هشتاد نود سالی قبل در تهران و در محله درخونگاه یک جاهل سیاسی بود به نام آق منصور رباطی مداح بود و به خود لقب داده بود حق نظر، در دوره صدارت وثوق الدوله، به جرم بدگوئی و گردن کشی یک چند گرفتار شد و نزدیک بود به سرنوشت دیگر یاغی های زمان مبتلا شود، اما بعد از آن سوراخ دعا را یافت و مداحان را گرد خود آورد، خدمت بزرگان می کرد و برای خودش دستگاهی به هم زده بود. جهال هم از او حساب می بردند به حساب آن که لولهنگش آب بر می داشت، از دستگاه سردار سپه میرآبی برزن درخونگاه را گرفته بود.
زندگیش راه می رفت و زندگی نوچه ها و لات و لوطی هایش تامین می شد. ولی عددی نبود، قد و قواره ای نداشت، پهلوانی نکرده بود، فقط می گفتند به فکر مردم است که آن هم بزودی یادش رفت.

پس عجب نبود اگر نسق گرفتن از آق منصور، منتهای آرزوی جوان های زورخانه رو بود و عشق لاتی ها آن روزگار. گیرم او که در جریان جمهوریت و بعد هم تظاهرات ضد قاجار و خلاصه به سلطنت رسیدن رضاشاه، دسته راه انداخته و مداحان را به صف، و خدمت ها کرده بود وانمود می کرد که دمش به جاهای بالا وصل است.

در همین روزگار اصغر آب منگل، یک روز جوانی کرد و سر راه آق منصور قد کشید. آن هم وقتی که داشت برای نوچه ها رجز می خواند که "فرمانفرما از من لم رعیتداری پرسید و رضاخان بهم گفت کجائی آق منصورر، یک سری به کاخ مرمر بزن، بهش گفتم کوخ پیرزن را به صد تا کاخ نمی دهیم". سرمست از این که عده ای از جوان ها زیر بازارچه پای صحبتش ایستاده اند و رهگذران بی سلام رد نمی شدند گل انداخته بود نقلش "همین دیشب صاحب اختیار پیغام فرستاده بود که آقا مستوفی الماللک می فرمایند اگر آق منصور نبود همه جای تهرون درخون بود، اما الان به همت آق منصور درخونگاه و سنگلج بهشت شده".

نوچه ها و مداحان در نشئه این رجزها مست بودند که صدای اصغر آب منگل بلند شد که گفت "حالا که آق منصور نقاره زن سبیل شاه شده چرا تخت گیوه اش سه تاست، چرا تو گوش عین الله پینه دوز کوبیده که گیوه را تخت گرفتی قدمو کوتاه نشون کردی، چرا حسن حاجی را که فقط گناهش این بود که تملق نمی گفت انداختین گوشه خندق، چرا نان زیر کبابتو ضبط و ربط نمی کنی که باعث بی حرمتی محل نشه..." از این تندتر وهنی نمی شد به گنده لات شهر روا داشت. یک باره سی چهل نوچه لات دست به قمه شدند. کنایت های اصغر به بدجاهائی اشارت داشت، آق منصور که از کوتاهی قدش خیلی شکوه داشت با فاش شدن سه تخته بودن گیوه اش، راستی دمغ شد. و این رازی نبود که افشایش بی عقوبت بماند.

کلام اصغر آب منگل هنوز در فضا بود که امنیت پوشالی درخونگاه به هم ریخت، هیاهو بود و صدای الله اکبر از هر سو بلند، حسین شرخر تونتاب حمام گلشن که صدای بمی هم داشت شروع کرد بر پشت بام حمام سنج زدن و وحشت انداختن، از وحشتش بود. همه محل گوش شدند. اصغر و چند تا جوجه پهلوان که باهاش بودند در این کوچه و آن پسکوچه به چنگ لات ها افتادند تن خونینشان به خانه رسید. یکی شان هم در خون غلتید و بی جان شد. تا یکی دو هفته ای هم لات ها سر شب سرچهار راه عربده می زدند و هل من مبارز می طلبیدند. شب های آب انداختن به آب انبارها هم مداح ها و میرآب ها دسته جمع داد می زدند زنده باد آق منصور ندیم فقرا، دشمن اغنیا. مردم در خانه دندان قورچه می رفتند.
دو سه روز بعدش درخونگاه باز آرام شد، و قصه به روزگار ماند.

سال ها بعد خبرنگار فضولی اصغر آب منگل را یافت، هنوز جای نیش چاقوها و کناره قمه بر دست و بالش بود. اما چون به حکایت رسید لبخندی محو صورت پرچینش را پوشاند و گفت ما جوانی کردیم اما آق منصور هم دیگر آق منصور نشد ها.

در بین حکایت هایش اصغر آب منگل می گفت "آن شب ما لت و پار شدیم اما همان صبحش من که خونین تو جوب آب افتاده بودم، صدای یک رهگذر را شنیدم که داشت از سکه های قلب می گفت. یعنی خلاصه، به همت مولا، یک شبه اندازه آق منصور درآمد، رجزخوانی فرمانفرما از ما درس رعیت داری می گیرد، شیشکی انداز شد. حق نظر نبود از نظر افتاد. همان رباطی شد که اصلش بود".

نقل است آق منصور حق نظر سال ها، بعد از وقعه درخونگاه گفته بود آن شب نفس بریدند مداح ها و بچه های گردن کلفت و غیرتی، فضول ها را به سزا رساندند و خاک مرگ پاشیدند بر سر محل. اما دو سه روز بعدش که از بازارچه رد می شدم، ملتفت شدم مردم نگاهشان را می دزدند. محبت از چشم ها رفته بود، احترام هم جا سنگین نمانده بود. فهمیدم روز ما به غروب رسیده. رفتم بلکه تو تکیه، روضه سید الشهدا بشنوم دلم باز شود، دیدم پسر بچه ای آمد و گفت آقامیر حالش خوب نیست گفته امروز تکیه تحطیل است. در حقیقت بخت ما تحطیل شده بود، نفهمیده بودیم

ادامه مطلب

Friday, June 26, 2009

با کاربران تازه

برای اطلاع آن دسته از دوستان که تازه به این وبلاگ ناچیز پیوسته اند و ممکن است از حذف شدن کامنت هایشان دلگیر شوند عرض می شود.

این وبلاگ از روز اول تاسیس یک قانون اساسی داشته و آن هم ادب است. کسانی که عصبانی هستند و نمی توانند مخالفان خود را بدون دادن صفت مخاطب قرار دهند. کسانی که قلمشان با دشنام آشناست. کسانی که راحت به دیگران تهمت می زنند و حرمت مخالف را نمی دارند، با اجازه همه شما در بین کامنت گذاران ما جائی ندارند.

از آن جائی که صاحب وبلاگ فرصت چندانی مانند زمان های عادی برای بررسی کامنت ها و دادن اجازه نشر ندارد، فعلا کامنت ها باز است برای کامنت گذاران. اما قانون اساسی تغییری نکرده است.

بنابراین خواهش می کنم احساسات خود را موقع دادن کامنت کنترل بفرمائید که مسعود بهنود ناگزیر به جسارت حذف نشود.

ادامه مطلب

Tuesday, June 23, 2009

بر کرسی میرزا جهانگیرخان نشسته ای محمد

روزی و روزگار، به سالیان دور در بدخشان بودم، گوشه شمال شرقی افغانستان و جنوب تاجیکستان منتهی به چین. و به دنبال آرامجای ناصرخسرو. به روستائی در کنار پلی که نامش به خاطرم نمانده پیرمرد دنیا دیده با موهای پریشان سپید نطعی گسترده بود و بر آن سفره چرمین سنگ ها و ریزدانه ها می فروخت. کیسه ای هم پر از انگشتری داشت که پایه هایشان ساده و ابتدائی بود اما سنگ نگین هر کدام حکایتی. بر برخی هم خط نگاشته ای بود.

پیرمرد سال و ماه صدایم کرد، یعنی همه مان را صدا کرد تا سنگی از او برگیریم. ستار رهنمامان گفت "ماهک سده هاست که همین جاست، عمر کرکس دارد و دل گنجشگک". اغراق می گفت، افسانه می بافت اما شیرین می گفت این تاجیک . پیر از میان جمع سه چهار تنی که بودیم مرا با انگشتان باریکش نشان کرد و گفت بیا و سنگی بر گیر. رهنمامان گفته بود "ماهک برای سنگ هایش بهائی طلب نمی کند، هر کس خود می داند چه هدیه دهد به او، یا ندهد". نشستم بر بالای نطع ماهک. پرسید صناعتت چیست. در چشمان خاکستری اش چشم دوختم و گفتم تو بگو که مرد سال و ماهی. هیچ نباخت بازی را. گفت سنگی برگیر تا بگویم.

بر نطعش یسر بود و عقیق، اسپرم بود و اسفنجک، حدید بود و ماهنه. رنگ به رنگ، طرز به طرز، برخی رگه ئی در درونشان دویده، بعضی زلال چنان اشک چشمه های بدخشان، برخی به روغنی مانند برگرفته از بادام و در عمق تلخ، چندتائی عسلین، به ذات شیرین. مانده بودم به انتخاب تا آن که عقیقی برگرفتم که شفاف بود و در ژرفای وجودش انگار خاکستری به زیتون آمیخته. گرفتم و گذاشتم بر کف دستش. یعنی بخوان و بگو. نگاهی به سنگ کرد و نگاهی به من. و گفت وقایع نگاری.

گمانم رفت از شکل جمع ما، شاید از قلمی که به دستم بود و دفتری که از جیب بیرون می زد دریافته شغلم چیست، پس با لبخندی کمرنگ گفتم از کجا دانستی پیر، گفت نگاه کن به این عقیق که گزیده ای در انتهای جانش چشمی است گریان، بل چشمانی است گریان. اما سنگ است سنگ بایدش بود و سنگی صناعت اوست. و این را تنها وقایع نگاران می دانند که به قلم سطر سطر تاریخ را گریسته اند، اما سنگواره بوده اند، سنگ چین جاده تاریخ بوده اند، نگاشته اند برای آیندگان و رهگذران، و شاید برای نسل ها.

ماهک اگر هم قرن ها نزیسته بود، اما مرد سال و ماه بود و خوب می دانست در دل سنگ زمانه چه اشک هاست نهان. و ما میرزایان و وقایع نگاران زمانه ایم. و زمانه نطعی است گسترده که باید از آن سرنوشت را برچید. محمد بر کرسی میرزا جهانگیرخان نشسته ای، قدرش بدان.
[][][][]
این نوشته را هفته پیش، همان شبی برای محمد قوچانی فرستادم که ساعتی بعد رفت به خانه و از آن جایش بردند نیمه شبان. این بار دومی است که او را به محبس فرستاده اند به جرم اهلیت با قلم. به گناه نوشتن، و خوب می نویسد محمد، و خوب سردبیری است محمد. بار اول که او را آوردند اکبرگنجی و محمود شمس و عماد باقی و ابراهیم نبوی همه مان در اوین بودیم پائیز 1379. گیلک ریز نقش بیست و اندی ساله بود که جوانتر هم می زد، شبی در انفرادی 209 تا صبح بال بال زدم وقتی دانستم او در سلول روبروئی است. محمد هم سن نیما پسر من است و آن شب چندان که سر بر بالشی گذاشتم که از دم پائی و پیراهن زیرم ساخته بودم، نیما به نظرم می آمد. و عذاب بود. از آن تجربه مقالتی نوشته مانند همه نوشته هایش شیرین و پرنکته. از میرزا جهانگیرخان شروع کرده بود نسل به نسل، تا من و تا خودش. این بار من برایش این نامه نوشتم که بماند تا روزی که خلاص شود.


ادامه مطلب

Monday, June 22, 2009

اشک را سبز بکش گلرخ


نقش ها زده بود از امید، همین دو هفته پیش، که هوا لبریز امید بود. وقتی سبزش را خواستند پرپر کنند برایش نوشتم باک به دلت راه مده. فرصت بسیار داری گلرخ. نوشتم از امید بکش. سبز بکش. اشک را بکش اگر می خواهی، اما سبزش بکش. نقشش بزن و نشانش بده که سبز کرده است همه جا را. حالا برایم نامه فرستاده. اشک را نکشیده اما از حقشان نوشته است. بخوانید واژه هایش جوان است و انگار جوانه ای است.

نوشته است گلرخ
خرداد پر حادثه با شنبه ای سرخ و سبز پایان گرفت مرگ کلمه ای که این همه از گفتنش پرهیز کردم و گلوله که کلمه ای شده بود قدیمی.. مال کارتون های کودکی وخون که سالها بود فقط از آهنگهای انقلابی خاک گرفته شنیده می شد و شهید که از واژگان روزمره امان حذف شده بود نا گزیر به ادبیاتمان باز گشت.

.. این روزها از ما که مردمانی ساده و صلح طلب بودیم مبارزان جان بر کفی ساخته اند که یا در مشتشان سنگ و خون است یا با تمام قوا مشغول فشردن دکمه های کی برد هستند.. مشت ها گره شده و.. و خشم.. خشم همه جا را گرفته...

از خشم که می خواهی عبور کنی.. پیش رو سیاهیست.. اما به جا مانده بر تن.. تکه پارچه سبزیست ..موج سبزی که در ذات خود چنان صلحی به مردم ایران هدیه داده است که ایرانی همه جای دنیا دوباره به تعریف خود ایستاده است. راست می گفت میرحسین که آمده است آبرویمان را بخرد.. راست می گفت که آمده است برایمان کرامت انسانی بیاورد .مثل تصویری که ایستاده است روی ماشین با دستانی به سمت آسمان.. ودستها.. هزاران.. ده ها هزار دست ..بلند شده به آسمان . لابه لای تصویر خون و مرگ و گلوله.. مردمی که به روی هم لبخند می زنند دستهایشان را به سمت آسمان کشیده اند به نشانه پیروزی و در سکوت راه می روند.. و در سکوت..شرافتمندانه و با صدای رسا خواسته بر حقشان را می خواهند .و ذوق ایرانی بودن را دوباره زنده کرده اند.. انگار که می شود افتخار کرد.. انگار که می شود وطنی داشت.. و بی واسطه دوستش داشت.. انگار که می شود روزنامه های دنیا غیر از تصویر یک دروغگوی بزرگ ..تصویر حقیقی یک ایرانی را هم منتشر کنند.. زن خانه دار 50 ساله ایرانی..که به خیابان می رود .. و دستبند سبزی به دستش می بندد.. و روی کاغذی نوشته : "رأی سبز من ..نام سیاه تو نبود"

انگار که تمام آن چانه زدن های مداوم.. که بیایید از این حق اندکمان استفاده کنیم شاید که زندگیمان اندکی بهتر شد.. انگار با همان حق اندک..وطن را پس گرفته ایم..آبرویمان را پس گرفته ایم..کرامت و شرافتمان را پس گرفته ایم.. میدان آزادی را.. میدان انقلاب را میدان توپخانه را هفت تیر را..الله و اکبر را.. شهید را پس گرفته ایم.. نسل من این بار تاریخی حقیقی را تجربه می کند نه پس مانده تاریخی که دیگران ساخته اند.

نسل من که بچه انقلاب بود.. کودکیش به تکرار داستانی گذشت که صاحبش نبود از عدمی نا معلوم افتاده بودیم بعد از واقعه ای که نساخته بودیمش..اما به زور صاحبش بودیم از ما خواسته می شد که نگهش داریم که نگرانش باشیم که نگزاریم دشمن به آن نفوذ کند.. هزاران صبح خواب گرفته پای صف و هزاران ساعت مرده جلوی تلویزیون به ما گفته شد که این میراث گرانبها را محکم نگه دارید.. که شما فرزند انقلابید .... و ما انقلاب را ندیده بودیم.. از لابه لای خاطره های مامان باباها..تصویر رویایی و بزرگی دیده بودیم از مردمی که بزرگترین جشن مشترکشان راگرفته بودند.. دیوی را بیرون کرده بودند که فرشته ای جایگزین کنند...و ما آن روز را ندیده بودیم.. ما دیر به دنیا آمده بودیم.. سهم ما دهه فجرهای مدرسه بود.. سهم ما کلاسهای تزئین شده با کاغذهای رنگی بود.. و روایت انقلابی که بر سر روایتش جنگ ها بود ..وخون ها ریخته شده بود.. انقلاب وهمی بود در گذشته بود.. واقعیت اطرافمان جنگ بود.. نا توانی ..عقب ماندگی.. انگار در آن جشن ملی بزرگ همه چیز تخریب شده بود. و ما با سرعت پرتاب شده بودیم به عقب.

نسل من بچه انقلاب است.. و خوب می داند جشن بزرگ ملی، ویرانی می آفریند..خوب می داند که نمی شود مبارزه کرد برای یه جشن بزرگ و بعد یک سال پایکوبی و خوشحالی کرد.. و شهر که خوب ویران شد.. به نسل بعد بگوید: "درست است که حالا بیچاره ایم .همه چیز از کنترل خارج شده است و دوستی در دنیا برایمان باقی نمانده.همه دشمن شده اند حتی همسایه ها... اما نمی دانی چه سرخوشی عظیمی بود وقتی کاخ ظلم را ویران کردیم"

.نسل من بچه انقلاب است .. برای همین هم تصمیم گرفت جای اینکه به نسل بعدش خاطره جشنی با شکوه هدیه بدهد صلح بسازد.. صلحی که دشمن را حذف نمی کند..دوست می کند .. صلحی که دنیا راشایسته زیستن می کند.. هم برای خودش ..هم برای آنکه فردا متولد می شود.. نسل من برای صلح جنگیده است.. نسل من رفاقت بدون ایدئولوژی را خارج از چهارچوب امن خانواده تجربه کرده است. نسل من صلح را تمرین کرده است. در زندگی زیر زمینیش شبنامه و اسلحه جا به جا نکرده است. موزیک را تجربه کرده است. نوشته است .رقصیده است . و سر خوشی های منعطف خلق کرده است. نسل من ظلم را خندیده است. به ساختن جکی و خاطره ای قناعت کرده است.. زندگی پیشه کرده است. شعار "مرگ بر" را حذف کرده است.

نسل من اگر چه دچار رخوت و کندیست و اگر چه ازشدت بیکاری، تنبلی را شیوه رسمی زندگیش کرده.. اما عقلانیت و صلح و فردیت را در همان زندگی های زیر زمینی تمرین کرده است. و زمانی که اصلاحات در ساختار سیاسی کشورش شکست خورد با همان شیوه مدارا گفتمان اصلاحات را چهار سال بدون هیچ سازمان و تشکیلاتی در محیط روزمره زندگیش زنده نگه داشته است.

و حالا خون ..شهید.. گلوله ..مرگ
نسل من حالا دوباره این واژه ها را تجربه می کند.. واژهایی که بر اثر تکرار وحشت ناک و مسموم هر روزه اشان در صدا و سیما از معنا خالی شده بودند. نسل من حالا بی دلیل وارث خون هایی که نمی داند برای چه ریخته نیست..وارث خونیست که دیروز بر زمین ریخته شده.. وخاطره نیست.. در گذشته نیست.. یاد واره و تاریخی دور نیست.. مقابل چشمانش است.. همسایه است.. خواهر است..همو که زنده بوده است تا دیروز و در جمعه 22 خرداد 88 مثل من..مثل تو و مثل میلیونها ایرانی دیگر رأی سبز داده است. و میدانیم خونش برای چه ریخته شد..دیده ایم با چشمان خودمان ..نه چشمان معلم مدرسه یا گوینده صدا و سیما.

نسل من مشغول ساختن تاریخ است و حالا مسئول آن هم هست
. همین کلمه ها حتی.. که اینجا با دستان من نوشته می شود همین امروز..قسمتی از مسئولیت نسل من است

حالا نوبت اوست که تاریخی بسازد که نسل بعدی که باز نا خواسته وارث آن است دشنام و نفرینش نکند.
نسل من اهل صلح است. دنبال فضای بهتری برای زندگیست.. از دروغ خسته است واژه های تو خالی و کهنه خاک گرفته را جان داده است .. با گلوله و خون و مرگ آشنا شده است .. ولی به مبارز کوری برای تا ابد به نام زدن این واژه ها تبدیل نمی شود.. ما سرود های انقلابی را مدتها پیش از صدا و سیما پس گرفتیم.. زمانی که به مرور خاطرات کودکی در صلح زیزمینی خود نشستیم..زمانی که فرزند شکنجه گر و شکنجه شده زیر پرچم صلح دوم خرداد جمع شدند. زمانی که علاقه به وطن را نه با خون که با عشق تجربه کردیم.. در همان ترافیک های زجر آور تهرانی..در آن رابطه های تن به تن و ناشیانه .

خونی که به نا حق ریخته می شود فراموش نمی شود ..تاریخ را می سازد ..فردا را می سازد..فردایی که از آن صلح است.. از آن مبارزان خاموش است ..که دستهایشا ن را برده اند بالا به نشانه پیروزی .. فردا از آن یگانه تصویر مردمیست که ظلم را با صبوری و سکوت جواب داده اند.. مردمی که از انقلاب عبور کرده اند..و شعار هایشان شعر های دست نویس است برکاغذی کوچک. اهل مرگ نیستند .. پر از زندگیند
نگاه کن ایران من سبز شده است.. سرخی پرچمش زمین خیابان هاست.. و مردمش سفیدی انکار خشونتند..

نگاه کن ایران من.. سبز و سفید و سرخ ...
نگاه کن اعتبار ایرانی بودنم پس گرفته شده است


ادامه مطلب

Sunday, June 21, 2009

سپهسالار قورباغه

اگر جناح راست بگذارد، صدای فریاد مردم به گوش تصمیم سازان می رسد. بر خلاف کسانی که اصرار دارند برای بحران موجود هیچ راه حلی نیست من معتقدم راه حل ها هست. اولیش ورود مجلس به ماجراست، به گمانم کسی مانند علی لاریجانی کاملا این ظرفیت را دارد که از این محمل گره گشائی کند. دیگری تصمیم شورای نگهبان به بازشماری همه صندوق ها زیر نظارت هیات معتمدان و در برخورد با وسعت تقلب ها لغو انتخابات است. البته راه پسندیده تر استعفای آقای احمدی نژاد است و تجدید انتخابات ریاست جمهوری.

این که گفتم اگر جناح راست بگذارد از آن روست که تاکنون بخش افراطی جناح راست مانند همه همگنان خود در دنیا، از شورش و ناآرامی استفبال کرده چرا که در آن صورت توانسته به خشونت متوسل شود. این جناح اصولا خشونت زی است، و این داستان امروز و این جا نیست.

این که امروز روز کسانی مانند میرحسین موسوی و مهدی کروبی به روند قانونی [شکایت به شورای نگهبان] امیدی ندارند و عملا یکی از ترمزهای بحران و یکی از گرانیگاه های قانون اساسی برای باز کردن گره ها از کار افتاده، تنها و تنها مربوط به سلیقه آقای جنتی است که بیست و اندی سال است بر اساس نقشه راهی که راست های افراطی طراحی می کنند راه می سپرد.

نیروی جوان ایران باید بداند که این گروه ها هر کدام شناسنامه ای دارند نه میرحسین موسوی دیروز وارد صحنه شده و نه دشمنی راست افراطی با او امروزی است و نه کینه شان با محمد خاتمی با مهدی کروبی. آیت الله منتظری هنوز زنده است و اینان نتوانسته اند وی را دفن کنند گرچه "شیخ ساده لوحش" می خوانند. باری کشمکش امروز عمقی نهانی دارد.

حقانیت جنبش سبز از همین جا قابل اندازه گیری است که سپاه پاسداران – هر چند در این سال ها برخلاف عقل و عرف و نظر بنیان گذار جمهوری اسلامی به سیاست کشانده شده – هنوز به میدان نیامده و درست همین است که نیاید. چرا که از این جنبش خطری نظام و کشور را تهدید نمی کند. اما لباس شخصی ها را فرستاده اند و لباس شخصی ها بدون توجه به این که روزها در کدام اداره کار می کنند ارتش خصوصی جناح راست هستند. ترور سعید حجاریان، ترور روشنفکران و قتل های زنجیره ای، کشتن عزت الله ابراهیم نژاد و حمله سبعانه به کوی دانشگاه تهران و بسیاری از امور دیگر از این هاست تا آخرینش که قتل فجیع ندا صالحی در خیابان های پریروز باشد.

مسوول پروژه ؟
تاثیر اعتراض مدنی مردم ایران همین بس که کسی مانند حسین شریعتمداری که وقتی هوا آفتابی است رجز می خواند و خبر از فرمان بریدگی خود و دوستان می دهد و تهدید به کشتن هزاران می کند، این روزها هیچ نمی نویسد سهل است کیهان نازکدل شده به کسانی که در خارج از کشورند ایراد می گیرد که چرا مردم را تحریک می کنید. نمی گوید خود با این مردم چه کرده است.

البته خبرها حاکی است که جناب شریعتمداری مسئول پروژه انقلاب مخملی و هدایت بازجوئی هائی است که در اوین صورت می گیرد، بر اساس این طرح پیداست که قرارست چند نفری اعتراف کننند که از پادگان اشرف آمده اند و عده از آمریکا پول گرفته اند و چند نفری هم قرارست بین فائزه هاشمی و بهزاد نبوی و مشارکت خط تسبیح بکشند و آن ها را به خانه عنکبوت وصل کنند و خلاصه احلام یک ذهن خیالاتی را به شکل یک پروژه امنیتی به خورد کسانی دهند که باورشان هست.

اما حتی اگر این خبر درست باشد به نظرم این پروژه به جائی نمی رسد، حرکت شفاف تر از آن است که گمان می رفت. حتی در اجتماع های اعتراضی جلو سفارت های ایران در کشورهای مختلف دیدیم وقتی مجاهدین و اتحادیه کمونیست کارگری قصد مداخله داشتند جمع حاضران با این استدلال که شما رای نداده بودید که حالا طلبش کنید از آنان دوری جستند. پس می توان گفت با هیچ سریش و چسبی خواست های مدنی مردم به دشمنانشان چسباندنی نیست. حتی اگر استاد چربدستی مانند آقای شریعتمداری بدان مشغول شده باشد.

آقای جنتی و اثرش

کسانی که در این موقعیت فریاد برمی دارند که چرا مردم صبر نمی کنند که روند قانونی [بررسی شورای نگهبان] پایان گیرد چرا پاسخ نمی دهند که در همه این سال ها کجا بودند که آقای جنتی رییس جمهور انتخاب می کرد و نمره می داد و اگر هم کسی جرات می کرد و می گفت مقام شورای نگهبان مقام قضاوت است و فصل الخطابی لازمه اش رعایت بی طرفی است همچنان نظارت استصوابی می کرد و بی طرفی هم نشان نمی داد. همچنان که موقع اعلام اسلامی نامزدهای ریاست جمهوری در سال 76 بعد از آن که مجبور شد خلاف میلش محمد خاتمی را بپذیرد با غرور اعلام داشت که من ترتیب الفبائی را قبول ندارم و باید نشان دهیم که محمد خاتمی به اندازه دیگران برای تائید صلاحیت رای نیاورده است. و همین مرد سالخورده امسال هوادار ترتیب الفبائی شده یود چون احمدی نژاد اولش الف است و موسوی میم. و این یکی در آخر فهرست قرار می گیرد. کسانی که امروز ایراد می گیرد که چرا کسی مانند موسوی به شورای نگهبان اعتمادی ندارد چرا نمی گویند که این بی اعتمادی از کجا آمده است. چرا نمی گویند که در جریان انتخابات مجلس ششم، آقای جنتی به حج رفته بود و دل مردم مانند سیر و سرکه می جوشید و اعضای شورای نگهیان به معترضان جواب می دادند حاجی آقا در حج است و ورقه ها را گذاشته در میزش قفل کرده و رفته است.

این نفس بریدگی کیهان که این روزها، شادمان از آن چه رخ داده، نصیحتگر آرامش شده، با ناله های رمانتیک سردبیر سابقش آقای صفارهرندی همنواست که دیروز در روزنامه دولت نوشته بود "ابرها به جنبش درآمدند، آسمان را برق صاعقه روشن كرد، غرش رعد، خفتگان را نهيب زد، چشم‌ها به آسمان دوخته شد، در خنكاي دانه‌هاي باران، گونه‌هاي گرگرفته آرام يافت و باران، ديده‌ها را شست. كلام آقا به نيمه نرسيده بود كه نفس‌ها در سينه حبس شد و جان‌ها همه گوش بود و آبشار گفته‌هاي «مرد» را لاجرعه سر مي‌كشيد. هر جمله‌اش، معرفتي مي‌افزود و احساس همدلي بر‌مي‌انگيخت. عبارات سنجيده‌اش، گره‌ها را يكايك مي‌گشود، روايي‌ها را مي‌ستود ..."

آن آرامش طلبی کیهان و این لامارتین زدگی سردبیر سابقش در روزنامه دولت نشان می دهد که به یک خیزش جنبش مسالمت جو که حاضر نیست تقلب و ریا را تحمل کند، ماهی در حوض افتاده است. مگر نه تهرانی ها می گویند در حوضی که ماهی ندارد، قورباغه سپهسالارست.

در متن مثلا رمانتیک آقای صفارهرندی به آن "مرد" داخل گیومه دقت کنید. این عمق اعتقاد این گروه است، یعنی مردی به آن است که دستور بگیر و ببند بدهی و مردم بی دفاع به گلوله بسته شوند و صدایشان را خاموش کنی. و نویسنده این سخن کسی است که حاصل کارش همین بس که یک مردمگرای ساده اندیش مثل احمدی نژاد را به جائی رسانده که یک نفر از اهل فرهنگ و هنر در انتخابات اخیر مدافع وی نبود. در حالی که چنین نیست که واقعا احمدی نژاد دیوی باشد و عامل همه بدی ها. احمدی نژاد گرفتاریش این است که اولا تجربه نداشت وقتی سر کار آمد و در عین حال چنان خودمحور بود که هر چه از سر بی تجربگی گفت شد آئینش. دوم این که این گروه کیهانی مانند سریش به او چسبیدند و حضور یکی از آن ها در راس وزارت ارشاد برای به بن بست کشاندن یک دولت و قرار دادن یک حکومت در مقابل مردم کافی است.

سابقه کار
خوب که به تاریخ معاصر نظر کنید خواهید دید که اینان عامل اصلی از چشم افتادن هاشمی رفسنجانی بودند نه حتی وزارت اطلاعات او، وقتی محمد خاتمی از وزارت ارشاد استعفا داد، علی لاریجانی وزارت ارشاد را به عهده گرفت و در مدت کوتاهی که بود هم سامانی به کار فرهنگ داد و از حمله به دفتر مجلات جلو گرفت و کیهانیان را مهار کرد و هم به وسعت نظری که داشت جشنواره مطبوعات درست کرد و خلاصه رونق به کار فرهنگ افتاد، بسیاری از مدیران خاتمی ماندند و مدیرانی که به کار مطبوعات داخلی و خارجی گماشته شدند همه کسانی بودند که آثار خوبی از خود به یادگار گذاشتند. اما به هر تاویل با رفتن علی لاریجانی از این وزارت خانه و افتادن کار به دست اسلاف آقای صفارهرندی همان شد که به عنوان دوران اختناق از آن یاد می شود. همان شد که حاصلش یک ماه مانده به انتخابات دوم خرداد بود که گروهی از هنرمندان به هواداری از محمد خاتمی اعلامیه دادند و آقای میرسلیم به جای آن که در صدد دلجوئی از هنرمندان برآید و گروهی را هم او به هواداری از آقای ناطق نوری ترغیب کند اعلامیه ای داد که مضمونش این بود که هنرمندان سیاست نمی داند و بیخودی در آن دخالت می کنند، دلیلش هم این که دارند از بازنده حمایت می کنند و در نتیجه آن که می آید به همین دلیل از حمایت هنرمندان خودداری خواهد کرد.

به زبان دیگر وزیر هیات موتلفه ای به زبان با زبانی برای اهل فرهنگ پیام فرستاد که آقای ناطق کسی است که تحمل هیچ مخالفی را ندارد و در دوران وی مجوز کتاب و فیلم و تئاتر حساب و کتابی شخصی خواهد داشت. به باور من که همان زمان هم نوشته ام نامه وزیر ارشاد وقت به هنرمندان از مهم ترین عوامل شکست آقای ناطق در دوم خرداد بود. و جالب این که این نحله فکری حالا مخالف آقای ناطق نوری شده است. چنان که در دولت هاشمی به بهانه حمایت از هاشمی روشنفکران و اهل فکر را سرکوب می کردند و حالا همه می دانند که رابطه شان با هاشمی چیست.

این ها که ادعا دارند که همه چیز را برای ولایت فقیه می خواهند همان گروه هستند که بنیان گذار جمهوری اسلامی وقتی فرمانی داد که مخالف میلشان بود گفتند "مگر ما قلاده به گردن داریم که هر چه گفتند همان کنیم ما از خودمان نظر داریم"[ خانم... نماینده دوره دوم مجلس از تهران، در روزنامه های وقت ثبت است]. اما حالا آمده اند و "مرد" شناس شده اند یعنی بزن یعنی فرمان بده که لباس شخصی ها جان بگیرند چون ما می خواهیم دولت را در دست داشته باشیم و بیت المال را بین دوستان تقسیم کنیم.

این ها همان ها هستند که از گروه خودشان هم هر کس با تجربه و نرم خو شد حذفش می کنند چنان که رضازواره ای را آخر عمر به فرمان آقای جنتی چنان حذف کرده بودند که دیگر صلاحیت قرار گرفتن در مقام یکی از نامزدهای انتخاب نشونده ریاست جمهوری را هم نداشت. همان آقای میرسلیم را دیگر به چیزی نمی گیرند. حالا نمی گویم از محمد غرضی و آقای بشارتی که بعد از دفاعش از کرباسچی از بهشت رانده شد یا آقای خاموشی که سال ها بود دیگر او را خودی نمی دانستند. و قبل از همه این ها دکتر ولایتی است که هیچ مطلوبشان نیست.

اگر جوانان امروز قصد دارند سابقه این گروه را بدانند بهترست به خاطرات هاشمی رفسنجانی رجوع کنند و ماجرای اعدام های دهه شصت را بخوانند که چطور سپاه اصرار دارد که جوانانی که جوانی کرده اند و متنبه شده اند و برخی شان رفته اند به جبهه جنگ و نشان داده اند که دیگر محارب نیستند زنده بمانند و عفو شوند اما آقای اسدلله لاجوردی اصرار دارد که آن ها را به دادستانی تحویل دهند که اعدامشان کند [چنان که کرد] و در این موقعیت همه اطرافیان رهبر وقت جمهوری اسلامی موافق با نظر سپاه هستند و تنها آقای جنتی است که آن قدر می رود و می آید که حکم عزل موسوی تبریزی و نصب دوباره اسدلله لاجوردی را می گیرد و همه تلاش های آیت الله منتظری و دیگران باطل می شود. آقای جنتی به تنهائی به اندازه ای به جمهوری اسلامی لطمه زده که هیچ کس دیگری به تنهائی چنین نکرده است. در ردیف های بعدی فهرست اینان هم دوستان و همفکران وی نشسته اند. و گفتنی است که آقای مصباح یزدی نه تاکنون نشانی از خشونت طلبی از وی بروز کرده و نه در این فهرست هنوز جائی دارد.

تا همین حالا، راست افراطی در صحنه سیاسی کشور، یک مردم گرای پابرهنه را تبدیل به دشمن مردم کرده و در مقام رهبر کودتا نشانده و عملا هیچ از مردمیش باقی نگذاشته. همین گروه یک نیروی مردمی مانند سپاه را گاه به گاه در مقابل مردم قرار داده و حالا به رهبر جمهوری اسلامی هم خطاب "مرد" می دهد. کنار نشسته و شمشیر تیز می کند. یادم آمد به مجادله آن دو تن " گفت تو مغنی هستی و من مقنی، کاری هم جز این نمی دانیم.." می گویند علی اصغرخان امین السطان وقتی این گفتگو شنید در جواب مقنی گفت کاری ندارد تو هم همتی بطلب و خودت را بکش بالا." اما گاهی کار به این سادگی نیست. و گروهی شمع وجودشان کافوری است

ادامه مطلب

Saturday, June 20, 2009

انتخابات آزاد


ادامه مطلب

روزشمار آزادی


ادامه مطلب

تشنه لبان


این عکس از همین روزهاست. سی و یک سال پیش نیز چنین صحنه ای دیده بودم و در یادداشت های کوچه انقلاب که در تهران مصور می نوشتم اشاره کردم به گلفروشی که گل هایش را حراج کرده و مردمی که شیلینگ آب را از در بیرون گذاشته اند تا رهگذران تشنه لب بیاشامند.

در آن زمان عکس هائی از کاوه گلستان و محمد صیاد جهانگیر شد که جوانان را نشان می داد که روی تفنگ سربازان گل می کاشتند. در این روزها میان عکس هائی که از تظاهرات بی سابقه مردم می رسد صحنه های این گونه بسیارست. از جمله عکسی که جوان سربازی را نشان می داد که گیر مردم افتاده بود و به او آب می دادند و او حیرت رده نگاه می کرد.

هر چه روزهای بعد اتفاق افتد، چه حکومت خواست مردم خواهان تغییر را بپذیرد و چه از وحشت هواداران ثابت قدم خود به مقاومت ادامه دهد، این عکس ها و صحنه ها می ماند. و این کار وقایع نگاران است چه اهل قلم باشند و چه دوربینی به دوششان.

ادامه مطلب

Friday, June 19, 2009

احمدی نژاد و مگس مزاحم


دیروز به شرحی که لابد دیده اید باراک اوباما رییس جمهور آمریکا در حالی که آماده مصاحبه ای تلویزیونی می شد مگسی روی دست او نشست. اوباما با تردستی بر مگس کوبید و عکاسی این صحنه را صید کرد. گارلند کارتونیست انگلیسی که پریروز کارتونش را درباره انتخابات ایران برایتان گذاشته بودم امروز در دیلی تلگراف با الهام از آن حرکت اوباما، تجسم کرده که اگر مگس دور سر آقای احمدی نژاد می پرید چه می شد. نیم نگاه این کاریکاتوریست مشهور به حوادث همین روزهای تهران است ورنه پیش از این با آقای احمدی نژاد چنین روبرو نمی شدند

ادامه مطلب

گریه ها باید کرد

اول باری که در تظاهراتی حاضر شدم، دور از چشم مدرسه و خانواده پانزده سالم بود. دبیرستان بودم، می خواستم داخل بزرگ ها باشم، اما وقتی رسیدم به میدان بهارستان دیدم موج موج بچه های دبیرستانی مثل من در کنار معلمانشان راه می روند و شعار می دهند. اعتصاب معلمان بود. دقایقی بعد صدای گلوله بلند شد. و صدا برخاست که مردم کشته شده اند. من بی پناه و بی تجربه مانده بودم انگار یکه و تنها رها شده در اقیانوسی.

صدای گلوله بلند بود، و انگار در سرم می کوبید. غرور و شادمانی حاصل از بزرگ شدن و با هم شدن، همراه شدن گرمائی در جانش انداخته بود که در لحظه ای جای خود را به سرمائی زمهریری داد. مانند کاهی سبک شده بودم و با هر موج به این سو و آن سو می رفتم که ناگهان تابلو عکاسی مهتاب در برابرم مانند آبگیری در کویر ظاهر شدم همین هفته قبل در آن جا عکسی گرفته بودم. از لای در که باز بود به درون خزیدم. از پله ها نامطمئن بالا رفتم، کسی نبود. عکاسی خالی بود و عکس ها منجمد زیر شیشه های عکاسی. روی تنها صندلی موجود نشستم و حتی جرات رفتن به کنار پنجره را نداشتم. نمی دانم چند دقیقه گذشت. به صدائی از جا پریدم رتوشور عکاسی بود که همیشه او را در حالی می دیدم که با یک قلم مو نازک روی نگاتیف ها داشت رتوش می کرد. نگاه پرسنده ام به من دوخته شد. دیگر نفهمیدم چه شد.

وقتی به خود آمدم در تاریکخانه روی زمین افتاده بودم و پسرکی هم سن و سال خودم داشت نگاهم می کرد. از قرمزی چشمانش دانستم خودم به چه حالم . پرده کنار رفت نوری تابید به درون و روتوشور یک کاسه فلزی دراز کرد به طرف پسرش و گفت بخورید حالتان بیاید سر جایش. اما پسرک اول آورد جلو دهان من. شربت خنکی بود. سرکنگبین که یخ در آن غوطه ور بود و تا از گلویم پائین رفت بیخودی و ناگهانی و به صدایی بلند شروع کردم به گریستن. پسرک هم آمد نشست روی میز و پیشانی اش را چسباند به پیشانی من و او هم. دقایقی با هم گریستیم. جشن گرفتیم بالغ شدنمان را.

هنوز بعد چهل و هشت سال وقتی با دکتر حمید شکوه حرف می زنم خاطره آن روز در هر دومان زنده می شود. او که سی و چندی است در آمریکاست و پزشک میکروب شناس، هر گاه قصد شوخی دارد می گوید چه شربتی. و ابراز تعجب می کند که پدرش در آن گیرودار چنین شربتی از کجا آورد و بر لب ما تشنگان هراسان گذاشت.
آن زمان تازه پدرم بعد از سال ها از زندان فلک الافلاک خلاص شده و به زندگی برگشته بود. خیلی حرف نمی زد. با من به خصوص حرف زیادی نداشت برای زدن. آن روز غروب وقتی نگاهم کرد، بی آن که بداند چه روزی گذرانده ام، فقط وقتی چشمان پف کرده و از گریه سرخ شده ام را دید گفت این هنوز اول کارست. گریه ها باید کرد.

اما هر کس حق دارد از هر بار که اشک به چشم می آورد وقتی به خانه بر می گردد، یادگاری برای خود نگاه دارد، نه خشم و نه نفرت، بلکه یادگاری تا از خاطرش نرود که هیچ قهرمانی مانع را با یک پرش نپریده، بارها و بارها باید پریدن.

از آن روز دیجور تکه کاغذی به یادگار دارم که نگاه داشته ام. کاغذ رسید عکاسی مهتاب است به تاریخ دهم اردببهشت 40 که مشخص می کند که باید روز 14 اردیبهشت برای گرفتن عکسم بروم. دو روز زودتر از پله ها بالا رفتم اما همین تکه کاغذ در جیب به ذهنم انداخت و شهامتم داد برای گذشتن از لای در.

از این روزها هم تکه کاغذی، پارچه ای سبز، یا هر چه دیگر، به یادگار نگاه باید داشت تا شما که جوانید یادتان نرود که پیش از شما نسل ها گریسته اند، بارها گریسته اند. برای شما هنوز اول کارست.

ادامه مطلب

Wednesday, June 17, 2009

برنده


کارتون گارلند درباره انتخابات ایران در شماره دیروز دیلی تلگراف چاپ شد. اما توضیحی دارد. این صحنه عینا در عالم واقع رخ داد پریروز. این روزها روزهای مسابقات اسب دوانی در بریتانیاست. نزدیک لندن اسکات هست و مسابقاتش که بیش تر به خاطر کلاه خانم ها شهرت گرفته است. اما حادثه ای که می گویم در وست یورک رخ داد. هنگام پرش با مانع فیث کوک که سوار بر اسبی به نام ناگور لاروش بود صحنه ای بدیع آفرید. اسب از مانع نتوانست پریدن با سر به سوی زمین شد. سوارکار هم درست به همان حال. هر دو مجروح شدند و راهی بیمارستان. هر دو کمرشان صدمه دید. گارلند درست همان صحنه را بازساخته منتها با آقای احمدی نژاد و اسبی که انتخابات ریاست جمهوری است.

ادامه مطلب

یک اتفاق تکان دهنده

در پست قبلی نکته ای نوشتم بدون هیچ اطلاعی از آن چه داشت اتفاق می افتاد. فقط یک حدس ساده زده بودم که در فراز هفتم و زیر عنوان یک اتفاق ساده درج است

حالا این نکته را در گاردین امروز دیدم. اگر درست باشد تکان دهنده است. گرچه گاردین خودش نوشته که خبر تائید نشده است اما به اندازه کافی حیرت می آورد و بر شبهات می افزاید:
11A.M.

Mohammad Asgari, who was responsible for the security of the IT network in Iran's interior ministry, was killed yesterday in Tehran.

Asgari had reportedly leaked results that showed the elections were rigged by government use of new software to alter the votes from the provinces.

Asgari was said to have leaked information that showed Mousavi had won almost 19 million votes, and should therefore be president.

We will try to get more details later.

ادامه مطلب

بیدار در بستر

آن چه زیر پوست جامعه شهری ایران در این روزها می گذرد، امیدوارم دوستانی که هوای انقلاب به دماغشان افتاده دچار اشتباه محاسبه نشوند، نه انقلاب است و نه براندازی است و نه تعطیل قانون. حتی با کسانی که این را جنگ قدرت می بینند و دنبال کاسه های زیر نیم کاسه می گردند مخالفم.

واقعیت از دید من این است که اتفاقی افتاده که در بسیاری از کشورهای جهان می افتد، حتی گاه در ممالک راقیه هم رخ داده است و کم نیست. از ماه ها و بلکه دو سال قبل دولت آقای احمدی نژاد نشان داد که قصد ماندن به هر ترتیب کرده است. برای این ماندن علاوه بر این که خزانه کشور را تهی کرده، علاوه بر آن که مصحلت دولت را فوق بر مصلحت کشور و جامعه قرار داده، در نهایت و در جریان مبارزات انتخاباتی هم با احساسات مردم بازی کرده و به زرد ترین شیوه برای رای گرفتن متوسل شده است.

آن چه آقای احمدی نژاد در دقیقه نود مبارزات انتخاباتی انجام داد همان کاری بود که در حد کوچک تر و ضعیف ترش چند روزنامه را تاکنون تعطیل کرده و هم الان عباس پالیزدار را به زندان انداخته است. درست بدان می ماند که رقیب انتخاباتی ایشان در مناظره انتخاباتی این سئوال را مطرح می کرد که آقای جنتی این ثروت را از کجا آورده است، رابطه شیخ محمد یزدی با لاستیک و جنگل های مازندران چیست و شیخ جعفر شجونی پرونده اش در دادگاه انقلاب و دادگاه روحانیون چیست. یا این که مطرح می کردند آقای علی آبادی و فرزند عزیزشان در سازمان ورزش این همه پول را چطور به جیب زده اند. یا مطرح می کرد که شوهر عمه رییس جمهور میلیاردها تومان را در این سه سال از کجا آورده است.

باید پرسید در آن صورت چه اتفاقی می افتد. مگر نه این که آسمان به زمین می رسید. مگر نه این غوغا می شد. اگر رقیب در مناظره زنده تلویزیونی فاش می کرد که مشاور رییس جمهور از بیست سال قبل گذرنامه آمریکائی دارد و تبعه آمریکاست و همین تازگی استاد میهمان دانشگاه تل آویو بوده است و همین سال گذشته هم به اسرائیل سفر کرده است، آن وقت مگر نه این که حتی روزنامه کیهان هم ردای ضد اسرائیل از تن به در می آورد و فغان سر می داد که چه می شود حرمت مردم و چه می شود امنیت حقوقی افراد که قرارست تا زمانی که در دادگاهی محکوم نشده اند، ایمن و مصون از تعرض باشند.

علاوه بر این رییس جمهور برای ماندن در قدرت و باز هم سوار ماشین روباز و هواپیمای اختصای شدن قوانینی را که به آن قسم خورده و قسم خورده که مراقب و ناظر بر اجرایشان باشد زیر پا گذاشته است. جدا از قوانین مصوب مجلس و مجمع که نادیده گرفته، با بی اعتنائی به قانون انتخابات، در وقت اضافی هم برای خود تبلیغ کرده است. شورای نگهبان که در انتخابات گذشته مراقب بود که دولت از بیت المال در روزهای منتهی به انتخابات هزینه نکند و مبادا عکس رییس دولتی که نامزد انتخابات است در نشریه ای چاپ شود، در این دور به کلی خود را به نابینائی زد. زیاده روی به جائی رسید که به جز هزینه کردن برای تبلیغات از بودجه مردم – که قطعا چیزی در حد دزدی است، شاید فراتر – خبرگزاری دولتی و روزنامه دولت را به ارگان ستاد تبلیغاتی خود تبدیل کردن، از بودجه شرکت های دولتی مخارج میلیاردی را تامین کردن و صدا در دادن که دیگران از کجا می آورند.

این ها همه را کنار هم بگذاریم بنا به قوانین جاری کشور به یک خواست معقول می رسیم. انتخابات را باید تجدید کرد. این نتیجه ای است که محتمل است. چنان که سخنگوی شورای نگهبان هم گفت از بررسی ها به دست آید. آن ها که در این روزها به خیابان آمده اند و به مدنی ترین زبان ها اعتراض خود را بیان کردند باید نشان دهند که جز این نمی خواهند. آتش زدن به ماشین پلیس، سنگ کوفتن بر سر جوان سرباز، هوس انقلاب کردن همه تخلف از موازین این بازی است، حتی اگر گروه مقابل تحریک کننده و برانگیزاننده اش باشد.

مثال ساده
یک مثال ساده. اگر هنگام بررسی های شورای نگهبان یک مهندس کامپیوتر پیدا شد و اعتراف کرد که هنگام برنامه نویسی برای کامپیوتر وزارت کشور، دور از چشم ناظران شورای نگهبان ترتیبی داده که آرای یکی از نامزدها ضرب در سه شود و این رقم به فلان ضریب از سه نامزد دیگر کسر گردد، آیا برای شورای نگهبان چاره ای جز اعلام ابطال و برگزاری دوباره انتخابات می ماند. حتما نه.

حالا در این وضعیت که در سی سال گذشته کاملا استثنائی است و هیچ انتخاباتی در گذشته این همه مدعی و شاکی نداشته است، دولت محترم، تصمیم گرفته است جوری وانمود کند که انتخابات تمام شده و برای دیگران راهی جز قبول نمانده و کسانی که قبول نکنند دشمن اسلام و پیامبر و ضد ولایت فقیه هستند. همه توجه دارند که در این راه چه ها دارند قربانی می شود. و از همین یک نشانه می توان دریافت که برای کسانی که دست به این کار زده اند چقدر اسلام و پیامبر و ولایت فقیه محترم بوده است.

اما از آن جا که قرارست مکر مکاران به خود آن ها برگشت داده شود، چند کار می کند که به علت زیادروی در آن کاملا محسوس و خود موجب سوء ظن است. اول آن هیاهوی جشن پیروزی. بعد آن که نامه تبریک رهبری را حکم حکومتی جا انداختن. بعد دیگر بامزه است.

دیروز روزنامه ایران عکس عده ای از سران کشورهای دست سه و چهار جهان را صفحه اول چاپ کرده بود یعنی که این ها به احمدی نژاد تبریک گفته اند. اولا چنین حقارت و عزت فروشی به خارجی ها بعیدست. در زمانی که صدها هزار نفر در خیابان هستند و به انتخابات شک دارند و شورای نگهبان مشغول بررسی است یعنی چه عکس سید حسن نصرالله و کارزای و مددوف را چنین تمسکی به دیگران امری یگانه است در تمام جهان. دوستان نمی دانند که در انتخابات قبلی آمریکا چند رهبر مهم جهان – از رهبران اروپا تا رییس جمهور ایران – به ال گور تبریک گفتند. اما بعد آرا را شمردند و جورج بوش اعلام شد که رییس جمهورست. و ای عجب از کسانی که این همه داد بیگانه ستیزی سر می دهند و از کیسه ملت فریاد می زنند، اما در چنین مواقعی دست خود رو می کنند. به اتفاق نیفتاده ملاقات شیراک و خاتمی مثلا خونشان به جوش می آید اما پایش که افتاد از کوچکی هیچ فروگذار نمی کنند، فردای تهدید نخست وزیر بریتانیا گروگان ها را با سلام و صلوات پس می دهند و انتظار دارند مردم باور کنند که عزت محفوظ ماند.

شوخی نیست اگر بعد ها نوشته شود تشنگان قدرت یا خدمت، برای ماندن چهار سال در دولت تا جائی رفتند که حتی سیادت را هم زیر سئوال بردند شعر ساختند "دلی که احمدی شد به تبارش چه حاجت است". و بعد هم شال سبز [ که همه می دانند برای چیست و مصادره شده کدام نشانه است] به گردن انداختن که من فرزند پیامبرم.

شعر ساختن که من فرزند رستم و فرهاد و آرشم – در جائی گفتم گیرم آقای احمدی نژاد را به رستم و آرش کمانگیر شباهت دادیم، فرهاد را چه کنیم. شیرین کیست، خسرو کجاست، رشته سر دراز دارد چون باید در جست و جو شکر و شیرویه هم برآمد. مهین بانوی ارمن را بگو.
البته همان زمان یکی از استادان دانشگاه برایم نوشت کسانی که خودشان سهم وطن از بحرخزر را به زیر 12 رسانده اند و در عمل میرزا آغاسی شده اند که نوشت کام دوست به آب شور خزر تلخ نمی کنیم. و مقصودش کام روس ها بود که همواره به این دریاچه سن پترزبورک بود، دم از شباهت به آرش ندهند که جان خود را بر سر محروسه ایران گذاشت در افسانه ها. کسانی که با نشستن زیر تابلو "شورای کشورهای عربی خلیج" هم گرفتن صفت فارس را از خلیج رسمیت دادند و هم عملا بیانیه آن اجلاس را تائید کرده اند که می گوید سه جزیزه متعلق به امارات است، دیگر دم از آرش نزنند.

اما من به این تندی نیستم که آن استاد دانشگاه بود و عرضم این است که این ها همه از بی طاقتی برای کسب قدرت و از شلختگی و کم سوادی است نه از سوء نیت. چنان که جا در جا از نهضت ملی نفت و دکتر مصدق یاد می کند آقای احمدی نژاد، در حالی که همه هوادرانش مانند آقای انبارلوئی هستند که پریروز نوشته بود در جریان مبارزات انتخاباتی دیدم که این جماعت [یعنی هواداران موسوی یا کروبی] عکس مصدق را به دست داشتند دانستم این ها فاشیست هستند. این در سرمقاله روزنامه رسالت بود. یکی به این ها نمی گوید که اگر مصدق فاشیست بود شما چرا از دولت آمریکا تشکر نمی کنید به خاطر آن که آن فاشیست را از سر ایران کم کرد. شاید هم می کنید در ظاهر ایرادتان به کودتای 28 مرداد است.

آخرین ترفند
از سخن دور نیفتم آخرین ترفند برای دهان کجی به مردم و قانون خبری است که امروز صبح منتشر شد که نشان می داد آقای احمدی نژاد گفته اند حماسه بزرگی بود 22 خرداد که در آن 25 میلیون نفر این روش مدیریت را در کشور تائید و در انقلاب تثبیت کردند.
این سخنان، باز هم بگویم، وقتی شورای نگهیان مشغول رسیدگی به کار صندوق هاست یعنی نومید کردن مردم معترض و کشاندنشان به سوی خشونت.
اما مردم ایران عاقل تر از این ها هستند که ادعای رهبری شان را دارند. این مردم اگر شده به پیشنهادی که دکتر مهاجرانی مطرح کرد به نماز جمعه بروند و اگر شده در برابر خشونت طلبان خون گریه کنند و هیچ نگویند، خواست خود را جز با آرامش دنبال نمی کنند. همان صدای نیمه شبان که خدا بزرگ است به تائید همه کسان که روزهای انقلاب را به یاد دارند قدرت طلبان را در بستر بیخواب می کند.

در آن زمان یکی از شب های الله اکبر، ژنرال هویزر چهار ستاره آمریکائی آمد تهران و رفت به خانه یکی از مستشاری نظامی آمریکا و گیلاسش را یخ رفت و چون برق رفته و خاموش شده بود با میزبانش رفت به پشت بام. ژنرال که شاه گمان داشت مانند کرومیت روزولت سوپرمن اوست و آمده که نظام پادشاهی را نجات بدهد نوشته است در آن تاریکی وهم آلود و صدای خشک موتوربرق های موقتی ناگهان الله اکبرها انگار روئید از زمین و همه آسمان را در برگرفت. دانستم که آن مرد در کاخش دارد می لرزد، من هم در بستر خوابم نبرد و از خودم پرسید چه کارش می شود کرد.

ادامه مطلب

Tuesday, June 16, 2009

گلوله بد است



این نقشی است که گلرخ نفیسی زده است در این روزها. او نیز بر این نظرست که گلوله بد است او نیز چون بیش تر مردم و نسل امروز ایران با هر نوع خشونت مخالف است و با ظلم هم .صدایش را بشنوید.

ادامه مطلب